شاهرخ خیرخواه زاده۱۳آبان۱۳۵۷ازشهررشت،فارغ تحصیل مهندسی شیمی،نویسنده رمان مقاله وآرایه های ادبی
رمان۷۷فصل۷و۸شکلات تلخ،مکعب خاکستری

رمان های من:
#رمان۷۷_فصل_هفتم #شکلات_تلخ_قسمت۱
قسمت ا
از رخ این آینهها میترسم،
از شیون و آه لالهها میترسم،
در پس این بند که هستم، رهایم کن،
از سردی این باغ میترسم.
برخلاف گذشته، همهچیز مثل باد میگذشت. اما نمیدانم چرا همیشه فکر میکردم پازلی گمشده وجود دارد که نمیتوانم پیدایش کنم، مثل سایهای که پشت سرم میلغزد و هرگز دیده نمیشود. عید ۹۲ رسید. خانوادهی متین سه ماه به رشت آمدند. خانهمان کوچک بود: یک اتاق ۱۴متری و پذیرایی ۴۰متری. اما چنان طراحی کردیم که انگار میتوانستیم شش نفر را در این قفس کوچک جای دهیم و میهمانی کنیم. از خوشحالی متین راضی بودم، اما تو همان تعطیلات فهمیدم چقدر با خانوادهاش، بهخصوص برادرهایش، تفاوت دارم. با سرخوشیهای کوانتومی حبیب، برادر بزرگتر، مشکلی نداشتم. حتی با خلوتهای نعشهوار آرش که به بهانهی سرک کشیدن به ماشین گاهوبیگاه بیرون میزد و با چشمان سرخ برمیگشت، کنار میآمدم. او با مغز آکبندش حرف میزد و من یک کلمهاش را نمیفهمیدم. رفتارشان عجیب بود، خیلی عجیب. گروهی دبرنا بازی میکردند. حمید، برادر کوچک متین که مشکل ذهنی داشت، اعداد را اعلام میکرد و عملاً جلوی چشم همه به نفع حبیب تقلب میکرد. هر بار حبیب برنده میشد. عجیبتر اینکه این تکرار میشد و هیچکس اعتراض نمیکرد. انگار نمیدانستند یا ترجیح میدادند حبیب برنده باشد. چرا؟ از ۵۰۰ تومان شروع میکردند و پلهپله مبلغ بالا میرفت. متین با اشتیاق میگفت: «پول خرد داری؟» من با خنده میدادم و او خوشحال دستبهدست میباخت. برای همراهی و شادی متین چند بار بازی کردم. دبرنا را دوست نداشتم، اما گاهی برای شادی یک کودک باید چهار دستوپا راه رفت. تا ۱۴ فروردین رشت بودند. دو بار به انزلی، ماسوله، جنگلهای تالش، بندر آستارا و سیزدهبهدر به لاهیجان رفتیم. روز چهاردهم خانوادهی متین رفتند. متین دلتنگ بود، چهره و رفتارش فریاد میزد. جدا از تفاوت با خانوادهاش که پنهان میکردم، به او حق میدادم. خانوادهام طردش کرده بودند. هیچکس از اقوامم به خانهمان نمیآمد یا با متین ارتباط نمیگرفت. لازم نبود به روم بیاورد، حالتش را میشناختم. سعی میکردم این خلأ را پر کنم. زمان انتخابات ریاستجمهوری رسید. لیلا بیش از پیش با متین دیالوگ میکرد، چه تو شرکت، چه تو خونه. یک روز متین گفت: «راستی، بچههای شرکت میخوان به روحانی رأی بدن. تو تو کانون هنر فعالیت داشتی، مگه نه؟» با تعجب گفتم: «خیلی وقته کار هنری نمیکنم. بیشتر تو تولیدم.» — یعنی باهاشون ارتباط نداری؟ — نه مثل گذشته. چطور؟ — لیلا میگه اگه روحانی رأی بیاره، اوضاع خیلی خوب میشه. از حرفش خوشم نیومد، مخصوصاً که نقلقول لیلا بود. قشنگ معلوم بود لیلا این حرفو تو دهنش گذاشته. خودم را جمع کردم و گفتم: «متین، من برای کسی ستاد انتخاباتی تشکیل نمیدم. ضمناً قبل از اتاق فکر لیلا، بچههای کانون هنر و سینما برای همون آدم مقبول شما دارن رأی جمع میکنن.» — چرا میگی مقبول شما؟ — چون مقبول من نیست. من به حسن روحانی رأی نمیدم و تبلیغ نمیکنم. — چرا؟ لیلا میگه وضعمون خیلی خوب میشه. خونهمون کوچیکه... — عوضش انبار لیلا پر مواده. — این که خوبه، مگه نه؟ — بوی خوبی نمیشنوم، متین. — چرا؟ مگه از اول قرارت با لیلا این نبود؟ — قرار بود یه نمایندگی ساده بگیرم تا رو یه آدم عوضی کم کنم. حالا خودم شدم عین همون آدم. با خنده گفت: «پاشو، بریم مرداب تا کلهت هوا بخوره. چهگوارا شدی!» منم خندیدم. به مرداب رفتیم. اما خدا گواهه، یه چیزی عجیب نادرست بود. زمان به سرعت گذشت. طبق اطلاعیهی وزارت کشور، ۲۵ خرداد ۹۲، حسن روحانی با ۵۰٫۷۱ درصد آرا هفتمین رئیسجمهور ایران شد.

#رمان۷۷فصل_هفتم_شکلات_تلخ،_قسمت۲
یکی از بزرگترین دروغهای جهان این است که کسی بگوید هرگز دروغ نمیگوید.
شهریورماه بود و متین عجیب شده بود. شوق همیشگیاش گم شده بود، مثل پرندهای که بالهاش تو گِل مرداب گیر کرده باشد. گاهی سر کار نمیآمد، کمتر قدم میزدیم. وقتی به خانه میرسیدم، خواب بود، انگار روحش جای دیگری سیر میکرد. نگرانش بودم. ۱۰ شهریور، برخلاف این چند ماه، ازم خواست به اسکموفروشی محلهی افخرا بریم. رفتیم. چهرهاش زرد بود، عرق روی پیشانیاش نشسته بود، مثل برگ نیلوفری که زیر آفتاب تابستان میخشکد. با دستمال پیشانیاش را پاک کردم. هنوز اسکمو را نخورده بود که ناگهان حالش بههم خورد. از روی صندلی بلند شد، بهسختی به سطل زباله رسید. مضطرب شدم، اما خودم را جمع کردم. سریع بردمش دکتر. چند ساعت بعد، نه من مضطرب بودم، نه متین ناخوش. متین دو ماه و اندی بود که باردار شده بود، دوقلو: یک پسر، یک دختر. متین مثل بچهها رفتار میکرد. شاید مسخره به نظر بیاد، اما همان روز براش عروسکهای فانتزی کوچک خریدم. ذوقش مثل کودکی بود که اولین بار آسمان را میبیند. ازش خواستم کمتر به شرکت بیاد، یا اصلاً نیاد. پذیرفت. آخرای شهریور، تو سالن تولید بودیم که از تشکیلات لیلا ۳۰ تن بار آمد. فکر کردم درخواست کالای منه، اما وقتی انباردار بارنامه را چک کرد، فهمیدم لیلا برای پانزدهمین بار فقط تو همین ماه مواد اولیه فرستاده: پاکتهای تیتان آمریکایی شرکت PPG. لعنتی! ۱۵ بار، هر بار ۳۰ تن! درخواست نمایندگی من چی شد؟ با عصبانیت به اتاقم رفتم و به لیلا زنگ زدم. بعد دو بوق برداشت. کلافه و خصمانه گفتم: «این چه بازیه راه انداختی؟ مگه اینجا انبار کل پتروشیمی کشوره که دمبهدم مواد میفرستی؟ درخواست من چی شد؟» بعد مکثی محکم گفت: «قبلاً سلام کردن بلد بودی. چیشده؟ تو هم از این انبار ذینفع نیستی؟» — منو تو کثافتبازیاتون نکشید! چه ذینفعی؟ من فقط یه نمایندگی ساده دارم. ولی انگار اینجا رو با انبار قاچاق اشتباه گرفتی! — بهت میگم داد نزن. یادآوری کنم تو مدیرعامل شرکتی و همه کالاهای بهقول خودت قاچاق به اسم شرکت توئه. تحویلگیرنده تشکیلات خودته. — تهدیدم میکنی؟ — نه، بچهجون، نصیحتت میکنم. تو زن داری، داری بابا میشی. عاقل شو. چی دلت میخواد؟ میخوای مثل مهندسایی باشی که راننده تاکسی شدن؟ — میخوام آدم باشم. تولید کنم، نه احتکار، لعنتی! — باز صداتو بردی بالا. تولید کن، کی گفت نکن؟ مرد باش و پای حرفت بمون. — کدوم حرف؟ چرا سفسطه میکنی؟ — سفسطه نیست، عین واقعیته. یادت رفته روز اول گفتم اگه موندی، نباید پا پس بکشی؟ چی شده، ترس ورت داشته؟ — آره، ترس! از بیآبرویی، از بدبخت کردن خودم و مردم و هزار آفت دیگه. عجیب میترسم، بفهم! — نترس، هیچکس بدبخت نمیشه. خوبه متآمفتامین انبار نمیکنی! خندید، انگار شیطان تو خندههاش لونه کرده بود. گفتم: «متآمفتامین شرف داره به این کار. اون فقط معتادا و خانوادههاشون رو بدبخت میکنه، ولی تو با این کار به سفرهی فقرا تجاوز میکنی.» — هیچم اینطور نیست. ما منابع رو مدیریت میکنیم. منابع باید دست اهلش باشه. تو هم سعی کن اهل باشی. برای خودت مشکل درست نکن، مدیر! بای. حسابی بهم ریختم. کارم که تموم شد، برای متین یه رز ساقهبلند سرخ گرفتم. وقتی رسیدم خونه، متین روبهروی آینه نشسته بود، موهاش پریشون، انگار جنزدهها به خودش زل زده بود. با تعجب نزدیک شدم و گل را روی میز گذاشتم: «سلام، چیزی شده؟» خیلی سکوت کرد. دستی روی سرم کشید و نامتعارف گفت: «ببین، ما حالا دو تا بچه داریم، میفهمی؟» — دو تا؟ از کجا فهمیدی؟ — صبح رفتم سونوگرافی. هم پسر داریم، هم دختر. — این که عالیه، متین! — آره، عالیه. خونهمون سوراخ موشه. مکث کرد. گل رز را برداشت، روی صورتش سُر داد و گفت: «اینقدر سربهسر لیلا نذار. به خدا غیر تو کسی رو ندارم.»

#رمان۷۷فصل_هفتم_شکلات_تلخ_قسمت۳_۴
همهی جلادها از ابتدا شاعر بودهاند. آنگاه که شعرهایشان آیه شد، یکبهیک سرها از تنها جدا کردند. واقعیت این است که خدا شبیه هیچیک از کتابهایی که ستایش میشوند نیست، و این را میلیونها سال بعد، فقط لادنها خواهند فهمید. ۱۱ مهر، روز تولد متین بود. همهی دورها زنگ زدند: خانوادهاش، که دستهجمعی یک دوچرخه خریده بودند و قرار بود پست کنند؛ چند دوستش؛ و البته لیلا، که با یه سکهی تمام کادو داد و تبریک گفت. عصر به باغ محتشم رفتیم، کنار عمارت کلاهفرنگی، روی صندلی چوبی نشستیم. دلم میخواست کیک بگیرم و تو خونه جشن بگیریم، اما متین گفت شام بیرون بخوریم. حق داشت. کسی نبود دعوت کنیم. خانوادهام انگار منو از هستی خط زده بودند، چه برسه به تولد متین. همیشه سرم جلوی متین پایین بود. خانوادهاش، با همهی ناهنجاریهاشون، کنار هم بودند، اما خانوادهی من، با همهی آداب و شرع، منو تنها گذاشته بودند. این گُسل باورم را شکسته بود. برای متین یه ساعت با دستبند برنزی گرفتم، تو جعبهی چرمی قرمز کادو کردم. متین حساس شده بود، گاهی دلتنگ. هر بار که حالش را میپرسیدم، میگفت: «بخاطر بارداریه، نگران نباش.» اما قانع نمیشدم. کادو را دادم. مشتاقانه باز کرد، شگفتزده به نظر میرسید. ساعت را دستش کرد، خیره شد و گفت: «خیلی زیباست. اول فکر کردم ادکلنه.» — خوشحالم خوشت اومد. من اعتقاد دارم ادکلن برای کادو جالب نیست. ولی الان میریم خیابان شیک، یه ادکلن برات میخرم. — نه، دیوونه! گفتم فکر کردم، نگفتم دوست داشتم. ولی یه چیزی بگم: تا حالا هیچ ساعتی تو دستم دووم نیاورده، همشون بعد یه مدت از کار افتادن. لحظهی بعد، دستش را روی برجستگی شکمش کشید و گفت: «بچهها دارن ورجهوورجه میکنن.» بیحرفی دستم را گرفت و برد سمت تاب و سرسرهی بچهها. همینطور که نگاهشون میکرد، با صدایی گرفته گفت: «اینکه پدرت روز عروسیمون نیومد رو سعی کردم بفهمم. ولی حتماً برای تولد نوههاش میاد، مگه نه؟» مونده بودم چی بگم. حتی حالا که این رمان را مینویسم، جواب دادن به این سؤال دردآوره. گفتم: «چی باید بگم، متین؟ به حتم پدرم انقدر عاقل شده که نوههاشو قربانی عصبانیتش نکنه.» — خیالم راحت شد. نمیخوام بچههامون تو کودکی، وقتی با همسنهاشون بازی میکنن، از پدربزرگ و عمو و عمه بشنون و احساس خلأ کنن. حرفهاش نگرانم کرد. هر روز حساستر میشد. خواستههاش عاطفیتر، توقعش از آدما فرق کرده بود. نه اینکه نابجا باشه، درست بود، ولی شک داشتم خانوادهام اینو بفهمن. برای پر کردن خلأش، از آرمانهام عقب کشیدم. به قول متین، سعی کردم به درد فکر نکنم. با لیلا کمتر مخالفت کردم. وضعیت مالیم تو مدت کوتاهی بهتر شد. قولی که ۱۳ آبان به متین دادم، ۵ دی برآورده کردم. ۱۳ آبان، روز سرد و بارونی تولدم بود. متین یه شالگردن مشکی بلند برام بافته بود که ۱۱ آبان تمومش کرد. تو سرما و بارون خواست بریم ساحل قو در انزلی. باد و بارون شلاقوار به صورتمون میزد. متین شال را فانتزی دور گردنم پیچید و سفت بغلم کرد. موجهای خشمگین دریا به ساحل میکوبید. تو مسیر برگشت گفتم: «بهزودی یه خونهباغ میخرم، همونطور که آرزو داشتی.» — جدی؟ کاش قبل تولد بچههامون این کارو کنی. میخوام تو خونهباغ بزرگ شن، جا برای شیطونی داشته باشن. — گفتم که، بهزودی. ۵ دی ۹۲، یه خونهباغ ۳۰۰متری حوالی کاسپین خریدم، پر از درختای انبه و نارنج. زود ساکن شدیم. همهچیزو جوری چیدم که متین دوست داشت. نزدیک دریا بود، از معیار دنیا زیبا بود. ولی گاهی شبها، وقتی متین خواب بود، حس میکردم بازرس ژاوری تو درونم تعقیبم میکنه. ۲۰ اسفند، برف میبارید. تو مسیر خونه بودم که متین زنگ زد: «لیلا اومده، میخوایم بریم مرکز تجاری کاسپین.» میخواستم بگم تو این وضعیت نره، اما گوشیام خاموش شد. نگران بارداری و حال روحیش بودم. گاهی بغض میکرد، دلتنگی عجیبی داشت. با خانوادهاش در تماس بود، ولی انگار تأثیری نداشت. بارها از خودم پرسیدم: چرا نمیتونم همسر خوبی باشم و خلأهاشو پر کنم؟ یه چیزی جور نبود، یه لایهی نامعلوم که متین توضیح نمیداد یا من نمیفهمیدم. مثل معادلهی خیام بود. از خروجی رشت گذشتم. برف سنگینتر شد. جادهی حسنرود خلوت بود. وقتی رسیدم، رد لاستیک ماشین لیلا روی برفای حیاط بود. تازه رفته بودند. هوا داشت تاریک میشد. کاش نرفته بودند. داخل خونه، لباسهای نوزادی که برای دوقلوها خریده بودیم، روی راحتی چیده شده بود. به گمانم متین با اشتیاق به لیلا نشونشون داده بود. سکوت سنگینی خونه رو پر کرده بود. گوشیام رو به شارژ زدم. از پنجره برف رو نگاه کردم. یه حس غریب بهم دست داد. دلم برای متین سوخت. فرصتی طلایی بود. تصمیم گرفتم به خواهر بزرگم زنگ بزنم. میدونستم روی پدرم تأثیر داره. پدرم دختردوست بود، بارها اینو گفته بود.
حسودی نمیکردم، ولی حس خوبی هم نداشتم. از نوجوانی عهد بستم اگه بچهدار شدم، بینشون فرق نذارم. استرس داشتم. روی مبل نشستم، تلفن خونه رو برداشتم، روی حالت پخش گذاشتم و دستامو تو موهام فرو بردم. سرم پایین بود. بعد ۴-۵ بوق، خواهرم برداشت: «الو؟» — سلام، خوبی؟ — سلام، چه عجب! چطور یاد خانوادهت افتادی؟ — چه حرفیه؟ مگه میشه خانوادهمو یادم بره؟ — چرا نمیشه؟ مگه بیاجازهی پدر زن نگرفتی؟ — ببین، نمیخوام از کارم دفاع کنم یا مقصر بگردم. در مورد متین با شما و پدر صحبت کرده بودم. — بله، صحبت کرده بودی. ولی یادم نمیاد پدر اجازه داده باشه با متین ازدواج کنی و برای خودت جشن بگیری. — من که شما رو دعوت کردم. شما نیومدین. جوری رفتار کردین که بقیهی فامیل هم نیان. — تو حالت خوشه! پدر راضی نیست، بقیه بیان که چی بشه؟ — باشه، حق با شماست. دنبال مقصر نیستم. برای گلایه زنگ نزدم. اگه تا حالا زنگ نزدم، میخواستم پدر آروم بگیره. متین بارداره، چند ماه دیگه، فکر کنم فروردین، زایمان میکنه. یه دختر و یه پسر. من گناهکارم، خطاکارم. گناه متین چیه؟ خدا رو خوش نمیاد... — عجب! پس خانوم دوقلو بارداره. ببین، ما هرگز متین و عروس خودمون قبول نمیکنیم، چه برسه بچههاشو. از عصبانیت و این حجم جهالت به خشم اومدم. دستمو از موهام کشیدم، سرمو بالا گرفتم تا حرفی که تو دلم چرک کرده بود بزنم. ناگهان متین با حولهی حموم جلوم ظاهر شد! بعداً فهمیدم بهخاطر برف قید بیرون رفتنو زدن و لیلا زود برگشت ویلاش. متین تو حموم بود. خشکم زده بود. صدای خواهرم از تلفن: «الو؟ الو؟» متین مثل انسانی که روحش تسخیر شده، با چهرهای کبود و نگاه خشمگین، بیحرف تلفنو قطع کرد، به اتاق رفت و در رو محکم بست.

#رمان۷۷فصل_هفتم_شکلات_تلخ_قسمت۵تا۱۱
هفتهای چند بار، ۳۰ تن، ۱۰ تن مواد اولیه تو شرکت جابهجا میشد. من دراکولایی بودم که از مکیدن خون بیزاره، اما خون تو رگهام جاری بود. بهخاطر بارداری متین و حال روحیش، خودخوری میکردم. نزدیک عید بود. خانوادهی متین برای زایمان میاومدن رشت. دکتر احتمال وضع حمل رو ۷ فروردین گفته بود. با متین به بازار رفتیم. با شوق هرچه میخواست میخرید، بیتوجه به قیمت. از وسایل یخچال تا پوشاک، سوغاتی برای خانوادهاش، و لباس نوزادی. انقدر خریدیم که گاریکشی اجیر کردیم تا وسایل رو به ماشین بیاره. برای من کتوشلوار سفید خرید، گرچه مشکی دوست داشتم. دلم براش میسوخت، یه علاقهی نامعلوم. تو آجیلفروشی، متین مشغول چشیدن هلههولهها شد. گفت: «آجیل چندمغز کامل بکش! پسته درجهیک کجاست؟» صدای متین بلندتر از اجتماع آدما بود، انگار سایههایی تو بازار نقش بازی میکردن. مردم با بستههای کوچک آجیل بیکیفیت زیرچشمی ما رو نگاه میکردن. قیمت میپرسیدن، آه میکشیدن، محو میشدن. از فروشگاه زدم بیرون. متین هنوز تو بود. کف خیابان شلوغ بود، اما کمتر کسی ذوق خرید داشت. بعضیها فقط دنبال یه چیز ارزون برای بچههاشون بودن. نه، این جنایته، رذالته! و من، خواسته یا ناخواسته، شریک بودم. برگشتم و گفتم: «بسه، مگه چقدر مهمون داریم؟» — یه کم لواشک بگیرم. تو مسیر برگشت، متین با ذوق شکمش رو نوازش کرد: «عزیزای خواستنی کوچولو، سلام.» لبخند مصنوعی زدم. متین گفت: «چی شده؟ ولخرجی کردم ناراحت شدی؟» — نه، اما یه جای کارمون عجیب نادرسته. — کجاش، دیوونه؟ — کاری که ما میکنیم جنایته. مردم رو دیدی؟ زندگیمون، خریدمون، حتی رختخوابمون از احتکاره. — عجب! اسم خوشفکری تو تجارت شده احتکار؟ — متین، اگه تجارت اینه، من میتونستم تجارتایی کنم که هر ریالش یه آدمو به فنا ببره. — چرا پیچیده میکنی؟ ما یه نقطه هم نیستیم. خیلیها دلار انباشته میکنن، تو از ریال حرف میزنی! — هیچکس حق نداره بهخاطر ولع دلار، ریال مردمو نابود کنه. خدا گواهه، تاوان داره. — خیلی وجداندرد داری، به فقرا کمک کن. — ملت گدا نیستن که صدقه بدیم. این تجاوزه، تاوان داره. — کی تا حالا تاوان داده؟ — کی نداده؟ کی خورده و برده و فربه شده؟ — خیلیها. چشماش سرخ شد، با بغض گفت: «من خدا نشدم، ولی یه خانوادهی شوهر دارم که اگه تو بالای سر من و بچههام نباشی، ما رو به تن نمیگیرن. با دو تا بچه باید کاسهی گدایی دست بگیرم.» ماشین رو کنار زدم، بغلش کردم. پیشونیش رو بوسیدم، اشکاشو پاک کردم. عید رسید. خانوادهی متین اومدن. ۹ فروردین، روز زایمان متین تو مرکز خصوصی رشت. غیر متین، چند زن دیگه هم زایمان داشتن، با خانوادههاشون. من تنها بودم، بدون خانوادهام. نگاههای خانوادهی متین سنگین بود. قبل اتاق زایمان، موهای متین رو بافتم. با لبخند و نگاه خاصش به اتاق رفت. ساعاتی بعد، نیمهبیهوش بیرون اومد. ماما گفت: «مبارک باشه،
— همسرم چطوره؟ — سزارین کرده، طبیعیه، نگران نباشید. داخل بخش نوزادان شدم. بوی خدا میداد. دو تا بچهی کوچولو تو بغلم بودن. دلم لرزید، اشکم دراومد. نزدیک گوششون زمزمه کردم: «خدایا، کاری کن فرزندانم مثل من نشن.» سام و سارا زیباترین موجودات بودن. متین گوشهگیرتر و حساستر شد. وقتی حرف خانوادهام پیش میاومد، نفرت تو چشماش موج میزد. اولویت من تربیت بچهها بود. هر کاری میکردم تا شاد باشیم، ولی شادی تعبیر متفاوتی داشت. خط قرمزها رو نادیده گرفتم. آخر هفتهها متین رو به تهران، پیش خانوادهاش میبردم. رفتارشون آزارم میداد. حبیب قمار میکرد، آرش نعشه بود. بهم طعنه میزدن: «اهل دل نیستی، رفیقا باهات حال نمیکنن!» من غریبه بودم. یه روز عصر جمعه، تو راه برگشت، متین گفت: «مشکلت با خانوادم چیه؟» — مشکل؟ چیزی شده؟ — این لبخندتو میشناسم. چرا تو جمع ما جوری رفتار میکنی انگار بقیه هیچی حالیشون نیست؟ — چی میگی؟ چطور به این نتیجه رسیدی؟ — با حبیب و آرش همکلام نمیشی، باهاشون بیرون نمیری، حتی دبرنا بازی نمیکنی. فقط با حمید حرف میزنی. میخوای مشکل ذهنیشو به رومون بیاری؟ — دیوونه شدی؟ چی باعث شده این فکرا رو بکنی؟ بین من و اونا تفاوت هست، ولی خودمو برتر نمیدونم. — مگه اونا چی کار میکنن؟ — کاری نمیکنن. آدما تفاوت دارن، زمان میخواد به هم نزدیک شیم. سارا گریه کرد، ماشین رو کنار زدم، مجادله تموم شد. ولی حرفاش مثل بمب اتم تو هیروشیما بود. شکاف بیشتر شد. با روی کار اومدن دولت یازدهم، وضع مردم بدتر شد. هرچه معیشت بدتر میشد، اوضاع مالی ما بهتر میشد. این خوب نبود. حقوق کارگرا رو سر وقت میدادم، ولی نارضایتی تو چشماشون فریاد میزد. من پازلی از شبکهی فساد بودم. تنها پناهم روزهای شنبه، سر مزار مادرم بود، ولی شرم داشتم صادقانه باهاش حرف بزنم. متین عجیبتر شد. هرچه بهش نزدیکتر میشدم، دورتر میشد.
حساب مشترک باز کردم، ۸۰٪ درآمدم از لیلا بود. متین از خانوادهام متنفر بود، چون دستش به اونا نمیرسید، با من مجادله میکرد. به حبیب و آرش پول قرض میداد، که هیچوقت پس ندادن. نگاهشون به ما مثل گاو شیرده بود. متین فقط به برادراش، مادرش، سام، سارا و من فکر میکرد. گاهی با لیلا پنهانی حرف میزد: «عزیزم، دستم بنده!» میفهمیدم، ولی نمیخواستم بپرسم تا با «حرفای زنانه» پیچونده بشم. شبها دو سه فیلم ترسناک تهوعآور میدید. صحنههای پوستکندن و تکهتکه کردن آدما. با بشقاب آجیل مینشست و با ولع تماشا میکرد. نگران سام و سارا بودم. با مهران، دوست روانپزشکم تو روسیه، حرف زدم: «چطور یه آدم هر روز فیلمهای آزاردهنده میبینه و لذت میبره؟» — باید دیدش، حرفاشو شنید، گذشتهاشو فهمید. ولی این بیماری روحیه. با دیدن درد دیگران احساس خوشبختی میکنه. آدرنالین میگیره، خیالش راحته. درد خودشو با دردهای بزرگتر تسکین میده. یاد حرفای متین افتادم: «نباید به درد فکر کنیم.» مغزم تیر کشید. تو اتوبان رشت به حسنرود میخ شدم. اگه متین بیمار باشه، چطور راضیش کنم درمان بشه؟ چطور بچههامو نجات بدم،
وحید، کارگر سالن، یه روز اومد اتاقم. حالش خراب بود. گفت: «سه روز مرخصی میخوام.» کنارش نشستم: «چی شده؟» گریست. «چند ماهه درگیرم. زنم فاصله گرفت، بهش شک کردم، مجادله کردیم. حالا طلاق میخواد، مهریه رو اجرا گذاشته. دلم براش تنگه. فردا دادگاهه، نمیخوام دفاع کنم، فقط میخوام ببینمش.» — چرا؟ صفحهی مجازیتون پر از عکسای دلبرانهست! — تا دادگاهو نبینی، باور نمیکنی. زوجها با دلایل واهی جدا میشن. یه طرف قربانیه. وقتی زن مهریه رو اجرا میذاره، مرد ماته. یا طلاق بده یا مهریه رو ببخشه. — مشکل شما از کجا شروع شد؟ — از جهان متجدد. حقوق ما برای کرایه خونه میره. جایی برای رستوران، عروسک، شهربازی نمیمونه. زن شکوه دنیا رو میبینه، ولی ما فقط عکسای ته کوچه داریم. از خودم متنفر شدم. شب قبل تولد متین رو با شکوه گرفتم، L90 براش خریدم. با مرخصیش موافقت کردم. وقتی رفت، مات بودم. ۳۰ آبان، تو سالن تولید، به میکسر خیره شدم. یاد تولدم افتادم. تو فروشگاه، مردم باکسباکس خرید میکردن. یه زن میانسال و دخترش یه قوطی رب خواستن. صندوقدار گفت: «موجودی کارت کمه.» کارت دیگهای دادن: «اینم موجودی نداره.» زن گفت: «ربابه، بذار رو میز، بعداً میخریم.» رفتن. دلم آتیش گرفت. میخواستم فریاد بزنم: «هرچی میخواین بردارین، من حساب میکنم.» ولی نمیشد. یه پیرمرد گفت: «لعنة الله علی القوم الظالمین.» دستام بوی خون میداد، بوی عفونت شرف، بوی نفت. لیلا زنگ زد: «سلام، مهندس.» — سلام. — چیشده؟ نبینم غم! — جریان چیه؟ نقطه سرخط. — دیگه تولید نکن. یه هفته ماشین ۳۰ تن تیتان هلندی میاد، دو روز بعد تحویل میگیرن. — من دیگه نیستم. نمیتونم اینقدر حیوون باشم، عوضی! — چه بیادب! نمیتونی نباشی. تو مدیرعاملی، سرم داد نزن. قطع کرد. ۱۳ آذر، زیر بارون تند، روی پلههای خیس ایوان سیگار کشیدم. دود تو هوا گم شد. فرشید زنگ زد: «باور نمیکنی! تو برای همون شرکتی که باهاش زاویه داشتی احتکار کردی. رنگسازیها تعطیلن، اونا ۲۰۰٪ گرون کردن. ژست ضداستکبار گرفتی، خودت مستکبر شدی.» — مطمئنی؟ — چقدر گفتم این کار ته نداره. زورمون نمیرسه. — هنوز باهامی؟ — تا کجا؟ — انباردار لیلا رو اخراج کن. با فروشگاها تماس بگیر، ۱۰٪ زیر قیمت سندیکا. مواد انبار رو تولید میکنیم، به بازار میریزیم. دو شیفت کار میکنیم. — اینو دوست داشتم. هستم. بارون شدیدتر شد. متین زنگ زد، گفت رسید رشت. اهمیت ندادم. انباردار لیلا سیگار به لب پشت در بود. ۱۷ بار زنگ زده بود، جواب ندادم. دربان گفت: «خانوم کارتون داره.» فریاد زدم: «گور پدر تو و اون کثافت! کنار برو یا از روت رد میشم!» پرید کنار. تو سالن، بچهها غوغا میکردن. فرشید با تاجرا هماهنگ بود. گفتم: «وظیفهی مهمی داریم. اضافهکار دو برابر نقد. تا باز شدن کارخونههای رنگسازی، تولید داریم.» فرشید خندید: «این مواد تا ۵ سال تموم نمیشن.» — تمومش میکنیم. سه نیروی جدید گرفتیم. از خارج استان هم درخواست داشتیم. به لیلا پیام دادم: «یه شماره حساب بده، پول موادو واریز کنم.» دو روز شرکت موندم. ظهر متین التماس کرد برم خونه. تو حسنرود، فرشید زنگ زد: «از اداره برق اومدن، میخوان دستگاها رو ببینن. افت فشار تو شهرک صنعتیه.» — کارت شناساییشونو چک کن. زود برمیگردم. بارون مثل موج میکوبید. خیس شدم. اورکت رو پشت در درآوردم. سام و سارا دستمو گرفتن برای عروسکبازی. متین از آشپزخونه مثل راهبههای فیلمهای ترسناکش پیداش شد: «میشه بگی چی کار میکنی؟» — تولید، خانومم. — این تولیده یا دزدی اموال لیلا؟ — لیلا، احتکارگره! خون ملت رو تو شیشه کرده، قاچاق میکنه، خانوادهها پاشیدن. تو بهجای پشتم بودن، طرف اونی! — با آتیش بازی میکنی.
بشین، چایی بریزم. به لیلا زنگ بزن، من جمعش میکنم. — چیو جمع میکنی؟ مخمو زدی؟ لیلا رو کات کن. تهران تعطیله. به زندگیت برس. بچهها رو بوسیدم. نگاه سارا شبیه مادرم بود. انگشتامو گرفت، بوشون کردم. از خونه زدم بیرون. تو بارون، یاد فریبا و آیوز افتادم: «روحتون شاد، شما باشرف بودین.» تو سالن، فرمولاسیون کردم. کنار میکسر ۲ تنی، از پلههای آهنی بالا رفتم. رزین لاین ۹۰٪ تو پاتیل بود. فرشید صدام کرد. دستگاه اتصال کرد، ۱۴۰۰ دور تو دقیقه. مواد چسبنده پاشید، لباسم به شافت گیر کرد. مثل چرخگوشت منو فرو برد. چهرهی فریبا، زیر پرس، با چشمایی از حدقه دراومده تداعی شد. نه، دردی نبود. همهچیز تموم شد. کالبدمو تماشا کردم، خون فواره میزد. بچههای سالن وحشتزده بودن. عین فیلمهای متین شدم. یه صدا، نه مرد، نه زن، با ۴۳۲ مگاهرتز گفت: «به هیچچیز فکر نکن، نه بچهها، نه عزیزا. با دلتنگی برو. اعتماد کن.» صداشو دوست داشتم. اعتماد کردم. گویی مُردم.

#مکعب_خاکستری
#رمان۷۷فصل_هشتم_مکعب_خاکستری_قسمتهای۱تا۷
ناگهان میان سپیده و شامگاه گیر کردم، معلق در زمانی که نه آغاز داشت، نه پایان. درختان سر به فلک کشیده، صورت خورشید را بلعیده بودند. ترسی نبود، دلتنگی هم. فقط حسی عجیب از پیدا شدن داشتم. صدایی آشنا صدام زد. درختان به انعکاسش وزیدند. به سوی صدا خیز برداشتم. فریبا بود. موهاش روی صورتش میرقصید، لبخند معرکهای داشت، لباس گُلدار لختی به تن. دویدم، مقابلش ایستادم، اشک ریختم. — فریبا، خوبی؟ — آره، خوبم. چته، پسر؟ عین نینیها شدی. — من گناهکارم. میدونم این آمال گناهامه. آمادهم تنبیه شم. فریبا نزدیکتر شد، بوی مادرم را میداد. موهامو نوازش کرد. — مرگ؟ کی از مرگ حرف زد؟ این یه مسیره برای تکامل آدمیت. — مگه من نمردم؟ مگه تو نمردی؟ خستهم، فریبا. دلداری نمیخوام. — دیوونه، مرگی در کار نیست. یه مسیره. تازهواردا نمیفهمن. یه کم بگذره، یاد میگیری. — احساس گناه میکنم، ولی ته دلم یه حس خوب ناشناختهست. — ای جانم. واسه زخم گناهت یه مرحم دارم. — مرحم؟ — آره، پسر. میبرمت جایی. — کجا؟ — نه چشمتو ببند، نه فکر کن. اختیار زمان و مکانتو به من بسپار. اعتماد کردم. ناگهان محیط عوض شد. تو یه محلهی کوچک بودیم، با خونههای آجری بههم چسبیده. یه خونه ذهنمو به خودش کشید. درش باز شد، پسربچهای پنجساله با بادبادک خندان بیرون دوید. زنی صداش میزد، صدایی آشنا. فریبا گفت: — نمیخوای بریم داخل؟ — تو خونهی مردم؟ — نگران نباش. غریبه نیست. اعتماد کن. داخل سرسرای خونه شدیم. زنی پشت دار قالی، با دیوارهای کهنه و بوی وفا. فریبا گفت: — واست آشناست؟ — آره، ولی مطمئنم هرگز اینجا نبودم. — به نقاشی روی طاقچه نگاه کن. نقاشی مدادی تو قاب کهنه بود. خدایا، من کشیده بودمش. — آره، تو کشیدی. از آیوز هم کشیدی. — آیوز؟ زنی که پشت به ما بود، دنبال بچه رفت. آیوز بود، پختهتر، مادرانهتر. قلبم کوبید. — بعد اینکه از آذربایجان رفتی، آیوز راه مادرشو رفت. با درآمد اندک باشرف زندگی کرد. این آرامشو از تو داره. نقاشیتو قاب کرده. دو سال بعد با یه کارگر تاجیک ازدواج کرد. حالا خوشبخته. اشک ریختم. عمیق نگاهش کردم. دستاش روی نخهای قالی ابهت داشت. ناگهان درد کشیدم. محیط خاکستری شد. بوی آب ژاول مشاممو آزرد. روی تخت، کالبدی لهشده بود. پاها تا زانو تو پلاستیک گن جراحی، مهرههای کمر شکسته، با فلز نگه داشته. لولههای چستتیوپ تو سینه، گلوم برشخورده، تراکستومی. چشمام بسته، دستگاهها وصل. من بودم. لحظهی حادثه مرور شد. صدای خرد شدن استخوانام، خرخر نفسام. فریاد زدم: — خدایا، نه! تازه هفت ساعته از این دنیا خلاص شدم! فریبا گفت: — هفت ساعت؟ نه، هفت ماهه تو ICU جنرالی. — امکان نداره! مگه میشه؟ — به جسمت نگاه کن. این تن هفت ساعت پیشه؟ لاغر مثل جسد گرسنگان آفریقا، کبود از عفونت. تختهای دیگه هم پر از بیمارای لهشده. یکی رو تو کاور سیاه به سردخانه بردن. حسودیم شد. گریهم بلند شد. فریبا کمرنگتر شد. — نمیخوام برگردم! — آروم باش. عادت میکنی. — به چی عادت کنم؟ پرستارا تختبهتخت به دکتر اشرف گزارش میدادن. نوبت من شد: — علائم حیاتی پیشرفتی نداره. عفونت هر روز بیشتره. — از نهاد علوم پزشکی تماس گرفتن. این بیمار باید زنده بیرون بیاد. — امکانش هست؟ — تمام تلاشمونو میکنیم، ولی خانوادشو آگاه کنید. فریاد زدم: «فریبا، کجایی؟» ناگهان پشت اتاق ICU بودم. پدرم اشکآلود، خواهرام پریشان. عمهام که ۲۵ سال غیبش زده بود، با شوهرش اومده بود. همه بودن، جز متین. فریبا دستمو گرفت، تو راهرو کشید. — متین، همسر سابق تو، دو ماه پیش طلاق گرفت. هرچی با لیلا بهدست آوردی، با مهریه مصادره کرد. بچههات پیش باباتن، جاشون امنه. — چی میگی؟ متین مشکل روحی داشت، ولی نه اینقدر بیرحم! — باور کن و کنار بیا. — اگه فوت نکنم، خودمو میکشم! — بزرگ شو، صبر کن. به جمعیت پشت در خیره شدم. چهرههای ویران، اشکآلود. یکی از فراق عزیز، یکی پشیمون از عمر تلفشده. رستاخیزی هولناک. ناگهان درد کشیدم. شوک میدادن. ایست قلبی. دوباره عروج کردم. تو دامنهی کوهستانی پرت شدم. خون از گلوم جهید. آسمان مهآلود، چمنزار زیر پام. زنی سالخورده گفت: «بلند شو.» — سلام، شما رو نمیشناسم. — مهم نیست. بیا. — کجا؟ — سیال ذهنتو به من بسپار. میان درختان صدر بلند پیدامون شد. آسمان پشت شاخهها گم بود. زنبیل حصیری بهسمتم پرت کرد. — برگها رو جمع کن. — شما کیین؟ چرا برگ جمع کنم؟ — با من لجبازی نکن. وقت نداریم. — نمیفهمم جریان چیه. — عین پدرت جاهلی. من پدرتو به دنیا آوردم، بزرگش کردم. — یعنی مادربزرگ منی؟ تا حالا کجا بودی؟ آغوشش گرفت. بوی مادرم، بوی نوزاد، بوی میوهی بهار. آرام شدم. — عجله کن، پسرم. برگها رو برای پاها و کمرت جمع میکنیم. — مگه تو این وادی خون و مرگ هست؟ جواب نداد. برگها رو جمع کرد. آهسته از افلاک میافتادن.
منم شروع کردم. محیط سبز فسفری، کوهها ارغوانی. زنبیل پر شد. گفت: «به پهلوی راست دراز بکش.» نوازشم کرد. برگها رو روی زخمهام گذاشت. — این کارا برای چیه؟ — بعداً میفهمی. چشمامو بستم. تو ذهنم گفتم: «کاش تو اون دنیا بچه بودیم، سرمون میزدی.» — تقصیر باباته. — بابا چی کار کرده؟ — پسر بزرگ بود. پدربزرگت فلج بود. اشرفی مادرمو فروختم تا کفالتشو بگیرم. ولی وقتی تو بانک استخدام شد، ما رو ول کرد. با مادرت بدون رضایت ما ازدواج کرد. من پشتش بودم، عموهاتو تربیت کردم. — همه حرف تو اینه؟ — دل پدر و مادرتو نشکن. تنهاشون نذار. حالا تکون نخور تا عفونتو پایین بیارم. — چرا؟ — چون باید برگردی. حالا وقت اومدنت نیست. — نمیخوام برگردم به بدبختی! — برگرد تا جبران کنی. نه مثل بابات بیمسئولیت. رفوزه شدی. — چرا؟ اینهمه جنایتکار راحت میمیرن. چرا من کنکوری شدم؟ خندید: «کنکور چیه؟» منم خندیدم. گفت: — آدما فانی نیستن. زندگی ابدی دارن. جنایتکارا نیست میشن. عفونتم کم شد، ولی علائم حیاتی پیشرفتی نداشت. دکتر اشرف پدرمو قانع کرد که تو زندگی نباتیام. ۳/۳/۹۸ قرار شد دستگاهها رو جدا کنن و کالبدمو به خاک بسپارن. چشمام به نور آزاردهنده باز شد. حس بدمستی داشتم. هیاهوی محیط مغزم رو هوار کرد. کنارم تختی بود. جوونی زیبا با ریشهای بلند. گوشای شکستهش نشون میداد کشتیگیره. پزشکها دورش حلقه زده بودن. یکی گفت: — عجب گولاخی! بابا هالک، زود خوب میشی. چهرهش کبود شد، سینهش بالا اومد. شوک دادن. خون از گوشش شلیک شد. خاموش شد. بعداً فهمیدم سیدعلی موسوی، نفر اول کشتی آزاد، تو تصادف مرده بود. رد خونش پرستارا رو متوجه من کرد. یه خانوم فریاد زد: — این بیمار از کما دراومده! درد ویرانم کرد. خواستم تکون بخورم، میخکوب شدم. حنجرم یاری نکرد. پاهام کبود و له. کمکم یادم اومد. اگه میتونستم، خودمو خلاص میکردم. مادرم پیداش شد، دستامو گرفت. بوی تنش آرومم کرد. با پتیدین خوابم برد. سیال زمان صورتی شد. درد انقدر بود که ناله هم نمیتونستم. گاهی بیهوش، گاهی تو تب میسوختم. پرستارا، رحمانی و امامی، خوب یادم موندن. امامی، ۳۰ساله، همیشه میخندید. بالای سرم میگفت: — آقا، خوبی؟ نمیتونستم حرف بزنم، تراکستومی بودم. چشمامو باز و بسته میکردم. گاهی عمداً دیر، تا بیشتر حرف بزنه. میخندید: — نگران نباش. خوب میشی. تهش آزاد میشی! چهرهش تار بود، ولی دلش صاف. رحمانی آواز میخوند: «شبی که آواز نی تو شنیدم...» نواش تو گوشم اکو میشد. اتاق مکعب خاکستری میشد. دلم کبود. اشکم جاری. رحمانی به چشمام خیره میشد، با خودکار به انگشتم ضربه میزد: — هوشیاری؟ درد داری؟ خودکارو لمس کن. آهسته لمس میکردم. مرفین تزریق میکرد. مثل ارتش سرخ، درد رو اسیر میکرد. ناگهان دختربچهای پیداش شد. روی صورتم دست کشید: — عمو، بلند شو. — اینجا چی کار میکنی؟ — مامانم پشت دره. — چرا نمیری پیشش؟ — میشه مثل بچههات عروسکبازی کنی؟ — بچههامو میشناسی؟ عروسکای سام و سارا رو انداخت رو تختم. دلم براشون تنگ شد. بغضمو قورت دادم. صدای موش عروسکی درآوردم: — مامانت قندا رو کجا گذاشته؟ خندید. سرم سنگین شد. چشم باز کردم، تو اتاق عمل بودم. زمان مفهوم نداشت. چهرهی سام و سارا یادم نمیاومد. دلم گردو و بستنی میخواست. طعم گس انبه تو بیهوشی. درد، تب، عرق سرد. تغذیه از دماغ حالمو خراب میکرد. مثل گوشت عفونی تو محیط گمشده بودم. فریادای محیط تکرار میشد. چندمین جراحی بود که دختربچه تو گوشم نجوا کرد: «عروسک قشنگ من قرمز پوشیده...» همهچیز آبی شد. بلند شدم. روی صورتش دست کشیدم. اشکام خیس. — تو اینجا چی کار میکنی؟ — تو بابام نیستی. بابامو ندیدم. باید برم. — کجا؟ اعتماد کردم. تو استخر بودیم. دختربچه شیرجه زد تو کمعمق. سرش به کف خورد. کالبدش روی آب قوطهور شد. خون از دماغ و گوشش. آشفته شدم. فرار کردم. رو تختم افتادم. دختربچه مثل ابر پاییزی محو شد. گفت: — دلم واسه مادرم میسوزه. میترسم دق کنه. لوله تو گلوم بود. با اشک گفتم: — به هیچچیز فکر نکن. با دلتنگی برو. محو شد. منم از هوش رفتم.

#رمان۷۷_فصل_نهم
ماههاست میان پاهایی که تو حلقههای الیزارف قفل شدهاند و پینهای شکستهی مهرههای T11 و T12 کمرم، روی ویلچر تو خونهی کوچکی کنار سام و سارا زندگی میکنم. پدرم گاهی سر میزنه، رسیدگی میکنه. پرستار نیمهوقت هم دارم که از عوض کردن پانسمان زخمهای چرکینم اکراه داره. بوی تعفن عفونت حال خودمو بههم میزنه، مثل بوی مردابی که روحمو میخوره. گاهی به بیمارستان فکر میکنم، به روزهایی که تو بخشهای مختلفش جان دادم و دم نزدم. به چیزهای عجیب و نامفهومی که توش غرق بودم، و هنوز گاهی هستم. به متین زیاد فکر میکنم. چرا؟ جوابی نمیشنوم. مغزم رگبهرگ میشه. وقتی تراکستومیام رو برداشتن و مکعب خاکستری فرو ریخت، این سؤالهای بیجواب دستبردار نبودن. رنج، رنج گران غرور انسانیم، و رنج روح پارهپارهشدهام که از جسم تکهتکهام بیشتر میسوزوند. طلبکار نبودم، بدهکار بازندهای بودم، تو ویلچر کهنهای که پنجرهی چوبی رو به رودخانهای باز میشد. بوی نم علفزار گاهی آرامم میکرد، گاهی کلافم. میخواستم بدوم، ولی پاهام در بند بود. میخواستم بلند شم، ولی کمرم شکسته. میخواستم آواز بخوانم، حنجرهام یاری نکرد. حتی نمیتوانستم گریه کنم، دلتنگ شوم. حس زندگی تو خونهی کوچک با فرزندان بیمادرم، و عجز از حداقل بهداشت، آزارم میداد، ولی نه به اندازهی این انتظار مداوم. منتظر بودم، همیشه منتظر. منتظر چی؟ شاید روزی متین بیاید، چیزی بگوید. مثلاً بگوید ازم متنفر بوده، یا... آه لعنتی، چی میتوانست بگوید؟ هفتادوهفت روز رو تو این ورطهی سیاهوسفید گذروندم تا خبری مطمئن رسید: متین به جایی نامعلوم رفته، و لیلا با سندسازی خودش رو مبرا کرده. دستم خالیست، نه برای پیگرد قانونی، نه برای چراییهایی که مثل بختک روحمو له کردهاند. پدرم خونهای با یه اتاق کوچک و پذیرایی گرفته. تخت کنار پنجرهست. قرص خواب هم دیگه مدد نمیکنه. یه روز پدرم سام و سارا رو به گردش برد، بهانهای برای خلوت کردنم، برای هقهق گریهام. در که بسته شد، از عمق وجود گریه کردم، انقدر که گلوم درد گرفت. بدنم از فشار گریه منقبض شد، زخمهای پاهام و جاهای جراحیشدهام طعنه زدند. غروب بود. ناگهان پرندهای شبیه هدهد روی پنجره پرکشید. با نگاهم تعقیبش کردم. دوباره تو قاب پنجره نقش بست. دلم لرزید. ناگهان به وسط جنگلی کنار کژال پرتاب شدم. توهم بود، توهم! هدهد بهم خیره شده بود، لبخند میزد. با ولع نگاهش میکردم، ولی توان تکلم نداشتم. همهچیز محو شد، و من ماندم و اون کاراکتر. آهی عمیق کشیدم. یاد شعر سایه افتادم، آروم زیر لب زمزمه کردم: «شبی که آوای نی تو شنیدم، چو آهوی تشنه پی تو دویدم، دواندوان تا لب چشمه رسیدم، نشانهای از نی و نغمه ندیدم...» هوا تاریک شده بود. با خودم گفتم: «معلوم نیست چند ماه، چند سال رو این ویلچر اسیر باشم، ولی مینویسم. آره، مینویسم...»
#رمان۷۷ پایان فصل ۱ #شاهرخ_خيرخواه
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان۷۷فصل۵قسمت۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان۷۷فصل۶قست۲نیلوفرواژگون
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان۷۷فصل۵قسمت۴استحاله