شاهرخ خیرخواه زاده۱۳آبان۱۳۵۷ازشهررشت،فارغ تحصیل مهندسی شیمی،نویسنده رمان مقاله وآرایه های ادبی
رمان_ قدمگاه سیاه ابدیت

رمان های من:
#قدمگاه_سیاه_ابدیت
توضیح (این رمان بخشی بر اساس حقیقت و بخشی با تکنیک جهان موازی نوشته شده است)
_قسمت اول
شاید عجیب به نظر برسد، اما من، تئودور هرتسل، روزنامهنگاری که کلماتش را در صفحات نشریات اتریشی میریزد، هرگز دل در گرو حقیقتهای خشک و بیروح خبرها نداشتهام. چیزی در شعر است، در آن رقص ظریف کلمات، که قلبم را به تپش میاندازد. گاه، در خیالم، خود را میدیدم که در میان معشوقههایی از عثمانی، آلمان، انگلیس، و حتی فلسطین، بالهای عاشقانه میرقصم. معشوقهای فلسطینی، با چشمانی که انگار از خاک و ستاره بافته شدهاند، بیش از همه مرا به سوی خود میکشید. اما این خیالها، مانند مه صبحگاهی، با اولین تلنگر واقعیت پراکنده میشدند. من یهودیتبارم، اما نه از آنهایی که تورات را چون سپری در برابر دنیا نگه میدارند. سکولارم، و با این حال، سایهای از افکار رایش سوم، آن نظم آهنین و بیرحم، در ذهنم ریشه دوانده. هیتلر، آن مرد یکه و بیتکرار، انگار چیزی در من بیدار کرده بود. در مقالاتم بارها نوشتهام که آلمان برای یهودیان امن بود، اما امن بودن کافی نیست. از جوانی، رویایی در سر داشتم: سرزمینی که یهودیان، در کنار اقوام دیگر، نامش را بر نقشه جهان حک کنند. اما عثمانیها، اعراب... آنها انگار سدی بودند در برابر این رؤیا. نفرتی خاموش در من شعله میکشید، نفرتی که نمیتوانستم به زبان بیاورم. آن روز، در اتاق کارم، غرق این افکار بودم که مونیکا، معشوقه مجارستانیام، ناگهان در آستانه در ظاهر شد. موهایش، چون همیشه، بوی عطر یاس میداد، اما نگاهش سنگین بود، انگار چیزی را پنهان میکرد. مونیکا به دین پایبند بود، برخلاف من. پدرش، خاخامی متعصب، و مادرش زنی که تورات را چون معشوقی ابدی در آغوش میکشید. از او پرسیدم، با طنزی که شاید بیش از حد تیز بود: «مونیکا، برای تو من مقدسترم یا تورات؟» لبخندی زد، از آن لبخندهای دلبرانه که میتوانست قلب هر مردی را بلرزاند. «تو، عشقم. تو.» پاسخش آنقدر سریع بود که انگار از پیش آماده شده بود. دلم میخواست چیزی بگویم، شاید حتی فریاد بزنم. تپانچه یوزیام، اگر همراهم بود، شاید لحظهای وسوسهام میکرد. اما فقط سکوت کردم. این موجودات بیایدئولوژی، این آدمهای گرفتار احساسات زودگذر، چگونه میتوانستند رویای سرزمینی بزرگ را درک کنند؟ مونیکا ادامه داد، بیتوجه به طوفان درونم: «تئودور، تا حالا رکنا، پرنسس هیتلر را از نزدیک دیدهای؟» صدایش پر از کنجکاوی کودکانه بود. نگاهش کردم، انگار نقاشیای از قرن شانزدهم پیش رویم بود، زیبا و در عین حال دور. «نه، مونیکا. معشوقههای هیتلر معمولاً پایان خوشی ندارند.» چیزی در چهرهاش شکست، و بدون خداحافظی رفت. شاید بهتر بود که نیامده بود. فردا عازم پاریس بودم، برای همایشی هنری در تالار دوشلته. مونیکا معمولاً در سفرها همراهم بود، اما این بار تصمیم گرفتم تنها بروم. شاید میخواستم از سایهاش، از آن همه احساسات خام، آزاد باشم.
عصر پاریس، تالار دوشلته
جام شرابی در دست داشتم، و نور شمعها روی دیوارهای تالار میرقصید. میان جمعیت، زنی با موهای مشکی و قامتی بلند از برابرم گذشت. جام شرابش را محکم در دست گرفته بود، انگار میترسید چیزی از دست بدهد. زیباییاش مرا به خود کشید، اما چیزی فراتر از زیبایی بود که قلبم را تکان داد. شاید آن نگاه، آن اطمینان پنهان در چشمانش. مقابلش ایستادم، جامم را به جامش زدم و گفتم: «تئودورم. تئودور هرتسل.» قهقهای زد، صدایی که انگار از اعماق وجودش برمیخاست.
«حلما هستم. حلما افضل.» مکثی کرد و افزود: «فلسطینیام. سوسیالیست.» دوباره خندید، این بار بلندتر، انگار شراب بیش از حد در رگهایش جریان داشت. «لبنانی نیستید؟» پرسیدم، برای اینکه چیزی گفته باشم. «نه، فلسطینی. از عثمانیها بیزارم. شنیدهام در فرانسه اندیشیدن گناه نیست. برای همین آمدم.» چشمانش برق میزد، انگار چیزی را میجست. گفتم: «من هم از عثمانیها متنفرم. روزنامهنگارم، و یهودیتبار.» به دروغ افزودم: «تا حدی هم مذهبی.» خندید، انگار حرفم را باور نکرده بود. «تنها آمدی؟» پرسیدم. «تنها. پدرم از بزرگان قبیله الخلیل است. شاید زود برگردم.» در دلم گفتم: عجب طعمهای. گفتم: «راهی برای بیرون راندن عثمانیها هست.» چشمانش تنگ شد. «یعنی چه؟» «انجمنی از سرمایهداران یهود میشناسم.
میتوانند سرزمینهای عثمانی را بخرند.» حلما به دهانم خیره شد. «و فلسطینیها چه میگیرند؟» سوالش تیز بود، مثل خنجری که به قلب نقشهام فرو میرفت. آرام گفتم: «یهودیان و اعراب قرنهاست کنار هم زیستهاند. ما به خاک مشترک بازمیگردیم. سرمایه میآوریم، سرزمین موعود را میسازیم.» «چرا موعود؟» پرسید، و شرابش را تا ته سر کشید. «موعود برای همه است. مثل کشتی نوح. فقط باید به ملوان اعتماد کرد.» قهقهای دیگر زد. «ملوان حتماً خاخام است؟» عصبیام کرد، اما خودم را جمع کردم. «ملوان، منجی موعود است. خاک مقدس است.» جامش را به جامم کوبید و گفت: «کاش به فلسطین بیایی و سران قبایل را روشن کنی.» آن شب با حلما خوش گذراندم، اما در ذهنم، او بیش از یک معشوقه بود. او سلاحی بود، پنهان و خطرناک، برای نقشهای که هنوز کامل در ذهنم شکل نگرفته بود.

قسمت دوم
روزها در پاریس مثل رویایی محو میگذشتند. حلما، همانطور که انتظار داشتم، به دیارش بازگشت. پیش از رفتن، شماره دفترم را به او دادم، و او هم اطلاعاتی از الخلیل و جغرافیای بومیاش. شیدا و دلواپس وانمود کردم، انگار قلبم به او وابسته بود. اما حقیقت، سردتر از اینها بود. حلما کلیدی بود، کلیدی برای قفلی که هنوز نمیدانستم کجاست. دو روز پس از آن شب، هیچ خبری از او نبود. در هتلی که اقامت داشتم، پشت پنجرهای مشرف به کوچهای خلوت ایستاده بودم. گربهها در سایهها میخرامیدند، و من سیگاربرگم را پک عمیقی زدم. وتکا گلویم را میسوزاند، اما فکرم جای دیگری بود. تلفن زنگ خورد. «جناب هرتسل، عصربخیر. تماسی از شخصی ناشناس دارید. وصل کنم؟» «بله، حتماً.» قلبم تپید، شاید حلما بود. اما نبود. شارون بود. «تئودور، کجایی، پسر؟» صدایش گرم و آشنا بود. «پاریس.» «شنیدیم. ماجرای دریفوس را شنیدهای؟ سروان یهودی، به جرم جاسوسی محاکمه شده.» خندهام گرفت. «بله، بیچاره را اشتباه گرفتهاند.» شارون هم خندید، بلند و بیپروا، انگار پشت در اتاقم ایستاده بود. ماجرای دریفوس مثل آتشی در مطبوعات شعله کشیده بود. من، بهعنوان گزارشگر نشریه اتریشی، بارها به سالن دادگاه رفته بودم. آنجا، میان فریادهای یهودستیزی و نگاههای سنگین، چیزی در من شکست. یهودیان به سرزمینی نیاز داشتند، جایی که دیگر غریبه نباشند. آن شب، با شارون در رستوران لا پوتیت شز شام خوردیم. او کبوتر بریان را با ولع میخورد، سس روی کتش ریخته بود. گفت: «دریفوس نباید اعدام شود.» گفتم: «شارون، من مدتهاست برای این افسر ناشی زحمت میکشم. اما کمیته صهیونیسم چیزی فراتر میخواهد.» چشمهایش تنگ شد. «چیزی میدانی که من نمیدانم؟» «حلما افضل.» «افضل؟ او کیست؟» «دختری از الخلیل. کلیدی برای سرزمین موعود.» شارون پوزخندی زد. «زیبا هم هست؟» «از تو بلندتر است.» خندیدم. «شارون، باید کاری کنیم. رایش سوم را باید به جنگ جهانی کشاند. انگلیسها را هم زیر نظر داشته باش.» «مسلمانها چه؟» خندهام گرفت، بلندتر از حد. چند میز به من خیره شدند. شراب را سر کشیدم. «به مسلمانها پول میدهیم.» شارون اخم کرد. «پول؟ درست حرف بزن.» «به الخلیل میروم. تو چکوسلواکی را زیر نظر داشته باش. آنها میتوانند معادله جنگ را عوض کنند. انگلیسها از رایش میترسند، پس باید فرانسه را قلقلک دهیم.» دادگاه دریفوس مرا به این باور رساند که یهودیان باید سرزمینی مستقل داشته باشند. پس از آن، کتاب «کشور یهود» را نوشتم و جنبش صهیونیسم را پایه گذاشتم، اما نه بر پایه تورات، بلکه بر سکولاریسمی که بسیاری از خاخامها را علیه من کرد. باید آنها را حذف میکردم. به اتریش که بازگشتم، روی میز کارم هفت پاکت نامه بود. یکی از الخلیل توجهم را جلب کرد. با کارد آن را گشودم. دو کارت عکس از حلما، با عطری که از کاغذ برمیخاست. نامهای سهصفحهای مرا به الخلیل دعوت کرده بود. قلبم تپید، نه از عشق، بلکه از پیروزی. تیری که به هدف زده بودم.
روزنامهنگار نبودم، فقط دانشجویی بودم با رویاهایی مبهم، نشسته در کافهای دودگرفته نزدیک دانشگاه. مردی عثمانی، با عبایی که بوی ادویههای شرقی میداد، در میز کناری سخن میگفت. از سرزمینهای تحت سلطهاش تعریف میکرد، از فلسطین، از اورشلیم، با چنان غروری که انگار زمین زیر پایش به او تعلق داشت. وقتی نام یهودیان به میان آمد، صدایش سرد شد، انگار از موجوداتی پستتر سخن میگفت. «آنها باید جای خود را بدانند،» گفت، و خندهای کوتاه زد. آن کلمات، مثل تیغی که بهآرامی پوست را میشکافد، در من فرو رفتند. من، که خود را بخشی از وین میدیدم، ناگهان غریبه شدم، یک یهودی که جایی در نقشه امپراتوری عثمانی نداشت. بعدها شنیدم که در سرزمینهایشان، یهودیان را به محلههای تنگ و تاریک تبعید میکردند، با مالیاتهای سنگین خفهشان میکردند، و هرگز اجازه نمیدادند صدایشان به آسمان برسد. نفرتم از عثمانیها آن روز ریشه دواند، نه فقط به خاطر آن مرد، بلکه به خاطر سیستمی که انگار برای خوار کردن ما ساخته شده بود. آن نفرت، چون بذری در خاک ذهنم، سالها بعد در الخلیل جوانه زد. حالا، در الخلیل، زیر آسمانی که انگار با ستارههایش به من خیره شده بود، ایستاده بودم. نامه حلما مرا به اینجا کشانده بود، نامهای که عطرش هنوز در انگشتانم مانده بود، مثل وعدهای که نمیدانستم راست است یا فریب. الخلیل شهری بود که انگار زمان در آن نفس نمیکشید: خانههای سنگی که از خاک برخاسته بودند، صدای اذان که در باد میپیچید، و نگاههایی که نمیدانستم از سر کنجکاوی است یا خصومت. من، با کتی که در این گرما غریب به نظر میرسید، باید نقشی را بازی میکردم که برایش آماده نبودم: منجی. در خانهای بزرگ، که دیوارهایش از سنگ و سکوت ساخته شده بود، با سران قبایل روبهرو شدم. مردانی با چهرههایی که انگار از تپههای الخلیل تراشیده شده بودند، ریشهایی که چون ریشههای درختان کهن درهمتنیده بود. حلما کنارم ایستاده بود، با چشمانی که انگار چیزی را پنهان میکردند. ساکت بود، اما حضورش مثل نغمهای بود که نمیتوانستم نادیده بگیرم. «آقایان،» شروع کردم، با صدایی که میخواستم آرام باشد، اما لرزشی پنهان داشت، «جهان در آستانه تاریکی است. در آلمان، نیرویی شیطانی سر برآورده، رایش سوم، که چون طاعونی همهچیز را تهدید میکند. نازیها رویای جهانی دارند که در آن نه یهودی جایی دارد، نه عرب، نه هیچکس جز خودشان. آنها چون گرگهایی هستند که در سایه کمین کردهاند.» یکی از سران، مردی با چشمان تیز و ریشی سفید چون برف، گفت: «عثمانیها از ما حمایت میکنند. چرا باید از نازیها بترسیم؟» لبخندی زدم، لبخندی که امیدوار بودم مهربان به نظر برسد، اما در دلم طوفانی بود. «عثمانیها؟ آنها نقاب حمایت بر چهره دارند، اما در خفا با نازیها همپیماناند. آنها خاک فلسطین را، خاک شما را، به رایش میفروشند تا امپراتوری در حال مرگشان را نجات دهند. آیا شما، که خون این خاک در رگهایتان جاری است، اجازه میدهید بازیچه این منافقان شوید؟» سکوت اتاق را پر کرد، سنگین و خفهکننده. نگاهها میان سران رد و بدل شد. یکی سر تکان داد، انگار چیزی در حرفهایم به دلش نشسته بود. دیگری اخم کرد، انگار هنوز شک داشت. حلما به من نگاه کرد، و برای لحظهای، فکر کردم نوری از تحسین در چشمانش دیدم. ادامه دادم: «من از انجمنی میآیم که میتواند این سرزمین را آزاد کند. نه با خون، بلکه با اتحاد. یهودیان و اعراب قرنهاست کنار هم زیستهاند. ما میتوانیم خاکی بسازیم که همه در آن برابر باشند.» مرد ریشسفید دوباره سخن گفت: «و تو، یک یهودی، چرا باید برای ما بجنگی؟» «چون این خاک برای من هم مقدس است،» گفتم، و برای لحظهای، خودم به کلماتم باور داشتم.
«نازیها و عثمانیها این خاک را به خون خواهند کشید، مگر اینکه ما، با هم، آن را نجات دهیم.» بعضی از سران سر تکان دادند، اما شک در نگاهشان هنوز زنده بود. میدانستم که اعتمادشان را بهتمامی به دست نیاوردهام. باید صبور میبودم، مثل شکارچیای که در انتظار لحظه مناسب کمین میکند. آن شب، در حیاط خانه، زیر آسمانی که انگار با من سخن میگفت، حلما کنارم ایستاد. گفت: «تو حرفهای بزرگی میزنی، تئودور. اما چرا اینقدر به این خاک وابستهای؟» نگاهش کردم، و چیزی در من لرزید، نه از عشق، بلکه از چیزی عمیقتر، شاید حسرتی که نمیتوانستم نامش را بگذارم. گفتم: «سالها پیش، در وین، مردی عثمانی مرا غریبه خواند. آن لحظه فهمیدم که باید سرزمینی بسازم که هیچکس در آن غریبه نباشد. تو، حلما، مرا به یاد این آرزو انداختی.» لبخندی زد، لبخندی که انگار رازی در خود داشت. «پدرم میگوید خارجیها همیشه وعده میدهند و میروند.» دستش را گرفتم، بهآرامی، انگار میترسیدم چیزی بشکند. «من نمیروم. من میمانم تا این خاک را با تو بسازم.» آن لحظه، چیزی بین ما تغییر کرد. نه عشق، نه هنوز، اما پیوندی که از خاک و رویاهای مشترک بافته شده بود. میدانستم که برای پیش بردن نقشهام، باید به او نزدیکتر میشدم. حلما کلیدی بود، نه فقط به قلب الخلیل، بلکه به چیزی بزرگتر، چیزی که هنوز در سایههای ذهنم شکل میگرفت.

قسمت چهارم
الخلیل، شهری که انگار در میان تپههای سوختهاش زمان را به دام انداخته بود، مرا در خود فرو برده بود. خیابانهای خاکیاش، که بوی غبار و زیتون در آن میپیچید، پر بود از صداهایی که نمیتوانستم رمزگشایی کنم: فریاد کودکان، زمزمه زنان پشت پردههای پارچهای، و گاه صدای قدمهایی که انگار در سایهها تعقیبم میکردند. خانههای سنگی، با پنجرههای کوچک و بسته، مثل نگهبانانی خاموش به من خیره بودند. گرمای ظهر، که کتم را به پوستم چسبانده بود، انگار میخواست ارادهام را بیازماید. اما من، تئودور هرتسل، آمده بودم تا نقشی را بازی کنم که نمیدانستم تا کجا مرا خواهد برد: منجی، یا شاید فریبکاری که حتی خودم هم به او اطمینان نداشتم. صبح آن روز، در حیاط خانه پدر حلما، با او قدم میزدم. نخلهای بلند سایهای نازک روی زمین انداخته بودند، و نسیمی گرم گونههایم را نوازش میکرد. حلما، با لباسی ساده اما با وقاری که انگار از خاک این سرزمین بافته شده بود، کنارم راه میرفت. چشمانش، که همیشه رازی در خود پنهان داشتند، امروز سنگینتر به نظر میرسیدند. گفتم: «حلما، این شهر... انگار زنده است، اما در سکوت. تو چطور در اینجا نفس میکشی؟» خندید، اما خندهاش مثل همیشه نبود. «الخلیل نفس کشیدن را به آدم یاد میدهد، تئودور. اما گاهی باید مراقب باشی که نفسهایت را نشمرند.» حرفش مرا به خود آورد. آیا او چیزی میدانست؟ یا فقط بازیگوشی بود، مثل آن شب در پاریس؟ پیش از آنکه پاسخی بدهم، گفت: «امشب دوباره با سران قبایل ملاقات میکنی. پدرم میگوید آنها به تو شک دارند. میگویند خارجیها همیشه نقشهای در آستین دارند.» لبخندی زدم، لبخندی که امیدوار بودم اطمینانبخش باشد. «و تو، حلما؟ تو به من شک داری؟» نگاهم کرد، و برای لحظهای، فکر کردم چیزی در چشمانش شکست. «من به تو امید دارم، تئودور. اما امید چیز خطرناکی است.» آن شب، در اتاقی که بوی عود و خاک در آن آمیخته بود، دوباره روبهروی سران قبایل نشستم. نور فانوسها روی دیوارها میرقصید، و سایهها انگار با من سخن میگفتند. مرد ریشسفید، که حالا میدانستم اسمش ابویوسف است، با چشمانی تیز به من خیره شد. «حرفهایت از عثمانیها و نازیها ما را نگران کرده، آقای هرتسل. اما چرا باید به تو اعتماد کنیم؟ تو از انجمنی سخن میگویی که نمیشناسیم.» آرام نفس کشیدم. «چون من به این خاک ایمان دارم، ابویوسف. نازیها، این هیولای آهنین، در آلمان رشد میکنند. آنها رویای جهانی دارند که در آن شما، من، همه ما، جز خاکستر چیزی نخواهیم بود. عثمانیها؟ آنها نقاب دوستی بر چهره دارند، اما در خفا با رایش معامله میکنند. آنها این سرزمین را به نازیها میفروشند تا امپراتوری در حال فروپاشیشان را نگه دارند.» یکی از سران جوانتر، با صدایی پر از خشم، گفت: «عثمانیها از ما حمایت کردهاند. تو چه داری که به ما بدهی؟» «من آزادی میآورم،» گفتم، و کلماتم را با دقت انتخاب کردم. «انجمن من میتواند این خاک را از عثمانیها بخرد. نه با خون، بلکه با پول و اتحاد. ما میتوانیم سرزمینی بسازیم که اعراب و یهودیان در آن شانه به شانه زندگی کنند.» ابویوسف سر تکان داد، اما نگاهش هنوز پر از شک بود. «و اگر این انجمن تو، مثل عثمانیها، ما را فریب دهد؟» «من اینجا هستم،» گفتم، و به حلما نگاه کردم، که در گوشه اتاق ساکت ایستاده بود. «حلما شاهد است. او میداند که من برای این خاک آمدهام.» نام حلما انگار چیزی در آنها تکان داد. چند نفر سر تکان دادند، انگار نام او برایشان وزنی داشت. اما میدانستم که هنوز راه درازی در پیش دارم. بعد از جلسه، در تاریکی حیاط، حلما مرا به گوشهای کشید. صدایش پایین بود، انگار نمیخواست دیوارها بشنوند. «تئودور، باید چیزی به تو بگویم.» مکث کرد، و چشمانش در نور ماه برق زدند. «من... سوسیالیست نیستم. این فقط یک نقاب بود. من با گروهی کار میکنم، گروهی که میخواهد فلسطین را از هر خارجیای آزاد کند—عثمانی، نازی، یا حتی تو.» قلبم تپید، نه از ترس، بلکه از هیجان. او رازی داشت، و این راز او را حتی خطرناکتر و خواستنیتر میکرد. گفتم: «پس چرا مرا به اینجا آوردی؟» «چون فکر کردم شاید تو فرق داشته باشی.
اما حالا نمیدانم.» چشمانش به من خیره شدند، انگار در جستوجوی چیزی بودند. «تو واقعاً به این خاک ایمان داری؟ یا فقط بازی میکنی؟» دستش را گرفتم، و این بار، نه برای نقشهام، بلکه برای چیزی که نمیتوانستم نامش را بگذارم. «حلما، من به تو ایمان دارم. و این خاک، از طریق تو، برایم مقدس شده.» لبخندش غمگین بود، اما دستم را نفشرد و رها کرد. «مراقب باش، تئودور. الخلیل رازها را دوست ندارد.» همان شب، در اتاق کوچکم، نامهای نوشتم. کلماتم سنگین بودند، مثل سنگهایی که باید از سینهام برمیداشتم. به شارون نوشتم: «دوست قدیمیام، زمانش رسیده. رایش سوم کلید آینده ماست. خاخامها و یهودیانی که با صهیونیسم همراه نمیشوند، مانعاند. آنها باید حذف شوند. این نامه را به مردی که میشناسی برسان—مردی که در برلین منتظر است.» میدانستم شارون میفهمد. او رابط من با هیتلر بود، مردی که رویای آهنینش میتوانست جهان را به آتش بکشد، و من، با این نامه، جرقهای بودم برای آن آتش.
مقابلش مردی بود با کت نظامی و چشمانی که انگار از یخ تراشیده شده بودند، نشان رایش روی سینهاش میدرخشید. شارون نامه تئودور را روی میز گذاشت، بدون کلامی، انگار کلمات دیگر در او مرده بودند. مرد نامه را گشود، خواند، و لبخندی زد—لبخندی که هیچ گرمایی در آن نبود. «آقای هرتسل تئوریسین بینظیری است،» گفت. «رایش از چنین ذهنهایی استقبال میکند. خاخامهای مخالف، یهودیان سرکش... آنها حذف خواهند شد. این به نفع همه ماست.» شارون سر تکان داد، اما صدایی در سرش زمزمه میکرد: «تئودور، این چه بود که مرا به آن کشاندی؟» وقتی از کافه بیرون آمد، باران برلین روی صورتش میبارید، سرد و بیرحم. در کوچهای تنگ، جایی که نور چراغها گم شده بود، بطری ودکا را سر کشید. دستش به تپانچهای رفت که در جیبش پنهان بود. شاید این تنها راه بود که میتوانست از سایه گناه فرار کند. به تئودور فکر کرد، به خندههایشان در وین، به روزهایی که هنوز جهان اینقدر تاریک نبود. شلیک کرد، و کوچه ساکت شد، جز صدای باران که انگار برای او گریه میکرد.

قسمت هفتم
وین، شهری که انگار در مه خاطراتم غرق شده بود، مرا دوباره در خود بلعید. خیابانهای سنگفرش، که بوی قهوه و باران پاییزی در آنها میپیچید، دیگر آن آرامش پیشین را نداشتند. دفتر کارم، با میز چوبی که زیر وزن پاکتهای نامه خم شده بود، انگار مرا به محاکمه میخواند. من، تئودور هرتسل، دیگر آن مردی نبودم که شعرهای عاشقانه مینوشت و در خیال با معشوقههای فلسطینی باله میرقصید. الخلیل چیزی در من کاشته بود—شاید امید، شاید گناه، یا شاید سایهای از حلما، که با چشمان نافذش هنوز در ذهنم راه میرفت. صبح زود، خانم انجل، با عینک بدون دستهاش که همیشه انگار در آستانه افتادن بود، وارد شد. صدایش، مثل همیشه، آرام اما پر از سوال بود. «آقای هرتسل، تلگرافی از الخلیل رسیده. از دوشیزه افضل.» پاکت را با دستانی که نمیدانستم چرا میلرزیدند گشودم. کلمات حلما، مثل تیغی که بهآرامی پوست را میشکافد، در من فرو رفتند: «تئودور، گروه ما به تو مشکوک است. ابویوسف مدارکی میخواهد درباره جبهه ابراهیم. اگر حقیقت را نگویی، الخلیل تو را نخواهد بخشید. مراقب باش.» برای لحظهای، جهان ساکت شد. حلما، که فکر میکردم پلی به سوی نقشهام است، حالا خودش قفلی بود که نمیتوانستم باز کنم. آیا او مرا هشدار میداد یا تهدید میکرد؟ گروه مقاومتش، که علیه هر خارجیای میجنگید، آیا مرا دشمن میدید؟ یا هنوز امیدی در او بود، همان امیدی که در حیاط خانهاش، زیر آسمان پرستاره الخلیل، از خطرش سخن گفته بود؟ قلم را برداشتم و نوشتم: «حلما، جبهه ابراهیم واقعی است، و من به تو و این خاک ایمان دارم. مدارکی که ابویوسف میخواهد، بهزودی خواهد رسید. منتظرم باش.» اما حقیقت تلختر از این بود. جبهه ابراهیم، که به سران قبایل وعده داده بودم، چیزی جز سایهای در ذهنم نبود، فریبی که با دقت بافته بودم. باید زمان میخریدم، و برای این کار، وین بهترین پناهگاه بود—جایی که میتوانستم نقشهام را پیش ببرم، جایی که شارون، دوست قدیمیام، باید تا حالا نامهام را به رایش رسانده باشد. در دفتر، تیمی کوچک تشکیل دادم: چند خاخام جوان و یهودیانی که به صهیونیسم ایمان داشتند، یا شاید فقط به من وفادار بودند. در اتاقی که بوی کاغذ کهنه و جوهر در آن میپیچید، به آنها گفتم: «آرمان سرزمین موعود دشمنانی دارد، حتی در میان خودمان. هرکس که تردید کند، هرکس که با ما همراه نشود، مانعی است که باید کنار رود.» کلماتم آرام بودند، اما سنگین، مثل سنگهایی که در سینهام انباشته شده بودند. به یاکوب، وفادارترینشان، در خفا گفتم: «اگر کسی مخالفت کرد، نامش را به اساس برسانید. آنها میدانند چه کنند.» اولین هدفم خاخام آرون بود، پدر مونیکا، نامزدم. او مردی بود با چشمانی مهربان اما قلبی که تورات را چون قلعهای تسخیرناپذیر در خود نگه میداشت. شبی در خانهاش، در اتاقی که نور شمعها روی دیوارهای چوبی میرقصید، با او روبهرو شدم. گفتم: «خاخام آرون، صهیونیسم راه نجات ماست. سرزمین موعود در انتظار ماست.» او به من خیره شد، انگار روحم را میخواند. «تئودور، این حزب تو... این صهیونیسم، فاشیستی است، شیطانی است. تو ما را به سوی تاریکی میبرید.» کلماتش مثل سیلی بود، اما لبخند زدم. «شما اشتباه میکنید، خاخام. این راه نور است.» فردای آن روز، یاکوب خبر آورد که اساس خاخام آرون، همسرش، و حتی مونیکا را بردهاند. برای لحظهای، قلبم لرزید از عشق به مونیکا، که مدتها بود در سایه نقشههایم گم شده بود، بلکه از سرعت این سقوط. آیا این همان چیزی بود که میخواستم؟ اما تردید را کنار زدم. سرزمین موعود ارزش هر قربانیای را داشت. برلین، همان زمان شارون، با کتی که دیگر نه بوی سیگاربرگ، بلکه بوی خستگی و گناه میداد، در کافهای تاریک در حومه برلین نشسته بود. چشمانش، که زمانی پر از شوخطبعی بودند، حالا در سایههای خستگی غرق شده بودند.

قسمت هشتم
جهان،در آتشی که خودم جرقهاش را زده بودم، میسوخت. از وین تا ورشو، از پاریس تا پراگ، سایه رایش سوم چون طاعونی بر زمین خزیده بود. خیابانها پر بود از صدای چکمههای اساس، فریادهای خاموش، و نگاههای وحشتزدهای که در تاریکی گم میشدند. یهودیان، نه فقط در اتریش یا برلین، بلکه در هر گوشهای از اروپا—از دهکدههای کوچک لهستان تا محلههای شلوغ آمستردام—به دام میافتادند. اما اینبار، تنها یهودیانی نبودند که به جرم هویتشان دستگیر میشدند. خاخامها، روشنفکران، و حتی خانوادههای سادهای که به آرمان صهیونیسم ایمان نداشتند، یکییکی ناپدید میشدند. نامشان را تیم من، که در سایهها عمل میکرد، به اساس میرساند. یاکوب، با چشمان سردش، گزارش میداد: «یکی دیگر رفت. خاخام لوی در هامبورگ. او از سرزمین موعود سخن گفت، اما نه آنطور که تو میخواهی.» هر نام، هر گزارش، مثل سنگی بود که در سینهام انباشته میشد. اما من، تئودور هرتسل، نمیتوانستم توقف کنم. سرزمین موعود ارزش هر قربانیای را داشت، حتی اگر این قربانی قلب خودم بود. خبر خودکشی شارون، که از خانم انجل شنیده بودم، هنوز در ذهنم میچرخید. او در کوچهای تنگ در برلین، با تپانچهای که انگار گناهانش را شلیک کرد، به زندگیاش پایان داده بود. آیا او هم قربانی من بود؟ یا قربانی خودش؟ این سوالات را کنار زدم، مثل همیشه. وین دیگر جای من نبود. الخلیل مرا میخواند—حلما مرا میخواند. وقتی به الخلیل بازگشتم، شهر انگار تغییر کرده بود. تپههای سوخته هنوز زیر آسمانی پرستاره نفس میکشیدند، اما خیابانهای خاکآلود حالا پر بودند از زمزمههای خشم و ترس. شایعات مذاکرات عثمانیها با نازیها، که خودم بذرش را کاشته بودم، حالا چون آتشی در میان قبایل شعلهور شده بود. خانههای سنگی، با پنجرههای بسته، انگار رازهایم را تماشا میکردند. گرما، که کتم را به پوستم چسبانده بود، مرا به یاد آن روز در پاریس میانداخت، وقتی حلما با خندهای مستانه جام شرابش را به جامم کوبید. حلما را در حیاط خانه پدرش پیدا کردم، زیر نخلی که سایهاش مثل آغوشی ناتمام روی زمین افتاده بود. چشمانش، که همیشه رازی در خود داشتند، حالا پر از طوفان بودند. گفت: «تئودور، چرا برگشتی؟ ابویوسف هنوز به تو شک دارد. گروه ما... آنها فکر میکنند تو جاسوسی.» نزدیکتر شدم، و صدایم را پایین آوردم، انگار میترسیدم باد حرفهایم را بدزدد. «حلما، من به خاطر تو برگشتم. و به خاطر این خاک.» لبخندی تلخ زد. «تو همیشه حرفهای قشنگ میزنی. اما گروه من مدارکی پیدا کرده. جبهه ابراهیم... هیچکس در اروپا نامی از آن نشنیده.» قلبم تپید، اما خودم را جمع کردم. دستش را گرفتم، بهآرامی، انگار میترسیدم بشکند. «حلما، جبهه ابراهیم وجود دارد، اما در سایهها. آنها نمیخواهند دیده شوند، چون دشمنانشان قدرتمندند. اما من اینجا هستم، بدون سلاح، بدون لشکر. آیا این کافی نیست که به من اعتماد کنی؟» چشمانش به من خیره شدند، و برای لحظهای، فکر کردم چیزی در آنها لرزید—شاید امید، شاید تردید. گفت: «من نمیدانم، تئودور. گروهم میخواهد تو را محاکمه کند. اما من... من هنوز به تو امید دارم.» آن لحظه، تصمیم گرفتم. حلما نه فقط کلیدی به الخلیل بود، بلکه پلی بود به قلب قبایل. باید او را به چنگ میآوردم، نه فقط با کلمات، بلکه با چیزی عمیقتر. شب بعد، در اتاقی که بوی عود و خاک در آن میپیچید، دوباره با سران قبایل روبهرو شدم. ابویوسف، با چشمان تیزش، گفت: «آقای هرتسل، تو از جبهه ابراهیم گفتی. اما ما مدرکی ندیدهایم. جهان در آتش است، و تو از ما میخواهی به تو اعتماد کنیم؟» لبخندی زدم، لبخندی که امیدوار بودم اطمینانبخش باشد. «آقایان، جهان در آتش است چون نازیها و عثمانیها با هم همپیمان شدهاند. من از شما مدرک نمیخواهم، چون خاک این سرزمین خودش مدرک است.
جبهه ابراهیم آماده است تا سرمایهاش را به شما بدهد، اما شما باید انتخاب کنید: با من، یا با کسانی که این خاک را به نازیها میفروشند.» به حلما نگاه کردم، که در گوشه اتاق ایستاده بود. «حلما شاهد است. او میداند که من برای این خاک آمدهام.» نام حلما انگار جرقهای در میان سران زد. چند نفر سر تکان دادند، انگار به او اعتماد داشتند. اما ابویوسف و چند نفر دیگر همچنان با شک به من نگاه میکردند. آن شب، در حیاط، حلما را تنها یافتم. گفتم: «حلما، تو میتوانی قبایل را متحد کنی. اما بدون تو، من هیچم. بیا با من باش، نه فقط برای الخلیل، بلکه برای آیندهای که با هم میسازیم.» دستش را گرفتم، و این بار، او دستم را نفشرد و رها نکرد. گفت: «تئودور، اگر با تو بیایم، گروهم مرا طرد خواهد کرد. اما اگر نروم... شاید این خاک را از دست بدهیم.» آن لحظه، دودستگیای که میخواستم در میان قبایل ایجاد شد. حلما، با نفوذش، چند نفر از سران جوانتر را به سمت من کشاند، اما ابویوسف و پیروانش همچنان در سایه شک ایستاده بودند. میدانستم که این شک، این دودستگی، کلید پیروزیام بود. جهان، در آن سوی دریا، همچنان میسوخت. از آمستردام تا بوداپست، از لندن تا کییف، اساس یهودیانی را که با صهیونیسم همراه نبودند، شکار میکرد. خاخامها، روشنفکران، حتی خانوادههایی که فقط میخواستند در صلح زندگی کنند، در اردوگاهها ناپدید میشدند. رایش، که مرا تئوریسین نخبهای میدانست، از ایدههایم برای پاکسازی استفاده میکرد، اما من میدانستم که این آتش، آتشی است که خودم برافروختهام. و در الخلیل، با حلما در کنارم، این آتش قرار بود شعلهورتر شود.
اما ابویوسف و پیروانش همچنان با شک به من نگاه میکردند. دودستگیای که میخواستم حالا شکل گرفته بود—حلما پلی بود که من ساخته بودم.



قسمت نهم
جهان در آتش بود، و من، تئودور هرتسل، انگار جرقهاش را در دست داشتم. از ورشو تا آمستردام، از کییف تا پاریس، صدای چکمههای اساس در خیابانها میپیچید، و یهودیانی که به آرمان صهیونیسم ایمان نداشتند، یکییکی ناپدید میشدند. خاخامها، روشنفکران، حتی خانوادههایی که فقط میخواستند در صلح زندگی کنند، به اردوگاههایی برده میشدند که نامشان چون سایهای شوم بر اروپا افتاده بود. تیم من، که در سایههای وین عمل میکرد، نامها را به اساس میرساند. یاکوب، با چشمان سردش، گزارش میداد: «خاخام کوهن در بوداپست. او گفت سرزمین موعود خیال است.» و من فقط سر تکان میدادم، انگار این کلمات دیگر قلبم را تکان نمیدادند. اما الخلیل، شهری که انگار زمان در آن متوقف شده بود، هنوز در ذهنم زنده بود. حلما، با چشمان نافذش، مرا به سوی خود میکشید.
فقط برای نقشهام، بلکه برای چیزی که نمیتوانستم نامش را بگذارم. تلگراف او، که در وین خوانده بودم، هنوز در جیبم بود: «ابویوسف مدارکی میخواهد. اگر حقیقت را نگویی، الخلیل تو را نخواهد بخشید.» باید بازمیگشتم، نه فقط برای جبهه ابراهیم، که حالا چون سایهای در آستانه فروپاشی بود، بلکه برای حلما. وقتی به الخلیل رسیدم، شهر انگار در انتظار من بود. خیابانهای خاکآلود، که بوی زیتون سوخته و عود در آنها میپیچید، پر بودند از زمزمههای خشم و ترس. شایعات مذاکرات عثمانیها با نازیها، که خودم بذرش را کاشته بودم، حالا چون آتشی در میان قبایل شعلهور شده بود. خانههای سنگی، با پنجرههای بسته، انگار رازهایم را تماشا میکردند. گرما، که کتم را به پوستم چسبانده بود، مرا به یاد روزهایی در وین میانداخت، وقتی هنوز جوانی بودم و از عثمانیها، که پیشنهادم برای خرید فلسطین را رد کرده بودند، نفرت داشتم. آن روزها، سالها پیش از جنگ بزرگ، وقتی امپراتوریها با هم میجنگیدند و یهودیها را به جرم هویتشان تحقیر میکردند، بذر این آرمان در من کاشته شد. حلما را در حیاط خانه پدرش یافتم، زیر نخلی که سایهاش مثل آغوشی ناتمام بود. چشمانش، که همیشه رازی در خود داشتند، حالا پر از طوفان بودند. گفت: «تئودور، چرا برگشتی؟ گروه ما تلهای برایت گذاشته. ابویوسف مدرکی پیدا کرده—نامهای از اروپا که میگوید جبهه ابراهیم وجود ندارد.» قلبم تپید، اما خودم را جمع کردم. دستش را گرفتم، بهآرامی، انگار میترسیدم بشکند. «حلما، جبهه ابراهیم واقعی است، اما دشمنانش نمیخواهند دیده شود. من به تو ایمان دارم. تو میتوانی قبایل را متحد کنی، نه علیه من، بلکه با من.» لبخندی تلخ زد. «گروهم فکر میکند تو جاسوسی. اما من... من نمیدانم چه فکر کنم.» نزدیکتر شدم، و صدایم را پایین آوردم. «حلما، جهان در آتش است. نازیها و عثمانیها این خاک را نابود خواهند کرد. اما تو و من میتوانیم آن را نجات دهیم. بیا با من باش.» چشمانش در نور ماه برق زدند، و برای لحظهای، فکر کردم چیزی در آنها لرزید—شاید عشق، شاید تردید. گفت: «اگر با تو بیایم، گروهم مرا طرد خواهد کرد. اما اگر نروم... شاید این خاک را از دست بدهیم.» آن شب، در جلسهای که گروه مقاومت ترتیب داده بود، تلهشان آشکار شد. ابویوسف، با ریش سفیدش که در نور فانوس میدرخشید، گفت: «آقای هرتسل، ما نامهای از وین داریم. جبهه ابراهیم وجود ندارد. تو کیستی؟» سکوت اتاق سنگین بود. به حلما نگاه کردم، که در گوشه ایستاده بود. گفتم: «آقایان، جهان در آتش است. من از شما مدرک نمیخواهم، چون این خاک خودش مدرک است. عثمانیها، که سالها پیش پیشنهادم را برای نجات این سرزمین رد کردند، حالا با نازیها همپیمان شدهاند. اما من با حلما آمدهام، و او شاهد ایمان من است.» نام حلما انگار جرقهای زد. سران جوانتر، که به او اعتماد داشتند، سر تکان دادند.
سران جوانتر، که به او ایمان داشتند، سر تکان دادند و با من همراه شدند. اما ابویوسف و پیروانش خشمگین شدند. چند روز بعد، درگیری مسلحانهای بین قبایل در گرفت—جوانترها که به من و حلما وفادار بودند، علیه ابویوسف و گروهش. الخلیل، که زمانی در سکوت نفس میکشید، حالا در آتش دودستگی میسوخت. اما قلب من، که سالها زیر فشار آرمانم میتپید، انگار دیگر تاب نمیآورد. شبی، در اتاقی کوچک در الخلیل، دردی تیز سینهام را شکافت. نفس کشیدن سخت شده بود، انگار خاک فلسطین خودش در گلویم نشسته بود. به حلما فکر کردم، به چشمانش که حالا عاشقم بودند، و به نامهای که به رایش فرستاده بودم. خانم انجل تلگرافی فرستاده بود: «نامه به دست رایش رسیده. آنها کار را آغاز کردهاند.» خاخامها و یهودیان مخالف، از پراگ تا پاریس، در حال ناپدید شدن بودند. اما شارون، که جرقه این آتش بود، دیگر نبود تا ببیند چه کردهایم. دراز کشیدم، و آسمان الخلیل را از پنجره تماشا کردم. ستارهها انگار برای من میدرخشیدند، یا شاید برای سرزمین موعود. درد سینهام تیزتر شد، و صدایی در سرم زمزمه کرد: «تئودور، تو چه کردی؟» چشمانم را بستم، و جهان خاموش شد. -
#شــاهرخــ_خــيرخــواه

#قدمگاه_سیاه_ابدیت
ادامه دارد....
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان۷۷فصل۳قسمت۲ تن فروش دوستداشتنی
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان۷۷فصل۲قسمت۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان؛ هزار سایه