طوبا (رمان)

رمان های من:

#رمان_طوبا

فصل اول:

برگ‌های پاییزی و یک فنجان قهوه هوای رشت خنک بود، از آن خنکی‌های پاییزی که بوی نم و جنگل‌های شمال در آن می‌پیچید. کوچه‌های قدیمی شهر، زیر لایه‌ای از برگ‌های زرد و نارنجی، خش‌خش‌کنان داستان پاییز را روایت می‌کردند. کافه‌ی کوچک «باران»، در گوشه‌ای دنج نزدیک میدان شهرداری، با پنجره‌های چوبی، بوی قهوه‌ی تازه، و عطر کلوچه‌ی فومنی، پناهگاهی برای آغاز یک داستان بود. طوبا، زنی سی‌وهفت‌ساله از چالوس، با مانتوی خاکستری و موهایی که نسیم پاییزی رشت آشوبشان کرده بود، روی صندلی چوبی کنار پنجره نشسته بود. دستانش دور فنجان قهوه حلقه شده بود، گویی گرمای فنجان به او آرامش می‌بخشید. یک سال گفت‌وگو در تلگرام، ویس‌های شبانه، و حرف‌های پر از رویا و خنده، حالا به این لحظه ختم شده بود: اولین دیدار. امیر، چهل‌ساله، رشتی اصیل، با کت جین کهنه و دوربینی قدیمی که دور گردنش آویزان بود، از در کافه وارد شد. موهای خرمایی‌اش با تارهایی سفید، نشان از تجربه‌های زندگی داشت. نگاهش آرام بود، اما کنجکاوی در آن موج می‌زد. طوبا را دید، لبخند کجی زد و به‌سمت میزش رفت. امیر، در حالی که صندلی را عقب می‌کشید و می‌نشست، گفت: «خب، بالاخره دیدمت! فکر کنم یک سال چت کردن یه جورایی آدم رو گول می‌زنه، نه؟ تو ویس‌ها انگار همیشه آماده بودی یه داستان جدید تعریف کنی.» طوبا لحظه‌ای سرش را کج کرد و به فنجانش خیره شد، گویی در جست‌وجوی کلماتی بود که در دلش چرخ می‌زدند. صدایش اندکی لرزید، اما صادقانه بود. «آره، ولی... فکر کنم حالا که منو دیدی، یه کم تو ذوقت خورده، نه؟ من همونم که گفتم، زیادی معمولی‌ام.» امیر خندید، نه از آن خنده‌های بلند، بلکه خنده‌ای کوتاه و گرم که گویی می‌خواست فضا را سبک‌تر کند. به طوبا نگاه کرد، به موهایش که از زیر شال بیرون زده بود، به ابروهای صافی که خودش گفته بود همیشه مرتب نیستند. «معمولی؟ نه بابا، تو اون جور معمولی که فکر می‌کنی نیستی. این که این‌قدر راحت خودتو نشون می‌دی، خودش یه جور خاص بودنه. منم همینم—یه دوربین، یه کت قدیمی، و یه عالمه قصه که هنوز نگفتم.» طوبا لبخند کم‌رنگی زد، اما نگاهش هنوز کمی مضطرب بود، انگار در ذهنش با خودش کلنجار می‌رفت. نفس عمیقی کشید و شروع کرد به سخن گفتن، گویی می‌خواست چیزی را که مدت‌ها در دلش پنهان کرده بود، سرانجام بر زبان آورد. «راستش... مدتی‌ست که با خودم کنار آمده‌ام، یا شاید مجبور شده‌ام. قیافه‌ام معمولی‌ست، هیکلم ظریف نیست، خانواده‌ام هم معمولی‌اند. آینده‌ام تضمین‌شده نیست؛ باید خودم برایش بجنگم. گاهی اهمال‌کارم، کُندم، زیادی احساساتی‌ام، رویاپردازم... پیش‌تر از همه‌ی این‌ها خجالت می‌کشیدم. حس می‌کردم جایی از کارم می‌لنگد. پاهایم خوش‌فرم نیستند، ابروهایم همیشه مرتب نیستند، حتی سلولیت دارم. وقتی خیلی ناراحتم، فقط سکوت می‌کنم. زمانی به‌خاطر همه‌ی این‌ها سرزنش می‌شدم، حتی خودم هم خودم را سرزنش می‌کردم. اما حالا... فکر می‌کنم پذیرفته‌ام که همینم.» امیر به او نگریست، نه با ترحم، نه با قضاوت، بلکه با گوش سپردنی که انگار لحظه‌ای را با دوربینش ثبت می‌کرد. وقتی طوبا سخنش را به پایان برد، لحظه‌ای سکوت بینشان حاکم شد. صدای خش‌خش برگ‌ها و بوی باران از پنجره‌ی باز کافه به داخل می‌آمد. امیر با لبخندی آرام گفت: «می‌دونی، این که این‌قدر با خودت رو راستی، یه جور شجاعته. خیلی‌ها نمی‌تونن این‌قدر صادق باشن. من خودم... زمانی فکر می‌کردم باید آدم دیگه‌ای باشم تا دنیا منو قبول کنه. اما یه روز دوربینمو برداشتم و شروع کردم از چیزهایی عکس گرفتن که هیچ‌کس بهشون توجه نمی‌کنه: یه ترک روی دیوار، یه برگ که وسط خیابونای رشت افتاده. اونا به نظرم قشنگ بودن، چون واقعی بودن. تو هم... تو همین واقعی بودنت قشنگی.» طوبا کمی جا خورد، گویی چنین سخنی را انتظار نداشت. سرش را بلند کرد و برای اولین بار مستقیم به چشمان امیر نگریست. با لبخندی که سعی داشت پنهانش کند، گفت: «حالا این‌قدرم فلسفی نکن! فکر کنم توقع داشتم یه جور دیگه منو ببینی. نمی‌دونم، شاید یکی که... خاص‌تره؟» امیر با چشمکی پاسخ داد: «خاص؟ تو همین حالا داری یه داستان رو زندگی می‌کنی که هیچ فیلتری نمی‌تونه بهش برسه. بذار یه عکس ازت بگیرم، خودت می‌فهمی چی می‌گم.» طوبا خندید، این بار بلندتر، گویی باری از دوشش برداشته شده بود. امیر دوربینش را برداشت و لنز را به‌سمت طوبا گرفت، اما پیش از فشردن دکمه مکث کرد. «صبر کن، یه شرط داره. باید یه چیزی بگی که تو این یک سال چت بهم نگفتی. یه راز، یه قصه، هر چی.» طوبا لحظه‌ای اندیشید. نگاهش به برگ‌های زردی افتاد که از پنجره پیدا بودند و روی سنگ‌فرش‌های خیس رشت پراکنده شده بودند. نفس عمیقی کشید و گفت: «من... همیشه می‌ترسم که اگه یکی منو از نزدیک ببینه، دیگه اون آدمی که تو چت‌ها بودم رو دوست نداشته باشه.

برای همین یک سال طول کشید تا بیام رشت، سر این قرار.»

#رمان_طوبافصل_دوم:

غروب سرخ رشت

غروب رشت، سرخ و پرشکوه، پشت کوه‌های دور گم شده بود. نور نارنجی خورشید پاییزی بر خیابان‌های خیس شهر می‌تابید و سایه‌های بلند را بر سنگ‌فرش‌ها می‌انداخت. طوبا کنار امیر ایستاده بود، موهایش زیر وزش باد پاییزی آشوبناک شده بود. لحظه‌ی وداع فرا رسیده بود؛ باید به ایستگاه می‌رفت تا سوار ماشین رشت به چالوس شود، به سوی خانه‌ای که در آن بزرگ شده بود. امیر با تبسمی گرم گفت: «چیزی هست که بینمون ناگفته مونده باشه؟» طوبا لحظه‌ای مکث کرد، سپس با لبخندی نرم پاسخ داد: «پدرم افسر بازنشسته‌ی نیروی انتظامیه، حالا راننده‌ی اسنپه. مادرم، مامان حنا، پنجاه‌وپنج‌ساله‌ست و خونه‌دار. من فرزند دوم خانوادم، بین سه خواهر: هورا سی‌ونه‌ساله‌ست، توی کرج با دو پسرش، چهار و هفت‌ساله، و شوهرش احمد زندگی می‌کنه. سعیده بیست‌وهفت‌ساله‌ست، دو ماهه بارداره و با شوهرش که اهل مشهده، توی آمل ساکنن. مهسا، خواهر کوچیکم، بیست‌ساله‌ست، دانشجوی دندانپزشکیه توی تهران، هم کار می‌کنه، هم درس می‌خونه.» امیر خندید، خنده‌ای سبک و صمیمی. «الان منم باید طومار ردیف کنم؟» طوبا با شیطنت گفت: «خودت گفتی سه تا داداش داری.» امیر سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. به آسمان نگاه کرد و گفت: «غروب قشنگیه، ولی فکر کنم بهتره بریم ایستگاه. راه چالوس طولانی می‌شه، نمی‌خوام دیر کنی.» طوبا با لبخندی کم‌رنگ پاسخ داد: «آره... بابام نگران می‌شه اگه هوا تاریک بشه و نرسم. هنوز همون عادتای افسرش رو داره.» با هم به‌سمت ایستگاه به راه افتادند. برگ‌های پاییزی زیر پاهایشان خش‌خش می‌کرد و باد ملایمی صورتشان را نوازش می‌داد. طوبا لحظه‌ای ایستاد و به غروب سرخ خیره شد. دلش می‌خواست زودتر به چالوس برسد، به خانه‌ای که روزگاری پر از صدای خنده‌ی خواهرانش بود، اما حالا سکوت و خاطرات در آن لانه کرده بودند، همراه با رگه‌هایی از اندوه. امیر به او نگریست و پرسید: «به نظر میاد کمی مضطربی. همه‌چیز خوبه؟» طوبا نفس عمیقی کشید. «خونه‌م... آرومه. انگار همه راهشونو پیدا کردن، ولی من... نمی‌دونم، انگار هنوز دنبال یه چیزی‌ام.» امیر سخنی نگفت، تنها دوربینش را برداشت و عکسی از غروب گرفت، با سایه‌ی طوبا که در برابر نور سرخ ایستاده بود. سپس با صدایی آرام گفت: «شاید هنوز پیداش نکردی، ولی این غروب بهت میاد. یه روزی پیداش می‌کنی.» طوبا لبخند زد، اما در دلش غمی پنهان موج می‌زد. ماشین چالوس از راه رسید و طوبا سوار شد. امیر کنار در ایستاد و دست تکان داد. طوبا از پنجره گفت: «مرسی که اومدی. شاید دوباره...» امیر با لبخندی گرم پاسخ داد: «همیشه این‌جام. برو، چالوس منتظره.» ماشین به راه افتاد. طوبا به غروب نگاه کرد که کم‌کم در تاریکی محو می‌شد. در ذهنش به رازی فکر کرد که هنوز بر زبان نیاورده بود: مطلقه بودنش و پسری که پنج سال بود ندیده بود. جاده‌ی چالوس پیش رو بود، با پیچ‌وخم‌هایش، و طوبا در سکوت خویش غرق شد.

#رمان_طوبافصل_سوم: بازگشت به چالوس

هوا که تاریک شد، طوبا به خانه رسید. آسمان چالوس امشب دلگیر بود، انگار غمی نامرئی در ابرهای خاکستری‌اش لانه کرده بود. پدر روی مبل راحتی به خواب عمیقی فرو رفته بود، خستگی روز در خطوط چهره‌اش حک شده بود. مادر در آشپزخانه با دلواپسی به استقبالش آمد. «طوبا، خیلی دیر کردی، مادر.» صدایش آرام بود، اما نگرانی در آن موج می‌زد. طوبا مادر را در آغوش کشید، گرمای وجودش کمی از آشوب درونش کاست. «ببخشید، مامان. فکر نمی‌کردم راه این‌قدر طول بکشه.» مادر با دقت به چهره‌ی خسته‌ی دخترش نگاه کرد. «چرا دلت این‌قدر سنگینه، طوبا؟» طوبا لبخندی مصنوعی به لب آورد، تلاش کرد غم پنهان در چشمانش را بپوشاند. «سنگین؟ نه، فقط خسته‌م. رشت انگار دورتر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم. سه ساعت و نیم تو راه بودم.» مادر با مهربانی سری تکان داد. «خب، خوش گذشت؟ دوستت رو دیدی؟ اسمش ماهرخ بود، درسته؟» طوبا لحظه‌ای در دلش فرو ریخت. دروغی که به مادر گفته بود، مثل خاری در قلبش فرو رفت. کوتاه پاسخ داد: «آره، مامان. همه‌چیز خوب بود.» سپس به سمت اتاقش رفت تا لباس‌هایش را عوض کند. مادر پشت سرش آمد و با کنجکاوی پرسید: «رشت چطور بود؟» طوبا لحظه‌ای مکث کرد، به پنجره‌ی کوچک اتاقش خیره شد که به تاریکی شب باز می‌شد. «مثل همه‌ی شهرهای شمال، پر از گل و درخت و سبزی. ولی کوچه‌پس‌کوچه‌هاش یه جور حس نوستالژی داره، انگار تو زمان گم می‌شی.» مادر لبخندی زد. «بیا شام بخور، بعد بیشتر برام تعریف کن.» طوبا سرش را پایین انداخت. «مامان، می‌تونم یه کم استراحت کنم؟ سرم درد می‌کنه.» مادر دستی به موهایش کشید. «استراحت کن، عزیزم. شامتو بعداً گرم می‌کنم.» وقتی مادر از اتاق بیرون رفت، طوبا در را بست. خودش را روی تخت انداخت، بالش را در آغوش گرفت و در تاریکی اتاق، هق‌هقش در سکوت شب گم شد. قلبش پر از حرف‌های ناگفته بود، حرف‌هایی که حتی خودش هم نمی‌دانست از کجا آمده‌اند.

#رمان_طوبافصل_چهارم: قرار در چالوس

دو ماه از آن روز عجیب در رشت گذشته بود. طوبا و امیر هنوز در تلگرام باهم حرف می‌زدند، گاهی پیام‌های کوتاه، گاهی ویس‌های طولانی که پر از خنده و دلتنگی بود. حالا قرار بود امیر به چالوس بیاید. پنج‌شنبه، ساعت سه بعدازظهر، ماشین قدیمی امیر، یک پژو مشکی که انگار از قصه‌های دهه‌ی هشتاد آمده بود، در خیابان‌های چالوس پیدایش شد. قرارشان کنار ساحل رادیو دریا بود، همان‌جایی که صدای موج‌ها با موسیقی کافه‌ها درهم می‌آمیخت. بوی قلیان و دود در هوا پراکنده بود و مسافران با شلوارک‌های رنگارنگ و همهمه‌ی بچه‌ها، شادی دریا را نفس می‌کشیدند. طوبا روی یک میز دونفره کنار کافه‌ی کاج نشسته بود، با یک لیوان چای که حالا سرد شده بود. قلبش تند می‌زد، نه از اضطراب، بلکه از انتظاری شیرین که نمی‌توانست توضیحش دهد. وقتی امیر از دور پیدایش شد، طوبا لحظه‌ای جا خورد. تیپش با آن روز در رشت زمین تا آسمان فرق داشت. شلوار پارچه‌ای مشکی، پیراهن سفید ساده و موهایی که انگار با دقت بیشتری مرتب شده بودند. «وای، این تویی؟» طوبا با خنده گفت، سعی کرد شگفتی‌اش را پشت شوخی پنهان کند. «این تیپ به اون تیپ رشت نمی‌خوره!» امیر لبخندی زد و مقابلش نشست. «سلام، خانوم منتقد! کدوم بهتره؟» طوبا لحظه‌ای به چشمانش خیره شد، چشمانی که انگار چیزی عمیق‌تر از یک شوخی ساده در آن پنهان بود. «نمی‌دونم... تو بگو.» امیر نفس عمیقی کشید و نگاهش را به موج‌های دریا دوخت. «راستش، اون روز تو رشت، خودم نبودم. فکر می‌کردم باید نقابی بزنم، یه نسخه‌ی دیگه از خودم باشم. ولی وقتی حرفاتو شنیدم، وقتی دیدم چطور صادقانه خودت بودی... انگار منم یادم اومد کی‌ام.» طوبا قلبش تپید. صداقت در صدای امیر موج می‌زد، چیزی که نمی‌توانست نادیده بگیرد. «پس این تویی؟ تو واقعی؟» امیر با لبخندی نرم گفت: «آره. این منم. بدون فیلتر، بدون ادا.» طوبا خندید، اما نگاهش هنوز در چشمانش گره خورده بود. «خب، آقای بدون فیلتر، حالا که این‌جایی، قراره چیکار کنیم؟» امیر به ساحل اشاره کرد. «یه قدم کنار دریا، یه قهوه تو کافه‌ی کاج، و شاید... یه کم حرفای واقعی‌تر؟» طوبا لبخند زد. موج‌ها آرام در ساحل می‌رقصیدند و قلبش، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، سبک‌تر شده بود.

#رمان_طوبافصل پنجم:

سایه‌های گذشته

طوبا به عکسی قدیمی خیره شد، عکسی از وحید، پسرش، که در پنج‌سالگی در آغوشش جا خوش کرده بود. لبخند معصوم کودکش قلبش را فشرد. پرده را کنار زد تا نور ملایم صبح به اتاق بتابد، اما حتی نور هم نتوانست غبار غصه را از دلش بزداید. آهی کشید، روی تخت دراز کشید و به پنجره‌ی کوچک اتاق خیره شد. اشک‌ها بی‌صدا روی گونه‌هایش لغزیدند. یک هفته از قرار دومش با امیر گذشته بود و حس گناهی تازه در وجودش ریشه دوانده بود، حسی که در این یک سال، حتی در سخت‌ترین لحظه‌ها، تجربه نکرده بود. یک سال پیش، وقتی پس از سال‌ها دوری و رنج، تلاش می‌کرد لحظه‌ای وحید را در آغوش بکشد، عکسی در اینستاگرام امیر دیده بود: او و مجید، شوهر سابقش، کنار هم در یک پروژه‌ی ساختمانی. هنوز جرئت نکرده بود از امیر بپرسد این ارتباط چیست. منتظر لحظه‌ای بود که قلبش تاب گفتن بیاورد. در ذهنش با خودش کلنجار می‌رفت: «امیر هم مثل مجیده، مثل همه‌ی مردا. یه آدم غیرقابل اعتماد که باید فراموشش کنم.» اما کلمه‌ی «قربانی» مثل زخمی کهنه در دلش باز شد. خودش سال‌ها قربانی بوده، دیگر نمی‌خواست کسی را قربانی کند، به‌ویژه اگر آن کس امیر باشد. با خودش زمزمه کرد: «دختر، حتی تو نونوایی هم اگه بخوای با یکی آشنا بشی، می‌پرسی شغلت چیه، ریشه‌ت کجاست. چرا من نپرسیدم؟ چرا اون نپرسید؟ یعنی براش مهم نبودم؟» سرش را بین دست‌هایش گرفت. «خدایا، دارم دیوونه می‌شم.» گوشی را برداشت و تلگرام را باز کرد. پیامی از امیر منتظرش بود، شعری که انگار از قلب او بیرون آمده بود: > تمام ناتمام من، با تو تمام می‌شود > شاعر بی‌نام‌ونشان، صاحب‌نام می‌شود > تمام نه، که جام ناتمام لبریخته‌ام > تمام نه، که ناتمامی از تو آویخته‌ام طوبا شعر را چند بار خواند. کلمات مثل نسیمی خنک روحش را نوازش کردند، اما سایه‌ی تردید هنوز در دلش پرسه می‌زد.

#رمان_طوبافصل_ششم:

قرار نافرجام

آخر هفته‌ای شلوغ بود. طوبا انتظار داشت فقط مهسا به خانه بیاید، اما انگار کل فامیل تصمیم گرفته بودند همان روز به چالوس سر بزنند. هورا با دو بچه‌ی پرجنب‌وجوشش و شوهرش احمد، سعیده، و حتی مهسا که در آشپزخانه مشغول پخت‌وپز بود، همه جمع شده بودند. هورا مثل همیشه ول‌کن طوبا نبود. دو سالی می‌شد که می‌خواست او را با برادر احمد، معلمی بازنشسته که همسرش را از دست داده بود، جور کند. هر فرصتی گیر می‌آورد، حرف ازدواج را پیش می‌کشید. طوبا از ازدواج بدش نمی‌آمد، اما قلبش هنوز پر از گره‌های بازنشده بود. باید چیزی در وجودش حل می‌شد، پیش از آنکه دوباره به زندگی مشترک فکر کند. در اتاق پذیرایی، سعیده کنار مادر حنا نشسته بود و با او گپ می‌زد. احمد و سهیل با پدر طوبا درباره‌ی سیاست و قیمت‌ها بحث می‌کردند. اما طوبا در فکر خودش غرق بود. این پنج‌شنبه خودش قرار را گذاشته بود. می‌خواست مهسا در خانه باشد تا او بتواند به دیدار امیر برود و همه‌چیز را روشن کند. یا باید این داستان به سرانجام می‌رسید، یا برای همیشه تمام می‌شد. روحش دیگر تاب این همه طوفان عاطفی را نداشت. اما انگار روزگار بازی خودش را داشت. به عنوان راوی این قصه، گاهی فکر می‌کنم روزگار بیش از آنکه به دنبال هدف باشد، عاشق بازی با دل آدم‌هاست. گاهی این بازی پایانی تلخ دارد، گاهی شیرین‌تر از عسل. امیر رأس ساعت چهار به کافه‌ی رادیو دریا رسید. طوبا چند روز پیش گفته بود: «این بار نه گوشی، نه دوربین. فقط خودمون باشیم، ساده و بی‌ریا. فقط حرف بزنیم، چشم تو چشم.» امیر با لبخند پذیرفته بود: «چشم، خانوم ساده‌زیست.» جالب بود که آن‌ها جز یک اکانت تلگرام، هیچ راه ارتباطی دیگری نداشتند. نه شماره‌ی تلفن، نه چیز دیگر. نیم ساعت از زمان قرار گذشت، اما طوبا نیامد. امیر روی صندلی کافه نشست، پاکت سیگار را از جیبش بیرون آورد و یکی روشن کرد. با خودش زمزمه کرد: «می‌خواستم وقتی طوباست، بهش بگم سیگاریم. خب، دیر کرد.» لبخندی تلخ زد و کامی عمیق گرفت. آن‌سو، طوبا در شلوغی خانه گیر افتاده بود. میان همهمه‌ی مهمان‌ها، بچه‌هایی که دورش می‌چرخیدند و پدری که با نگاه تعصبی‌اش هر حرکت او را زیر نظر داشت، راه فراری نداشت. چطور می‌توانست بهانه‌ای جور کند و از اطراف ترمینال چالوس به ساحل رادیو دریا برود؟ هیچ‌چیز جور درنمی‌آمد. قلبش از این نرسیدن فشرده شد، اما در آن لحظه، کاری از دستش برنمی‌آمد.طوبا،. سعیده را به گوشه‌ای خلوت کشید و زمزمه کرد: «آبجی‌جون، یه جوری این جمع رو سرگرم کن، مخصوصاً بابا. فقط از تو برمیاد. من یه توک‌پا برم بیرون، زود میام.» سعیده ابروهایش را بالا برد. «چی می‌گی، طوبا؟ کجا می‌خوای بری؟ همین الانشم دیره.» طوبا جا خورد. «دیره؟ برای چی؟» سعیده با هیجان گفت: «آقای منصوری داره میاد! مگه هورا بهت نگفت؟ برادر احمدآقا. از بابا اجازه گرفته که باهات حرف بزنه. بابا هم اوکی داده.» طوبا انگار آواری روی قلبش ریخته شد. «وای خدا... آقای منصوری کیه؟» سعیده لبخند زد. «برادر احمدآقا دیگه! بچه نداره، زیادم پیر نیست. تحصیل‌کرده‌ست. پاشو خودتو جمع کن، آبجی. دیگه بسه بلاتکلیفی. برم واست آب خنک بیارم، خودم آماده‌ت می‌کنم.» طوبا رنگش پرید. امیر یک‌طرف منتظرش بود و حالا، بی‌خبر، قرار دیگری برایش چیده بودند. نه شماره‌ای از امیر داشت، نه آدرسی. به حتم امیر از عصبانیت می‌رفت، و حق هم داشت. فقط دو بار همدیگر را دیده بودند. حالا چه می‌توانست بگوید؟ «سلام، منم طوبا. منو به وحید برسون...»؟ قلبش از این آشوب فشرده شد.

#رمان_طوبافصل_هفتم: شبی کابوس‌وار

آن شب مثل کابوسی تمام شد، مثل تب در هوای شرجی زیر آفتاب سوزان. وقتی آقای منصوری آمد، تاریکی شب چالوس را پوشانده بود. صدای شغال‌ها از باغ‌های اطراف به گوش می‌رسید. خانه گرم بود، اما برای طوبا انگار سرد و تهوع‌آور شده بود. زرشک‌پلو با مخلفات روی میز بود، اما او میلی به غذا نداشت. همه‌چیز تار و سینمایی بود، مثل صحنه‌ای از فیلمی که نمی‌خواست در آن بازی کند. آقای منصوری، که خودش را جمشید معرفی کرد، زیاد حرف زد. هر جمله‌اش را با «جون جمشید» تأیید می‌کرد. طوبا آخر سر، با بی‌حوصلگی گفت: «چشم، آقا جمشید. جون جمشید فکرامو می‌کنم.» جمشید ذوق کرد، انگار طوبا با این حرف قول ازدواج داده بود. صبح که شد، طوبا با سرگیجه روی تخت ولو شده بود. خانه ساکت بود، نه صدای شغال، نه غرغر تخت، نه حتی تیک‌تاک ساعت. ذهنش آن‌قدر شلوغ بود که اگر در هیروشیما هم بود، صدای انفجار بمب را نمی‌شنید. همه‌چیز را بر باد رفته می‌دید. جرئت باز کردن تلگرام را نداشت، اما این بلاتکلیفی داشت دیوانه‌اش می‌کرد. سراسیمه گوشی را برداشت، روی تخت نشست و اشک‌هایش را پاک کرد. نت را وصل کرد و به تلگرام رفت. انتظار موجی از پیام‌های عصبانی از امیر را داشت، اما فقط یک پیام بود، ساعت ۱۰ شب: «سلام، طوبای عزیز. همین الان رسیدم رشت. راستش خیلی نگرانت شدم. از اونجایی که میگرن داشتم، سردرد بدی گرفتم و قرص خوردم. از سلامت خودت بهم خبر بدی کافیه.» اشک در چشمان طوبا موج زد. با خودش گفت: «مگه داریم؟ واقعاً این مرد گوشی نیاورد و منتظرم موند؟» به یاد آورد که امیر از سینوزیتش گفته بود، اما نمی‌دانست میگرن هم دارد. قلبش فشرده شد. همیشه فکر می‌کرد مرد خوب، مردی‌ست که وجود ندارد. چند بار خواست تایپ کند، اما پاک کرد. آخر سر، با صدایی لرزان ویسی فرستاد: «امیرجان، من کاملاً خوبم. فقط خیلی شرمنده‌م که نتونستم بیام. خیلی شرمنده‌م که منتظر موندی. خیلی شرمنده‌م که این‌همه راه اومدی و خسته شدی. برای سردردت خیلی شرمنده‌م.» بغضش ترکید و ویس را قطع کرد.

#رمان_طوبافصل_هشتم: گفت‌وگو در جاده

سردرد امیر آن‌قدر شدید بود که ساعت‌ها استراحت نیاز داشت. طوبا هر چند وقت یک‌بار اکانت او را چک می‌کرد، اما خبری نبود. نگرانی وجودش را می‌جوید تا اینکه بالاخره خوابش برد. ساعت چهار عصر، امیر حالش کمی بهتر شد. برخلاف محله‌ی شلوغ طوبا، خانه‌ی او در گوشه‌ای خلوت از رشت بود، جایی که انگار اگر کسی می‌مرد، کسی متوجه نمی‌شد. عادت نداشت روی تخت بخوابد، همیشه روی رخت‌خواب زمینی‌اش استراحت می‌کرد. از جا بلند شد، هوا ابری بود. صدای هواپیمایی که در آسمان اوج می‌گرفت، دلش را به پرواز پرستوها گره زد. گاهی بی‌جهت دلتنگ آدم‌هایی می‌شد که دیگر نبودند، اما حسشان هنوز زنده بود. به سمت یخچال رفت، قرصی با آب بلعید و گوشی را برداشت. ویس طوبا را گوش کرد و متعجب شد: «چرا این‌قدر دگرگون شده؟ چی به سرش اومده؟» به سرعت ویسی فرستاد: «طوبا، چی شده؟ چرا این‌قدر نگرانی؟ چیزی شده؟ چرا این‌قدر متأسفی؟» ناگهان شماره‌ای روی صفحه ظاهر شد با پیامی: «خواهشاً زنگ بزن.» امیر بلافاصله تماس گرفت. طوبا بود، آرام گریه می‌کرد. «خوبی؟» «خوبم.» «چی شده، بانو؟» طوبا با صدایی لرزان گفت: «منو ببخش، امیر. ببخش اذیتت کردم. دیگه نمی‌خوام چیزی رو ازت پنهان کنم.» گریه‌اش شدت گرفت. امیر سعی کرد آرامش کند: «طوبا، عزیزم، تو منو اذیت نکردی. تو یه خانومی، محدودیت‌هایی داری که ما مردا نداریم. من که نفهم نیستم، می‌فهمم. چرا باید همه‌چیز زندگی‌تو همون اول برام بگی؟ چرا خودتو اذیت می‌کنی؟ اگه ناراحتی‌ت منم، خدا گواهه خوشحالم که الان سالمی. بقیه‌ش حله.» طوبا چند ثانیه سکوت کرد، فقط صدای نفس‌هایش می‌آمد.

#رمان_طوبافصل_نهم: حقیقت در جاده

هوای چالوس ابری بود، مثل دل طوبا که زیر بار گذشته‌اش خم شده بود. امیر زودتر از قرار به ساحل رسید، املتی ساده خورد و آن‌قدر کنار موج‌ها قدم زد که انگار می‌خواست غم‌هایش را به دریا بسپارد. وقتی طوبا با مانتوی آبی روشن و شال سرمه‌ای از راه رسید، قلبش انگار لحظه‌ای آرام گرفت. «نو نوار کردی، دختر!» امیر با لبخندی گرم گفت، چشمانش پر از حس زندگی بود. طوبا با شیطنت خندید: «تو اما هنوز تو اون اوور مشکی غرق شدی! انگار از قصه‌های داستایوفسکی اومدی.» امیر چشمکی زد: «شایدم یه روزی رمان‌نویس شدم. کی می‌دونه؟» طوبا خنده‌اش گرفت: «اوه، این یکی دیگه خیلی بود!» امیر لحنش را نرم کرد، اما جدیت در چشمانش موج می‌زد: «طوبا، هوا سرده. بیرون کافه نمی‌شه نشست، داخل هم پر از دود قلیون و همهمه‌ست. تو انگار حرفایی تو دلته که باید تو خلوت گفته بشه. بیا بریم تو ماشین، من تا بابل رانندگی کنم، هم مسیر باشیم، هم حرف بزنیم.» طوبا لحظه‌ای مکث کرد، بعد لبخندی زد: «فکر خوبیه.» ماشین به راه افتاد، جاده‌ی شمال با درخت‌های سرسبز و آسمان خاکستری همراهشان بود. وقتی از نوشهر گذشتند، طوبا گفت: «امیر، یه چیزی بگم؟ تو چرا مثل بقیه‌ی مردایی که دیدم نیستی؟ چرا وقتی منو می‌بینی، شعارای گنده و توخالی نمی‌دی؟» امیر خندید، صدایش مثل نسیمی بود که پنجره‌ی ماشین را نوازش می‌کرد: «شعارای عاشقانه منظورت؟» «نه فقط عاشقانه. یه جور خودنمایی که انگار می‌خوان خودشونو ثابت کنن.» امیر نگاهش را به جاده دوخت: «چون تو ارزش حرفای واقعی رو داری. من این‌جام چون دلم می‌خواد کنارت باشم، چون حرفات، دردات، برام مهمن. نمی‌خوام با کلمات گنده تو رو گمراه کنم. به قول یه شاعر افغانی، نجیب بارور: هر جا مرزی کشیدن، تو پل بزن.» طوبا قلبش لرزید: «این از دلت بود، امیر؟» «از دل همه‌مونه. آدما پر از زخمن، طوبا. من نمی‌خوام زخم جدید رو دلت بذارم. می‌خوام مرهمت باشم. حالا تو بگو، این دل پرغصه‌ت چی داره که بگه؟» طوبا نفس عمیقی کشید. از نوشهر گذشته بودند. «کنار اون درختای نارنج وایستا.» امیر ماشین را کنار جاده، زیر سایه‌ی درخت‌های نارنج، متوقف کرد. «همه‌چیزم گوشه، بانوی من.» طوبا سرش را از پنجره بیرون برد، انگار می‌خواست بغضش را به باد بسپارد: «ده سال پیش، مجید اومد خواستگاریم. یعنی بابام اینو برام انتخاب کرد. من دلم جای دیگه بود، ولی... چی می‌شه کرد؟ هر وقت دلم یکی رو خواست، یه خار دیگه تو چشمم رفت. مجید تازه اومده بود محله‌مون. مادرش داروخانه داشت، وضعشون خوب بود. چند باری سر راهم سبز شد، ولی من هر بار گریختم. اونی که دوستش داشتم... ولش کن. مجید زرنگ بود، بابامو پیدا کرد و راضیش کرد. بابام تعصبی بود، گفت باید ازدواج کنی، وگرنه...» بغضش را قورت داد، صدایش لرزید: «ازدواج کردیم. مادرش از اول مخالف بود. با طعنه و تحقیر، روزگارمو سیاه کرد. اگه مجید یه ذره مرد بود، شاید دلم نمی‌سوخت. یه زن‌باز بود، هر هفته مست، گاهی هر شب. مادرش می‌گفت تو پسرمو فریب دادی، واسه همین الکل می‌خوره. انگار کل الکل داروخونه‌شو سر می‌کشید. دیگه بریده بودم. یه روز جلوی مادرم خون گریه کردم. مادرم گفت: بچه بیارید، زندگی‌تون درست می‌شه.» اشک‌هایش جاری شد. هق‌هقش جاده را پر کرد. امیر دستش را به سمتش برد، اما خودش را عقب کشید. از جیب اوورش دستمالی بیرون آورد: «تمیزه.» طوبا با دست‌های لرزان دستمال را گرفت، اشک‌هایش را پاک کرد و ادامه داد: «وحید که به دنیا اومد، فکر کردم همه‌چیز عوض می‌شه. ولی مجید بچه رو می‌خواست تا منو بیشتر اسیر کنه. شب‌ها خونه نبود. هر وقت هم بود، دعوا و کتک.»

ادامه‌ی فصل نهم:

رویارویی با مجید چند روز بعد، در کارگاهی کوچک و پر از بوی چوب و آهن در رشت،

امیر روبه‌روی مجید نشسته بود. نور کم‌رنگ غروب از پنجره‌ی خاک‌گرفته به داخل می‌تابید. بحث درباره‌ی وحید بود، پسری که پنج سال بود از مادرش جدا افتاده بود، پسری که حالا میان گذشته‌ی پر از زخم طوبا و کینه‌های مجید گم شده بود. امیر با صدایی آرام اما محکم شروع کرد: «مجید، تو این کارو بکنی، انگار یه مادر رو به بچه‌ش می‌رسونی. مثل یه آدم حسابی به وحید رسیدگی می‌کنی، به عشقت سارا وفادار می‌مونی، و وقتی پیر شدی، پسرت بهت فحش نمی‌ده که چرا مادرمو ازم گرفتی.» مجید پوزخندی زد، اما چشم‌هایش پر از تلخی بود: «عجب حرفای قشنگی! حالا این یکی از نزدیکان طوبا کیه که این‌قدر سنگشو به سینه می‌زنی؟» امیر نگاهش را تیز کرد: «منو به روح مادرم قسم دادن که چیزی نگم. برات چه فرقی داره؟ تو فقط وحید رو تحویل بده.» مجید سیگاری روشن کرد و دود را به سقف فرستاد: «من از پدر طوبا حالم به‌هم می‌خوره. همون که طوبا رو واداشت از خونه‌م بره.

اگه بخوام وحید رو بدم، به اون یارو تحویل نمی‌دم.» امیر که داستان را از زبان طوبا شنیده بود، سعی کرد خونسرد بماند: «مجید، الان وقت کینه‌بازی نیست. تو وحید رو پنج سال از مادرش دور نگه داشتی. فکر کردی این‌جوری بردی؟ یه روز یکی پیدا می‌شه برای طوبا، و همون پدری که فحشش می‌دی، شاید وحید رو دیگه قبول نکنه. اون موقع چی؟» مجید لحظه‌ای ساکت شد، انگار کلمات امیر تیری به قلبش زده بود. بعد با صدایی گرفته گفت: «نمی‌دونم چرا اینا رو بهت می‌گم. منم مثل هر آدمی می‌خواستم با طوبا خوشبخت شم. فکر می‌کردم سارا، عشق جوونیم، فقط یه هوس بود. ولی وقتی طوبا اومد، همه‌چیز خراب شد. مادرم از اول مخالف بود. می‌دونی که دیکتاتور بود. تا وقتی پدرم زنده بود، نمی‌تونست حرفشو ببره. من به‌جای دخترخاله‌م، طوبا رو گرفتم. ولی طوبا انگار اصلاً تو این ازدواج نبود. نه لبخندی، نه محبتی. هر وقت مادرم می‌گفت بریم مهمونی فامیل، بهونه می‌آورد. سرش درد می‌کنه، حالش خوب نیست. ولی تا اسم خونه‌ی باباش می‌اومد، انگار بال درمی‌آورد.» امیر ابروهایش را بالا برد: «از اول این‌جوری بود؟» مجید سرش را تکان داد: «اوایل یه کم همراهی می‌کرد، ولی بعد دیگه نه. ان‌قدر این کارو کرد که مادرم حساس شد.» امیر پرسید: «حساس؟ یعنی چی؟» مجید نفس عمیقی کشید: «به رفتارش شک کرد. یه روز که طوبا نبود، تمام وسایلشو زیر و رو کرد. از لباساش تا نسخه‌های پزشکیش. تا رسید به یه دفتر خاطرات. توش از یه پسر نوشته بود، یه عشق قدیمی که انگار هنوز گاهی پنهانی نگاش می‌کنه و دلش براش تنگه.» امیر با تعجب گفت: «خودت اینو دیدی؟» مجید شانه بالا انداخت: «مادرم دید. بهم گفت فقط نصیحتش کنم. ولی طوبا وقتی فهمید، به‌جای عذرخواهی، جوش آورد. گفت کی جرئت کرده به خاطراتم سرک بکشه. انگار ما مقصر بودیم.» امیر سرش تیر کشید. نمی‌فهمید چرا مادر مجید این‌قدر در زندگی آن‌ها دخالت کرده بود. با صدایی که سعی می‌کرد آرام نگهش دارد، گفت: «مجید، تو بعد از جدایی با سارا ازدواج کردی. چرا؟» مجید لحظه‌ای به نقطه‌ای دور خیره شد: «سارا عشق اولم بود. وقتی با طوبا به بن‌بست رسیدم، وقتی وحیدو گرفتم و رفتم، سارا پیداش شد. گفت حالا که طوبا نیست، می‌تونیم با هم باشیم. منم فکر کردم شاید این‌بار درست بشه. ولی هنوزم حس می‌کنم یه چیزی تو وجودم شکسته.» امیر نفس عمیقی کشید: «من دلیل این همه پیچیدگی درک نمیکنم،اما مجید، تو هنوز وحیدو داری. طوبا حتی یه لحظه ازش نداره. پنج ساله داره دق می‌کنه. نمی‌خوام قضاوتت کنم، ولی این بچه حقشه مادرشو ببینه. اگه نمی‌تونی ببخشی، حداقل وحید رو آزاد کن.» مجید سیگارش را زیر پا له کرد. «چرا فکر می‌کنی من سنگم؟ منم دلم می‌خواد وحید خوشبخت باشه. ولی طوبا... اون هیچ‌وقت منو نخواست. هنوزم فکر می‌کنه من هیولام.» امیر با جدیت گفت: «پس بهش نشون بده هیولا نیستی. وحید رو بهش برگردون. اگه به نتیجه رسیدی، تا فردا خبرم کن. فقط یادت باشه، به وحید هر چیزی که از مادرش گفتی و نباید می‌گفتی، درستش کن. بگو فقط با هم تفاهم نداشتیم.» مجید نگاهش را پایین انداخت: «تا فردا بهت می‌گم.»

#رمان_طوبافصل_دهم: امید در چالوس

صبح زود بود و هوای چالوس هنوز بوی شب را در خود داشت. طوبا گوشی را برداشت و با دلی پر از اضطراب شماره‌ی امیر را گرفت. «سلام،» صدایش لرزان بود، انگار تمام وجودش منتظر پاسخی بود که می‌توانست قلبش را آرام کند یا بشکند. «سلام، طوبابانو،» صدای گرم امیر مثل نسیمی بود که از دریای خزر می‌وزید. «از دستم دلگیری؟» طوبا کلمات را با تردید ادا کرد. امیر خندید، نرم و صمیمی: «چطور دلگیر باشم؟» طوبا نفس عمیقی کشید: «این یه سال، جز اون روز لعنتی که نرسیدم، همیشه ازت خبر داشتم. ولی دیروز... تلفنت خاموش بود، تو نت نبودی. این‌قدر به گوشیم زل زدم که چشام گود افتاد. به این زودی ازم خسته شدی، امیر؟» امیر لحظه‌ای سکوت کرد، انگار می‌خواست کلماتش را با دقت انتخاب کند: «این چه حرفیه؟ یه کم صبر کن، بانو. مگه خودت بهم مأموریت نداده بودی؟» طوبا انگار تیری به قلبش خورده باشد، زمزمه کرد: «خبری هست؟» امیر با شیطنت گفت: «نمی‌ذاری آدم کارشو تموم کنه، بعد خبر بده.» «امیر، توروخدا، چی شده؟ جون به لبم کردی.» امیر لحنش را آرام کرد: «نگران نباش. با مجید حرف زدم.» طوبا جا خورد: «به همین سادگی؟ مجید، همون مجید؟ مگه می‌شه؟» «کی گفته ساده بود؟ ولی شدنیه.» طوبا هنوز باور نمی‌کرد: «یعنی چی گفتی که اون آدم سنگدل راضی شد؟ قاضی و حاکم و بزرگان فامیل هم نتونستن نرمش کنن.» امیر با صدایی که عمق داشت، گفت: «هیچ حرف گنده‌ای نزدم. فقط یه چیزی رو من می‌دونم، تو هم می‌دونی: زمان حتی آهن رو خاک می‌کنه، چه برسه به مجید که از پوست و گوشته.» تا وقتی امیر به سمت کارخانه رانندگی می‌کرد، طوبا تلفنی با او حرف زد. از رویاهایی گفت که سال‌ها زیر آوار زندگی له شده بودند، از حس‌های لطیفی که روزگاری دخترانه و آزاد بودند. امیر جمله‌به‌جمله گوش می‌داد، انگار هر کلمه‌ی طوبا را در قلبش حک می‌کرد. در کارخانه، میان صدای دستگاه‌ها و بوی روغن و آهن، امیر لحظه‌ای به نیمکت گوشه‌ی سالن تولید پناه برد. با خودش زمزمه کرد: «کاش هیچ‌وقت دانشگاه نرفته بودم. کاش مهندس تولید کوفتی نمی‌شدم. همون ویزیتور ساده تو گوشه‌ی دنیا می‌موندم.» فکر کرد چه تراژدی غم‌انگیزی است که آدم‌ها با شتاب دنبال عشق می‌گردند، اما بد روزگار، عاشق آدم اشتباه می‌شوند و بدتر، او را گرفتار خودشان می‌کنند. در حالی که شاید، درست در همان گوشه‌ی دنیا، کسی پنهانی عاشقانه نگاهشان می‌کرده. صدای یکی از کارگرها رشته‌ی افکارش را پاره کرد: «مهندس، گوشیتون چند بار زنگ خورد.» امیر به سمت میز کنار اتاق تولید رفت. گوشی‌اش را همیشه آنجا می‌گذاشت. چهار تماس از مجید. سریع تماس گرفت. مجید با صدایی خسته جواب داد: «الو، سلام، رفیق. شرمنده، گوشیم دور بود.» امیر گفت: «اشکال نداره. چه خبر؟ روبه‌راهی؟» مجید مکث کرد: «درخواستتو دارم عملی می‌کنم.» امیر ابروهایش را بالا برد: «جدی؟ کدوم درخواست؟» «سپردن وحید به طوبا. برای یه مدت، شایدم بیشتر.» امیر نفس راحتی کشید و با خنده گفت: «تصمیم خوبی گرفتی. ولی نظر خود وحید چی؟ اونو پرسیدی؟» مجید صدایش پایین آمد: «چرا نپرسم؟ ولی قبلش با سارا حرف زدم. اونم راضی بود. گفت اگه وحید با مادرش خوشحال‌تره، نباید مانعش بشیم.» امیر لحظه‌ای ساکت شد. سارا، عشق قدیمی مجید، زنی که بعد از جدایی از طوبا به زندگی‌اش برگشته بود. «خب، حالا چی؟ خودت وحیدو می‌بری؟» مجید گفت: «آره، رفیق. با هم می‌ریم، تحویل طوبا می‌دم.» امیر با شوخی گفت: «منو معاف کن از این وساطت. شماره‌تو بدم بهشون؟» مجید مکث کرد: «نه، شماره‌ی وحیدو بده. موقع حرکت بهت می‌گم، یه جا قرار بذاریم، ترجیحاً دفترخونه‌ی اسناد رسمی.» امیر خندید: «دفترخونه؟ این دیگه چیه؟» «باید مسئولیت کاملشو بگیره. وحید ۱۰ سالشه، ولی باید همه‌چیز قانونی باشه.» امیر با خنده گفت: «بابا، تو هم! تصمیم گرفتی، دیگه چرا ادای مرددا رو درمیاری؟ راستی، ختنه‌ش کردی؟» مجید هم خندید: «آره، رفیق. همه‌چیز روبراهه.» امیر گفت: «حله. خبرت می‌کنم.»

#رمان_طوبافصل_یازدهم: دیدار دوباره

آن شب، وقتی طوبا خبر را به خانواده‌اش داد، خانه پر از شادی شد. انگار باران رحمتی بعد از سال‌ها خشکسالی بر دلشان باریده بود. قرار شد پنج‌شنبه، یعنی پس‌فردا، مجید وحید را نزدیک محله‌ی طوبا، کنار پارکی قدیمی با درخت‌های نارنج، تحویل دهد. امیر اما دلش آرام نبود. زندگی به او یاد داده بود که خوشی‌ها شکننده‌اند. آن‌قدر آرزوهایش نیمه‌تمام مانده بودند که همیشه منتظر پیچ بعدی روزگار بود. با این حال، صبح پنج‌شنبه، یک ساعت زودتر به پارک رفت. وقتی از رشت حرکت کرده بود، آسمان سرخ بود، مثل قلبش که پر از امید و اضطراب بود. حالا در چالوس، نور کم‌جان خورشید از لابه‌لای ابرها سرک می‌کشید و درخت‌های نارنج را نوازش می‌کرد. روی نیمکت چوبی پارک نشست و با خودش زمزمه کرد: «خدایا، کاش این لحظه با آغوش طوبا و وحید قشنگ‌تر بشه.» منتظر یکی از زیباترین صحنه‌های زندگی‌اش بود، لحظه‌ای که مادر و فرزندی بعد از سال‌ها به هم می‌رسیدند. زمان اما انگار لجباز شده بود. هر ثانیه مثل پر کاهی بود که از قله‌ی کوهی بلند فرو می‌افتاد. دل که عاشق باشد، صبر نمی‌شناسد. ناگهان طوبا را دید. با مانتوی خاکستری و شال طوسی ساده، بی‌قرار در پارک قدم می‌زد. چشم‌هایش پر از انتظار بود، انگار تمام وجودش منتظر معجزه‌ای بود. سپس ماشین مشکی شاسی‌بلند مجید با شیشه‌های دودی از راه رسید. لحظه‌ای ترمز کرد، در باز شد و وحید پیاده شد. مجید حتی لحظه‌ای نماند، گاز داد و رفت، انگار نمی‌خواست سایه‌اش روی این لحظه بیافتد. طوبا روی زمین نشست و وحید را در آغوش کشید، محکم، انگار می‌خواست تمام سال‌های دوری را در همان لحظه جبران کند. هق‌هقش در پارک پیچید: «مادر، چقدر دلم برات تنگ شده بود. چقدر دلم می‌خواست بوت کنم.» وحید کمی غریبی می‌کرد، اما بوی مادرش انگار خاطره‌ای گمشده را در او زنده کرد. سرش را روی صورت طوبا گذاشت و آرام گرفت. امیر سیگاری روشن کرد و پک عمیقی زد، محو این صحنه‌ی جادویی. طوبا بلند شد تا با وحید به سمت خانه برود. ناگهان نگاهش به گوشه‌ی پارک افتاد، جایی که نیمکت چوبی زیر سایه‌ی درخت‌های نارنج پنهان بود. قلبش لرزید. لحظه‌ای مکث کرد، انگار حس کرد کسی از عمق وجودش نگاهش می‌کند. اما جز سایه‌ها چیزی ندید. لبخند تلخی زد، دست وحید را محکم گرفت و به سمت خانه قدم برداشت.

#رمان_طوبا_فصل_دوازدهم: شالیزار خاموش

یک هفته از دیدار طوبا و وحید در پارک چالوس گذشته بود. روزها با شوق حضور پسرش پر از رنگ شده بود، اما شب‌ها طوفانی از افکار رهایش نمی‌کرد. شرط پدرش برای ازدواج با آقای منصوری مثل خاری در قلبش فرو رفته بود. حس مادرانه‌اش او را واداشته بود که زیر بار این شرط برود، اما حالا عقل و دلش یک‌صدا فریاد می‌زدند که این راه او نیست. در این میان، فکر امیر مثل ستاره‌ای در آسمان تیره‌ی ذهنش سوسو می‌زد. صبح چهارشنبه، طوبا گوشی را برداشت و با تردید پیامی برای امیر تایپ کرد: «سلام، امیر. می‌خوام بیام رشت. یه حرف مهم دارم. می‌تونی جایی خلوت‌تر از کافه ببینیم؟ پنج‌شنبه، ساعت چهار.» امیر، که در کارخانه غرق بررسی سفارشات بود، با دیدن پیام لبخندی زد. پاسخ داد: «سلام، طوبابانو. شمال پر از شالیزارای خلوت و بی‌فضوله. ساعت چهار ایستگاه دنبالتم. یه شالیزار پیدا می‌کنیم، حرف می‌زنیم.» پنج‌شنبه، آسمان رشت غرق در رنگ‌های سرخ و نارنجی غروب بود، انگار دنیا برای لحظه‌ای نفسش را حبس کرده بود. طوبا با مانتوی خاکستری و شال طوسی ساده‌اش، که حالا امضای او شده بود، به رشت رسید. امیر او را به شالیزاری در حومه‌ی شهر برد. زمین‌های درو‌شده‌ی پاییزی زیر نور کم‌جان خورشید غم‌انگیز و آرام بودند. باد ملایم برگ‌های خشک را جابه‌جا می‌کرد، و سکوت شالیزار انگار فقط برای آن‌ها خلق شده بود. امیر کنار نیسان قدیمی‌اش پارک کرد، با همان اوور مشکی بلند و موهای ژولیده که ته‌ریش صورتش را قاب گرفته بود. با لبخند گفت: «این‌جا انگار فقط مال ماست.» طوبا نگاهی به شالیزارهای ساکت و آسمان سرخ انداخت. نفس عمیقی کشید و گفت: «امیر، باید حرف بزنم. یه چیزی داره خفه‌م می‌کنه.» امیر به کنده‌ی خشک‌شده‌ای کنار شالیزار اشاره کرد: «بشین، طوبا. گوشم باهاته. ولی چرا این‌قدر آشوبی؟ مگه به هدفت نرسیدی؟ وحید پیشته. کسی چیزی گفته؟ مجید اذیتت کرده؟» طوبا آهی کشید، انگار تمام دنیا روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. «مجید نه. فقط... نمی‌دونم چرا هر وقت به تو نزدیک می‌شم، یه چیزی منو ازت دور می‌کنه.» امیر ابروهایش را بالا برد: «چطور؟» طوبا سرش را پایین انداخت: «راضی کردن بابام برای حضانت وحید بعد از پنج سال کار آسونی نبود. اونم تو دقیقه‌ی نود. ولی شرط گذاشت. گفت اگه می‌خوام وحید پیشم بمونه، باید زن آقای منصوری بشم.» امیر لحظه‌ای ساکت شد. «آقای منصوری کیه؟» طوبا مکث کرد، انگار نام منصوری وزنه‌ای بود که نفسش را تنگ می‌کرد. «برادر شوهر هورا، خواهرم. معلم بازنشسته‌ست، زنش فوت کرده. بابام گفته اگه وحیدو می‌خوام، باید باهاش ازدواج کنم. از سر ناچاری گفتم باشه. ولی حالا... نمی‌تونم، امیر. نمی‌خوام.» امیر دست توی اوورش برد، پاکت سیگارش را بیرون آورد و یکی روشن کرد. پک عمیقی زد و دود را به آسمان فرستاد. «راستی، یادم رفت بگم. من سیگاریم.» طوبا با شیطنت خندید: «میدونستی منم قلیون می‌کشم؟ آدامس نعنا، عشقه.» امیر سیگارش را به گوشه‌ای پرت کرد و با لبخند گفت: «دود چیز خوبی نیست، طوبا. حیف دندونای ردیفت نیست؟» طوبا چشمکی زد: «تو چرا می‌کشی؟ حیف دندونای تو نیست؟» امیر خندید: «بابا، من یه دندون سالم تو فکم ندارم! ولی جدی، می‌خوام ترک کنم. تو هم قلیونو بذار کنار، قول؟» طوبا لبخند زد، اما نگاهش به زمین دوخته شد. سکوت شالیزار را فقط صدای باد پر می‌کرد. بعد از لحظه‌ای، آرام گفت: «امیر، تو چرا این‌قدر خوبی؟» امیر با خنده‌ای نرم گفت: «من؟ تو خودت یه پا خانومی. راستی، یه سؤالم برام مبهمه. جریان اون دفتر خاطرات چی بود؟ کاری به متنش ندارم، ولی واقعاً همه‌ی دعوای شما سر یه خاطره‌ی ساده تو یه دفترچه‌ی کهنه بود؟» طوبا حیرت‌زده نگاهش کرد، چشمانش پر از ناباوری. «واقعاً مجید اینو بهت گفت؟ معلومه که نه! اینکه مادرش بی‌اجازه به وسایل شخصیم دست زد، یه چیزه. می‌گم جای مادرم، قابل بخششه. ولی اینکه یه آدم تحصیل‌کرده یه خاطره‌ی ساده رو فیلم هندی کنه تا پسرشو به جونم بندازه، دردناکه. می‌دونی چقدر به‌خاطر همون دفترچه کتک خوردم؟» امیر با تعجب گفت: «جدی؟ آخه کدوم آدم عاقلی خاطره می‌نویسه؟» طوبا لبخند تلخی زد: «همه. خیلیا. حتی نویسنده‌های بزرگ. خاطره نوشتن مثل نفس کشیدنه، یه راه برای زنده موندن. کلیدیه برای آینده.» امیر با شیطنت گفت: «مگه تو نویسنده‌ای؟» طوبا خندید، انگار برای لحظه‌ای غم‌هایش سبک‌تر شده بود. «دوست داشتم باشم.» امیر نگاهش را به شالیزار دوخت: «نوشتن خاطره بدترین کاریه که یه آدم می‌تونه بکنه. چون به بقیه اجازه می‌ده تو روزی که نیستی، با خوندن احساساتت قضاوتت کنن. نویسنده‌ها کتاب می‌نویسن، طوبا، نه دفتر خاطرات. دیگه خاطره ننویس که اذیتت نکنن. نمی‌خوام کسی با خوندن دلت، نفهمیده قضاوتت کنه.» طوبا ساکت شد. چشمانش پر از اشک بود، اما لبخندی نرم روی لب‌هایش نشست.

آرام زمزمه کرد: «می‌تونم بغلت کنم؟» امیر به او نگاه کرد، با مکثی کوتاه و لبخندی که قلبش را گرم کرد: «آره، عزیزم. آره.» طوبا خودش را در آغوش امیر رها کرد. بوی اوور مشکی و گرمای وجودش انگار برای لحظه‌ای تمام زخم‌هایش را التیام داد. شالیزار خاموش بود، فقط صدای باد و خش‌خش برگ‌ها در هوا می‌پیچید. طوبا در گوش امیر زمزمه کرد: «بهم کمک کن، امیر. نمی‌خوام وحید رو از دست بدم. نمی‌خوام خودمو تو یه زندگی اشتباه بندازم.» امیر دستش را روی شانه‌های طوبا گذاشت، صدایش پر از اطمینان بود: «با بابات حرف می‌زنم. محکم باش. من کنارت هستم.» غروب سرخ رشت کم‌کم به تاریکی می‌رسید. طوبا و امیر کنار هم ایستاده بودند، در شالیزاری که انگار فقط برای آن لحظه خلق شده بود.

#رمان_طوبافصل_سیزدهم: گفت‌وگوی ناتمام

یک هفته از غروب شالیزار گذشته بود و طوبا میان شوق دیدار وحید و اضطراب شرط پدرش گرفتار بود. رفاقت امیر با مجید گره‌ای تازه به دلش انداخته بود، اما اعتمادی که به او داشت، او را به یک تصمیم جسورانه رساند. صبح روزی که آسمان چالوس بوی باران می‌داد، شماره‌ی پدرش را برای امیر فرستاد. با صدایی لرزان زمزمه کرد: «امیر، فقط... بابام تنده، ولی دلش پاکه. مراقب باش.» امیر با لبخندی که از پشت گوشی هم حس می‌شد، جواب داد: «نگران نباش، طوبابانو. می‌دونم چطور حرف بزنم.» همان شب، زیر نور کم‌جان لامپ اتاقش، امیر شماره‌ی آقا قاسم را گرفت. صدایش دورگه بود، پر از اطمینان مردی که رنج‌های زندگی را به دوش کشیده بود. «سلام، آقا قاسم.» «سلام، بفرما.» صدای آقا قاسم خشک و سنگین بود، مثل جاده‌ای که سال‌ها زیر چرخ‌های زندگی ساییده شده بود. امیر نفس عمیقی کشید: «امیرم. برای امر خیر مزاحم شدم.» آقا قاسم با تردید گفت: «از طرف کی؟» «حضوری خدمت برسم، عرض می‌کنم.» آقا قاسم لحظه‌ای ساکت شد، انگار داشت لحن محترمانه‌ی امیر را سبک‌سنگین می‌کرد. «کجا؟ منزل؟» امیر گفت: «نه، هر جا شما بگید. بعداً اگه اجازه بدید، منزل هم میام.» آقا قاسم که گمان می‌کرد شاید موضوع به مهسا یا چیز دیگری ربط دارد، گفت: «من راننده‌ی اسنپم. صبح تا شب بیرونم. تو این ساعت‌ها هر جا بودی، زنگ بزن، تو ماشین حرف می‌زنیم.» امیر لبخند زد: «موافقم. خبرتون می‌کنم.» ظهر روز بعد، آسمان چالوس ابری بود و بادی سرد از دریا می‌وزید. امیر به طوبا پیام داد: «می‌رم با بابات حرف بزنم. دعا کن.» طوبا فقط نوشت: «ممنون، امیر. مواظب خودت باش.» نزدیک ترمینال، امیر با آقا قاسم تماس گرفت: «سلام، آقا قاسم. کجایید؟» «کنار پارکینگ ترمینالم. بیا همون‌جا.» امیر با پژوی مشکی مدل پایینش رسید. آقا قاسم کنار پراید سفیدش ایستاده بود، با موهای جوگندمی و چهره‌ای که سال‌ها کار و تعصب خطوط عمیقی رویش کشیده بود. امیر پیاده شد، اوور مشکی‌اش را مرتب کرد و با قدم‌هایی محکم جلو رفت. «سلام، آقا قاسم. ممنون که وقت دادید.» آقا قاسم با نگاهی نافذ گفت: «سلام. خب، بفرما. برای چی اومدی؟» امیر نفس عمیقی کشید، انگار تمام وجودش را برای این لحظه آماده کرده بود. «برای طوبا اومدم. می‌خوام باهاش ازدواج کنم. می‌دونم گذشته‌ش سخته، می‌دونم وحید براش همه‌چیزشه. منم مثل خودش زخم‌های خودمو دارم. نمی‌خوام فقط حرف بزنم، می‌خوام کنارشون باشم، برای هر دوشون.» آقا قاسم ابروهایش را بالا برد، چشمانش تنگ شد. «طوبا؟ تو از کجا طوبا رو می‌شناسی؟ مگه از گذشته‌ش خبر داری؟» امیر نگاهش را به چشمان آقا قاسم دوخت: «همه‌چیزو می‌دونم. از مجید، از سختی‌هاش، از وحید. من خودم زندگی ساده‌ای نداشتم، آقا قاسم. چیزی جز صداقت و یه قلب پاک ندارم، ولی قول می‌دم طوبا و وحید رو مثل چشمام نگه دارم.» آقا قاسم به زمین خیره شد، انگار داشت کلمات را در ذهنش وزن می‌کرد. بعد سرش را بلند کرد و با لحنی سرد گفت: «من برای طوبا تصمیم گرفتم. منصوری مرد پخته‌ایه، وضعش روبراهه، بی‌حاشیه‌ست. تو یهو از کجا پیدات شد؟ می‌گی رفیق مجیدی، همونی که زندگی طوبا رو نابود کرد؟ حالا باید باور کنم تو فرق داری؟ سی سال تو اداره‌ی پلیس کار کردم، پسر. این حرفای روشنفکری به من نمی‌چسبه.» امیر سعی کرد آرامشش را حفظ کند، اما صدایش کمی لرزید: «منصوری رو نمی‌شناسم، ولی می‌دونم قلب طوبا جای دیگه‌ست. رفاقتم با مجید فقط کاریه، نه بیشتر. من مجید نیستم، آقا قاسم. طوبا باید خودش انتخاب کنه. من فقط ازتون می‌خوام بهش فرصت بدید.» آقا قاسم پوزخندی زد، تلخ و سنگین. «صداقت؟ تو این دنیا صداقت نون و آب نمی‌شه، پسر. طوبا یه بار با یکی مثل تو رفت، نابود شد. منصوری تضمینه، تو ریسکی. من نمی‌خوام دخترم دوباره بشکنه. تو رفیق مجیدی، چطور بهت اعتماد کنم؟» امیر قلبش فشرده شد، اما محکم گفت: «چون من طوبا رو برای خودش می‌خوام، نه برای چیزی که ازش می‌خوام. اگه به من اعتماد ندارید، به قلب طوبا اعتماد کنید. اون دیگه بچه نیست.» آقا قاسم قدم بلندی برداشت و به سمت پرایدش رفت. «فرصت؟ طوبا فرصتاشو سوزونده. منصوری تا آخر هفته منتظره. اگه طوبا حرف منو گوش نکنه، وحید رو نمی‌تونه نگه داره. تو هم بهتره راهتو بگیری، پسر. این حرفا برای ما زیادی رمانتیکه.» امیر لحظه‌ای ساکت شد. باد سرد صورتش را نوازش می‌کرد. سیگاری از جیبش درآورد، اما روشن نکرد. آقا قاسم سوار پرایدش شد و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد، گفت: «برو، پسر. اینجا جای قصه نیست.» پراید غرید و در جاده گم شد. امیر به پژوی مشکی‌اش تکیه داد، سیگار را روشن کرد و پک عمیقی زد. آسمان ابری چالوس انگار دلش سنگین‌تر از همیشه بود.

#رمان_طوبافصل_چهاردهم: فرار

آسمان چالوس هنوز ابری بود، انگار با دل سنگین آقا قاسم هم‌صدا شده بود. وقتی با قدم‌های سنگین و چهره‌ای عبوس به خانه برگشت، بوی غذای مامان حنا از آشپزخانه می‌آمد. وحید کنار طوبا روی مبل نشسته بود، با مداد رنگی‌هایش نقاشی می‌کشید، اما صدای در که بلند شد، سرش را با ترس بلند کرد. آقا قاسم بدون مقدمه وارد شد و با لحنی که عصبانیت و نگرانی در آن موج می‌زد، رو به همسرش گفت: «حنا، این پسره، امیر، امروز اومد سراغم. می‌گه برای طوبا اومده. فکر کرده من ساده‌م! رفیق مجیده، حالا می‌خواد دخترمونو بگیره؟ سی سال پلیس بودم، فکر کرده نمی‌فهمم؟» مامان حنا دست از کار کشید، با نگرانی نگاهش کرد. «قاسم، آروم‌تر. وحید این‌جاست.» آقا قاسم به طوبا نگاه کرد. رنگ از صورتش پریده بود، انگار قلبش زیر فشار کلمات پدرش خرد می‌شد. با صدایی سرد ادامه داد: «طوبا، منصوری تا آخر هفته منتظره. اگه حرف منو گوش نکنی، وحید رو نمی‌تونی نگه داری. اینو گفتم که بدونی.» وحید، که صدای بلند پدربزرگش را شنید، وحشت‌زده به مادرش نگاه کرد. چشمانش پر از ترس بود. طوبا قلبش فشرده شد. سریع او را در آغوش گرفت و به سمت اتاق برد. در را بست، وحید را روی تخت نشاند و آرام در گوشش زمزمه کرد: «نترس، مامان. هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو ازم بگیره.» اما در درونش طوفانی برپا بود. بغضش را فرو داد و وحید را آرام کرد تا خوابش برد. همان شب، در سکوت خلوت محله‌ی رشت، امیر روی رخت‌خوابش دراز کشیده بود. آسمان از پنجره تاریک بود، مثل افکارش که میان عشق و تردید گرفتار بودند. به طوبا فکر کرد، به چشمانش که پر از درد و امید بود، به خنده‌هایش که مثل گلی شکننده در باد پاییزی می‌لرزیدند. با خودش زمزمه کرد: «من طوبا رو دوست دارم. ولی اگه یه درصد، فقط یه درصد، باعث بشم این گل پژمرده بشه، هرگز نمی‌خوام بچینمش، هر چقدر هم که زیبا باشه.» به شایعات محله فکر کرد که ممکن بود مثل خنجر ببرند: «دوتا رفیق طوبا رو عقد کردن.» به فشار روی آقا قاسم فکر کرد، مردی که بعد از سال‌ها زندگی سخت فقط می‌خواست تضمینی برای دخترش داشته باشد. خودش را جای او گذاشت و حق داد که از او تضمین بخواهد. اما چه تضمینی؟ با خودش گفت: «من خودم یه دنیا حاشیه‌م. کاش هیچ‌وقت با مجید رفاقت نکرده بودم.» به زخم‌های عمیق طوبا از مجید فکر کرد، زخم‌هایی که با یک اشتباه می‌توانستند دوباره سر باز کنند. دلش نمی‌خواست طوبا را در این بازی خطرناک بیشتر به خطر بیندازد. تصمیم گرفت نه پیام بدهد، نه زنگ بزند. باید به طوبا فضا می‌داد تا خودش انتخاب کند، حتی اگر این به معنای از دست دادنش بود. یک هفته مثل سرب مذاب گذشت. طوبا در این روزها مثل پرنده‌ای در قفس بود. سکوت امیر، بی‌خبری از او، و تهدید پدرش برای از دست دادن وحید روحش را می‌جوید. هر شب به وحید که در خواب آرام بود نگاه می‌کرد و با خودش می‌گفت: «نمی‌ذارم دوباره ازم بگیرنت.» دلش برای امیر تنگ شده بود، برای شوخی‌هایش، برای آرامشی که در کنارش داشت. پدرش گفته بود تا تصمیمش را درباره‌ی منصوری نگیرد، حق تماس با کسی را ندارد. اما طوبا دیگر طاقتش طاق شده بود. شب هفتم، وقتی آقا قاسم برای کار از خانه بیرون رفت، طوبا گوشی را برداشت و شماره‌ی امیر را گرفت. چند بوق طولانی قلبش را تندتر کرد. «الو... امیر، کجایی؟» صدایش پر از بغض بود. امیر با صدایی آرام اما نگران جواب داد: «همین‌جام، طوبا. خوبی؟» «می‌تونم ببینمت؟ خیلی مهمه. یا الان یا هیچ‌وقت.» امیر لحظه‌ای حیران ماند، اما گفت: «باشه. هر وقت حرکت کردی، زنگ بزن.» طوبا مکث کرد: «تنها نیستم. وحید هم باهامه.» امیر با لبخندی که از پشت گوشی حس می‌شد، گفت: «خیلی خب. منتظرم.» طوبا گوشی را قطع کرد. به وحید که در خواب آرام بود نگاه کرد. تصمیمش را گرفته بود: نمی‌خواست دوباره اسیر اجبار شود. می‌خواست با وحید و امیر فرار کند، به جایی که بتواند نفس بکشد، جایی که قلبش آزاد باشد. چمدان کوچکی بست، چند تکه لباس برای خودش و وحید برداشت و منتظر ماند تا مادرش طبق عادت برای خرید بیرون برود. وقتی مامان حنا رفت، طوبا دست وحید را گرفت، با احتیاط از خانه خارج شد و سوار ماشین شد. در مسیر، به امیر زنگ زد: «حرکت کردم.» امیر فقط گفت: «منتظرم، طوبابانو. مواظب خودتون باشین.»

#رمان_طوبا_فصل_پانزدهم:

در پناه باران باران پاییزی از چالوس تا رشت بی‌امان می‌بارید، انگار آسمان خشمش را با رعدوبرق و قطرات تند بر زمین می‌کوبید. طوبا دست وحید را محکم گرفته بود، چمدان کوچکشان را کشید و به سمت رشت حرکت کرد. وقتی به ایستگاه رسید، باران شدیدتر شده بود، مثل اشک‌های فروخورده‌اش که نمی‌خواستند آرام بگیرند. امیر، با چتری سیاه در دست، زیر نور کم‌جان ایستگاه منتظر بود. طوبا وحید را کشید و به سمت او دوید تا خیس نشوند. امیر چتر را بالای سرشان گرفت و طوبا را در آغوش کشید. گرمای وجودش در آن سرمای بارانی، لحظه‌ای قلب طوبا را آرام کرد. سوار پژوی قدیمی امیر شدند. او با لبخندی که سعی داشت فضا را سبک کند، گفت: «حالا تو این بارون، کدوم شالیزار ما رو تحویل می‌گیره؟» اما طوبا دیگر تاب نداشت. در ماشین، ناگهان به سمت امیر چرخید، او را بغل کرد و گریه‌اش گرفت. امیر با نگرانی زمزمه کرد: «طوبا... وحید این‌جاست، حواست هست؟» طوبا با بغضی که فریاد شد، گفت: «مگه چی کار می‌کنم؟ منم آدمم، امیر! من طوبام، زن کسی نیستم. مادرم، آره، ولی دل هم دارم. بیست سال زجر بس نیست؟ تو حق نداری منو ول کنی. تو یکی لااقل این حق رو نداری! برای یه خاطره‌نویسی کودکانه تو یه دفترچه‌ی کهنه، حسابی کتک خوردم... چون از تو نوشته بودم!» امیر شوکه شد. ماشین را کنار جاده نگه داشت. یورش قطرات باران و بهت حرف‌های طوبا نمی‌گذاشت رانندگی کند. «از من؟ تو از من نوشتی؟» طوبا اشک‌هایش را پاک کرد، لبخندی شیرین میان گریه‌هایش نشست: «خودم می‌دونم بدردبخور نیستی، ولی بدرد من می‌خوری.» وحید، گیج و منگ، بیرون پنجره باران را تماشا می‌کرد، انگار خودش را زده بود به ندیدن. امیر آرام گفت: «کجا بریم که این بچه حرفامونو نشنوه و راحت باشیم؟» طوبا نگاهش را تیز کرد: «خودت چی فکر می‌کنی؟ من از خونه زدم بیرون که با تو فرار کنم. زدم به سیم آخر. خودمو سپردم به تو. اگه ولم کنی، هرگز برنمی‌گردم.» امیر آهی کشید، صدایش پر از تردید و عشق بود: «بریم خونه.» طوبا سر تکان داد: «باید بریم.» باران همچنان بی‌امان می‌بارید. به خانه‌ی کوچک امیر در گوشه‌ی خلوت رشت رسیدند. طوبا گوشی خودش و وحید را خاموش کرد، انگار می‌خواست دنیا را برای لحظه‌ای پشت سر بگذارد. وارد حیاط شدند. امیر جلوتر رفت تا شلختگی‌های خانه را جمع کند، اما فایده نداشت. قابلمه روی سینک، پوست تخمه روی میز، کتاب‌ها و یادداشت‌های نیمه‌نوشته همه‌جا پراکنده بودند. طوبا لبخندی زد و به کمکش آمد. با هم خانه را مرتب کردند، از یخچال کنسرو تن ماهی درآوردند، با نان خوردند و چای دم کردند. گرمای چای و فضای ساده‌ی خانه کمی دلشان را گرم کرد. امیر چند سی‌دی فیلم و کارتون جلوی وحید گذاشت. وحید که عاشق شرک بود، غرق تماشا شد. طوبا و امیر، که هنوز در بهت و تنش‌های این روزها غرق بودند، انگار تازه فرصت پیدا کرده بودند همدیگر را ببینند. امیر با پیراهن سفید ساده و شلوار مشکی، مثل همیشه بی‌آلایش بود. طوبا مانتویش را درآورد؛ لباس خردلی مایل به نارنجی‌اش زیر نور کم‌جان خانه برق می‌زد. وارد اتاق مطالعه شدند، که بیشتر شبیه انباری تمیز و مبله بود. امیر گفت: «حالا حرف بزنیم.» طوبا نگاهش کرد، چشمانش پر از التماس و اطمینان بود: «قبلش باید بغلم کنی.» امیر لحظه‌ای مکث کرد، بعد با لبخندی گرم او را در آغوش گرفت. گرمای آغوشش انگار تمام سرمای باران را ذوب کرد. طوبا سرش را روی سینه‌ی امیر گذاشت و زمزمه کرد: «با تو آرامش دارم، انگار یه دنیا غصه از روم برداشته شده.» بعد از لحظه‌ای، امیر آرام گفت: «طوبا، باید حرف بزنیم. فرار راهش نیست. تو برای من یه عشق ناشناخته‌ای، یه حس که تا حالا نداشتم. ولی اگه فرار کنیم، بابات می‌تونه وحید رو ازت بگیره. بده مجید، مردم محله شایعه می‌کنن، می‌گن دوتا رفیق... نمی‌خوام تو و وحید تو این حرفا له بشید.» صدایش لرزید: «من رفاقتمو با مجید کامل قطع می‌کنم، قول می‌دم. نمی‌خوام سایه‌ی گذشته‌ت دوباره روت سنگینی کنه. تو زخم خوردی، می‌دونم. منصوری هم راه‌حل نیست. تو نباید تو یه زندگی بدون عشق گیر بیفتی. بذار با هم یه راه درست پیدا کنیم. می‌ریم پیش مامان حنا یا یه ریش‌سفید که بابات بهش گوش بده. فقط بهم اعتماد کن.» طوبا اشک‌هایش را پاک کرد، صدایش پر از ترس و امید بود: «امیر، می‌ترسم. نمی‌خوام وحید رو از دست بدم.» امیر دستش را گرفت، نگاهش پر از اطمینان: «نمی‌ذارم این اتفاق بیفته. امشب اینجا بمونید، فردا با هم می‌ریم سراغ بابات یا مامان حنا. من کنارتم، طوبا.» طوبا لحظه‌ای ساکت شد، بعد با صدایی محکم گفت: «من هرگز برنمی‌گردم اونجا، مگر اینکه بابام تو رو به‌عنوان شوهرم بپذیره.»

#رمان_طوبا_فصل_شانزدهم

پایدار

باران انگار عاشق شده بود، درست مثل آسمان رشت که نمی‌خواست لحظه‌ای دست از ریختن بکشد. قطره‌ها روی شیشه‌ی پنجره می‌رقصیدند و انگار تمام اندوه‌های طوبا را زیر سقف خاکستری آسمان شست‌وشو می‌دادند. انگار دنیا برای یک بار، فقط برای او و امیر، نورش را گم نکرده بود.

طوبا کنار پنجره‌ی کوچک خانه‌ی امیر ایستاده بود، لباس خردلی‌رنگش مثل شعله‌ای گرم در آن عصر بارانی می‌درخشید. آن لباس، انگار برای تن او دوخته شده بود؛ به چشم امیر، طوبا شبیه تابلویی بود که هیچ نقاشی نمی‌توانست به آن دست بزند. امیر روی صندلی مطالعه‌اش نشسته بود، دست‌هایش را گره کرده و با لبخندی که انگار از عمق قلبش می‌جوشید، غرق تماشای او شده بود.

دیوارهای کرم‌رنگ اتاق، زیر نور ملایم مهتابی که در ساعت چهار عصر روشن بود، انگار گرمایی عجیب به فضا می‌دادند. موسیقی بی‌کلام Time از هانس زیمر مثل نسیمی آرام در اتاق می‌پیچید و لحظه‌ها را جادویی‌تر می‌کرد. انگار هر نت، هر قطره باران و هر نگاه بین آن‌ها، بخشی از یک قصه‌ی عاشقانه بود که فقط خودشان می‌فهمیدند.

وحید روی کاناپه‌ی گوشه‌ی اتاق به خواب عمیقی فرو رفته بود. چهره‌اش، آرام و معصوم، انگار تمام دردهای دنیا را پشت سر گذاشته بود. مثل الیور توئیست در رمان چارلز دیکنز، که بعد از طوفان‌های زندگی، سرانجام در خانه‌ی پیرمردی مهربان به آرامش رسید. وحیدِ خفته، برای امیر، همین حس را داشت؛ گویی پس از تمام تلخی‌ها، حالا در پناه این لحظه‌ی امن، نفس می‌کشید.

امیر آرام از جایش بلند شد. قدم‌هایش نرم و بی‌صدا بود، انگار نمی‌خواست این سحر و جادو را بشکند. کنار طوبا ایستاد، دست‌هایش را دور کمر او حلقه کرد و او را با تمام وجودش به آغوش کشید. زیر نور مهتابی، با صدای نم‌نم باران و موسیقی که مثل ضربان قلبشان در هم می‌آمیخت، لحظه‌ای از هم کام گرفتند. انگار زمان برایشان متوقف شده بود. آن لحظه، چنان باشکوه بود که شب مثل پرنده‌ای سبک‌بال بر شانه‌هایشان نشست و آن‌ها در آغوش هم، چشم بر جهان بستند.

ساعت نه شب

تاریکی محض، محله‌ی آرام امیر را در بر گرفته بود. سکوت، جز صدای گاه‌به‌گاه باد، حاکم بود. دویست متر آن‌طرف‌تر، کنار سطل بزرگ زباله که شب‌ها سفره‌ی شام گربه‌های اشرافی محل بود، ناگهان صدایی تیز و غرش‌مانند، آرامش را شکافت. گربه‌ها با وحشت به هر سو پراکنده شدند. چند ثانیه بعد، گلوله‌ای دیگر... و سپس گلوله‌ای دیگر. صدایی از کسی برنمی‌خاست، اما تاریکی انگار چیزی شوم را در خود پنهان کرده بود.

#رمان_طوبا_فصل_هفدهم_مجید

همیشه از داشتن یه پدر زن‌ذلیل حالم به‌هم می‌خورد. مادرم جلوی همه، به‌خصوص جلو دایی‌هام که ازشون متنفر بودم، به پدرم توهین می‌کرد. بچه بودم، کاری از دستم برنمی‌اومد، ولی با خودم قسم خوردم اگه یه روز زن گرفتم، نمی‌ذارم روی حرفم حرف بزنه. اگه زر اضافه بزنه، دهنشو سرویس می‌کنم.

نوجوون که شدم، پدرم سکته کرد و مُرد. حالا فقط من مونده بودم و همون مادری که ازش بدم می‌اومد. مجبور بودم دوسش داشته باشم، چون دیگه کسی رو نداشتم. یه کم که بزرگ‌تر شدم، دیدم شاید مادرم اون‌قدرا هم بی‌راه نمی‌گفت. تحصیل‌کرده بود، داروخونه داشت، حسابی تو کارش وارد بود. فقط روزگار بدجوری سنگش کرده بود.

منم جوون شده بودم، یه جورایی عیاش و شیطون. مادرم گیر داده بود دخترخاله‌مو بگیرم. سارا قشنگ بود، ولی کپی مادرم بود؛ دیکتاتور، می‌خواست شوهرشو زیر نگینش نگه داره. من اما اون آدم نبودم. دلم جای دیگه بود. طوبا، دختر قاسم، دلمو برده بود.

وقتی آقاجون، پدربزرگم، مُرد، اون ملک کنار ترمینال به مادرم رسید. بارها اونجا طوبا رو دیده بودم، ولی راهی برای نزدیک‌شدن بهش نداشتم. باباش خیلی پیله بود، خودش می‌بردش مدرسه و برمی‌گردوندش. هر کاری کردم نشد که بتونم باهاش حرف بزنم. یه روز از کنارش رد شدم، بوی عطرش انگار یه جور امید بود، پر از تازگی. خنده‌هاش انگار تموم غصه‌های دنیامو پاک می‌کرد. طوبا برای من یه جور افیون بود، یه چیزی که باید می‌داشتمش تا همه‌چیزو فراموش کنم.

همه‌چیز داشت پیش می‌رفت که فهمیدم مادرم اون ملک رو به چندتا جوون اجاره داده. از دور نگاهشون می‌کردم؛ چهار نفر بودن که با یه نیسان سفید رنگ پخش می‌کردن. یه روز که رفتم طوبا رو دید بزنم، دیدم با دوستاش دارن به مغازه‌ی اجاره‌ای ما نگاه می‌کنن. چند قدم که رفتن، یهو همه‌شون زدن زیر خنده! طوبا هم می‌خندید. با خودم گفتم، خدایا، چی تو این مغازه‌ست که اینا رو این‌جوری خندونده؟ تا حالا طوبا رو این‌قدر شاد تو خیابون ندیده بودم.

رفتم جلو، یه پسر لاغر با موهای پف‌کرده دیدم که یه اورکت سیاه گنده تنش بود و به یه شکل مسخره پیپ می‌کشید. خنده‌دار بود، ولی چون طوبا رو خندونده بود، لجم گرفت. دلم می‌خواست اون پیپو تو صورتش خورد کنم.

با یکی از دوستای خودم که با فرشید، یکی از اونا، رفیق بود، آشنا شدم. چندتا پارتی دعوتش کردم، یه چند باری هم باهم مشروب خوردیم. ازش خواستم راضیشون کنه کاربری ملک رو عوض کنیم و یه کافی‌شاپ راه بندازیم. گفتم: «هم شغله، هم عشق و حال.» فرشید وسوسه شد، ولی گفت: «امیر این‌کاره نیست.» وقتی از نزدیک دیدمش، فهمیدم راست می‌گه. امیر یه متوهم احمق بود، یه نویسنده‌ی پرت که شاید پنج نفر نوشته‌هاشو نمی‌خوندن، ولی هر روز کاغذ سیاه می‌کرد. تو دنیای مسخره‌ی خودش غرق بود.

وقتی فهمید من پسر صاحب‌خونه‌ام، بالاخره راضی شد. ما کافی‌شاپو راه انداختیم، اونم کار پخش خودشو ادامه داد. هر روز کنار پنجره با اون اورکت سیاهش می‌نشست، مثل یه کرکس، فاکتور می‌نوشت. طوبا هر روز نگاش می‌کرد، ولی اون اصلاً به طوبا نگاه نمی‌کرد. منم هر روز کنارش بودم، دود پیپش خفه‌م می‌کرد، فقط به این امید که شاید طوبا یه لحظه نگام کنه. ولی فایده نداشت. کافی‌شاپ گرفت، کم‌کم شد جای جشن عقد و تولد.

آخراش دیگه دلم می‌خواست یه جوری اونجا رو تعطیل کنن تا امیر گورشو گم کنه. تنها شانس من این بود که امیر تو باغ نبود، غرق دنیای خودش بود. بالاخره صبرم تموم شد. یه روز خودم مجلسو که مجوز نداشت لو دادم. کافی‌شاپ برای همیشه تعطیل شد. فکر کردم همه‌چیز تمومه.

اینکه چطور مادرمو راضی کردم بریم خواستگاری طوبا، گفتن نداره. فقط بدون که اول باید ثابت می‌کردم من مثل پدرم نیستم. تعصبات قاسم هم کمک کرد، چون به طوبا مجال فکر کردن نداد. طوبا زن من شد. اوایل هر کاری می‌کردم شاد باشه، ولی همین که پامو از خونه بیرون می‌ذاشتم، مادرم ازش شاکی بود. نمی‌خواستم بزنمش، ولی گاهی می‌زدم که مثل مادرم نشه.

نمی‌دونم چرا، ولی هر وقت تو فکر فرو می‌رفت، حس می‌کردم داره به امیر فکر می‌کنه. هیچ‌وقت جلوش اسمشو نیاوردم. نگفتم باهاش هم‌دانشگاهی‌ام. هیچی نگفتم.

تا اینکه اون دفتر خاطرات لعنتی و فرار طوبا به خونه‌ی باباش خشممو شعله‌ور کرد. فهمیدم می‌خواد از من جدا بشه تا با امیر ازدواج کنه. کور خونده بود. تصمیم گرفتم هردوشونو نابود کنم.

یه روز تو پروژه‌ی مسکن مهر به امیر گفتم: «بیا یه سلفی بگیریم.» بعد گفتم: «به جون وحید، دلم می‌شکنه اگه اینو تو اینستا نذاری.» اونم همون‌جا پستش کرد. صبر کردم تا سر و کله‌ی طوبا پیدا بشه.

ساعت نه شب

آروم وارد خونه شدم. پذیرایی خالی بود. در اتاق مطالعه رو آروم باز کردم. طوبا رو سینه‌ی امیر خوابیده بود، موهاش پخش شده بود رو صورتش، همون‌جوری که یه عمر آرزوشو داشتم. یه گلوله به پشت سر طوبا شلیک کردم. فرصتی برای ناله نداشت. خونش پاشید رو دیوار کرم‌رنگ. انگار همون گلوله امیر رو هم خلاص کرد، چون خون از گلوش فواره می‌زد. ولی دلم خنک نشده بود. یه گلوله دیگه به سینه‌ش زدم.

از اتاق که اومدم بیرون، وحیدو دیدم. معصومانه نگام می‌کرد. اسلحه رو سمتش گرفتم و گفتم: «ببخش منو، بابا.» یه تیر به سینه‌ش زدم.

#شاهرخ_خیرخواه

#رمان_طوبا_پایان