کارناوال خداحافظی

#کارناوال_خداحافظی

در سینه‌اش

چیزی شبیه یک رودِ تاریک جاری بود

که سنگ‌های فاصله را

آرام، اما بی‌امان

با خود می‌برد.

و من فکر می‌کردم

شاید آن‌جا

جایی میانِ گل‌های وحشی

و پروانه‌های خسته،

رویایی مانده است

که هنوز

نامِ مرا بلد است.

در سینه‌اش

عکسِ من بود—

نه آن منِ روشنِ آینه‌ها،

بلکه منی که در سایه‌ها

آرام فراموش می‌شود.

و گورستانی بود

پر از خاطره‌هایی که

دیگر کسی

برای‌شان گریه نمی‌کرد.

نور

مثل زندانیِ خاموشی

از میانِ استخوان‌هایش عبور می‌کرد،

و ماه

در چشم‌های یک شاعرِ تنها

بی‌دلیل می‌تابید.

در سینه‌اش

پرنده‌ای بود

که نه به دریا می‌رسید

و نه به آسمان—

و صومعه‌ای

که در آن

هیچ دعایی

به اجابت نمی‌رسید.

و ذهنش

مثل گالریِ متروکی بود

پر از تصویرهایی

که کسی

جرأتِ دیدن‌شان را نداشت.

خداحافظی

از همان‌جا شروع شد—

از آستانه‌ی قلبی

که هنوز می‌تپید

اما دیگر

کسی را صدا نمی‌زد.

عرفانش

گم شده بود

در میانِ واژه‌های سردِ فلسفه،

و خدا

مثل پنجره‌ای بسته

فقط نگاه می‌کرد.

در سینه‌اش

میخانه‌ای بود

که باید

کسی را زنده نگه می‌داشت—

اما شرابش

سال‌ها پیش

تمام شده بود.

و ما

با تمامِ دردها

با تمامِ لبخندهای بی‌دلیل

ایستاده بودیم

روبه‌رویِ هم

بی‌آنکه

حتی یک بار

به هم برسیم.

#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۳/۱۳