شاهرخ خیرخواه زاده۱۳آبان۱۳۵۷ازشهررشت،فارغ تحصیل مهندسی شیمی،نویسنده رمان مقاله وآرایه های ادبی
کلمات خنثی:داستان کلاسیک

#کلمات_خنثی
#داستان_کوتاه_کلاسیک
آدم میخواست برای حوّا چند جمله عاشقانه بنویسد؛ کلماتی ساده، روشن، به اندازهی یک لبخند.
نشست، قلم را برداشت، امّا جملهی اول را که پیدا نکرد، یادش رفت چرا نشسته است. آنقدر یادش رفت که فصلها گذشت، شکم حوّا سنگین شد و هابیل به دنیا آمد، و بعد قابیل.
حوّا میخواست برای آدم از عشق بگوید؛ از ترسهایش، از دلتنگیهای نیمهشب، از خستگیای که روی شانههایش سنگ شده بود.
امّا آنقدر سرگرم گریهها و خوابها و شیر دادن و تربیت کودکان شد که عشق، آرام از لابهلای انگشتانش سر خورد و افتاد گوشهای از خانه که دیگر کسی آن را برنداشت.
وقتی بر سرِ سفرهی فرزندانش، نان برادر به خون برادر تر شد، فهمید نه وقت برای گفتن مانده، نه زبان برای فهمیده شدن.
آدم خسته بود از عشقی که هرگز نوشته نشد، و حوّا دلشکسته از عشقی که هیچکس، نه شوهر و نه فرزندان، آن را نشنیدند.
هرچه پیرتر میشدند، هرچه دستهایشان بیشتر میلرزید، بیشتر به درگاه خدا میرفتند و میپرسیدند: در ایمان و عشق چه کم گذاشتیم که کار ما به این فرجام رسید؟،
روزی، شیطان از کنارِ باغ عدن گذشت؛ سیبی سرخ در دست داشت، به رنگِ خونی که میانِ فرزندانِ حوّا ریخته بود.
سیب را جلویشان گرفت و گفت: «این بار گناه،
خوردنِ میوه نیست؛ فراموش کردنِ احساس است.»
بعد آرام در گوششان زمزمه کرد: «کلمات، خود، احساس نمیآورند؛
این احساس است که شما را وادار میکند کلمه بسازید.
اگر روزی، در آغاز، بهجای شرم و سکوت، همان چند جمله عاشقانه را مینوشتید و میگفتید، شاید تاریخ، به شکلی دیگر نوشته میشد.» .
حوّا به دستهای خالیاش، که نه سیبی در آن بود و نه جملهای. خیره شد .
و سقوط، از شاخهی درخت شروع نشد
#شاهرخ_خيرخواه۱۴۰۴/۱۱/۱۸
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان۷۷فصل۴ قسمت۱ تناسخ
مطلبی دیگر از این انتشارات
تالار نقره《رمان》
مطلبی دیگر از این انتشارات
مجموعه رمان۷۷ آثار نوشته هایم ازدهه۸۰تابدین روز میباشد،آثارثبت شده میباشد،تقدیم به همه فرزندان ایران???♥️