سرزمین عجایب

ساعت ۱:۰۲ بامداد یا نیمه شب، یا هر آنچه که درسته. من نمی دانم. از من درباره‌ی درست و غلط بودن نپرسید.

زیر پتو دراز کشیدم. کیسه‌ی آب‌گرم توی بغلمه و همزمان به این فکر می‌کنم که چطور با کیسه به این کوچکی تمام انگشت های پایم را با هم گرم کنم.

در سرم غوغایی برپاست. کلی فکر که با عجله به این‌ور و آن‌ور می روند. هر کدام پرونده ای از توضیحات و تحلیل بر دست دارند و دوان دوان به سمت بخش سیستم زنجیره ای مغزم حرکت می‌کنند. درست متوجه شدید. همان بخشی که وظیفه‌اش این است تا بی‌ربط ترین افکار را از عجیب‌ترین نقطه به یکدیگر متصل کند.

منِ بی‌گناه هم نشسته ام به در نگاه می کنم، دری که آه می کشد. چیزیش نیست ، احتمالاً به خاطر رطوبت هوا زنگ زده.

صدای زوزه ی شغال ها و به دنباله اش صدای واق واق سگان را می شنوم. دنیا هرطور که باشد این ها به این روتین شبانه‌شان ادامه می‌دهند. سگان پارس می‌کنند و شغال ها زوزه می کشند و هیچکدام در آخر جرئت حمله را ندارند. فقط منم که این وسط بیخواب می‌شوم. حتی اگر با دقت بیشتری گوش بدهم صدای سوت سکوت هم در گوشم طنین‌انداز می شود.

صدایی که انگار خاموشی ندارد. صدای ذهنم.

چراغ مطالعه ام روشن است. من برای فکر کردن هم به نور نیاز دارم.

چرا؟ خب معلوم است. نور مثل منبع قدرتی عمل می‌کند که با آن می توانم درِ ذهنم را به روی سرزمین عجایب بگشایم. حتی اسمش هم جالبه. عجایب، سرزمین.

درکتون می‌کنم و پوزش می طلبم. خودم هم هنوز نمی دانم دارم ادبی می نویسم، قراره طنز تلخ باشه ، داستانه یا خبر. فقط دارم می نویسم. ممنونم که با این حال باز هم دنبال می‌کنید.

سرزمین عجایب همانجایی است که قلبم حرف اول و آخر را می‌زند. بدون ترس و نگرانی آن کاری را انجام می دهم که دوست دارم و به طرز عجیبی همه چیز روی روال و به خوبی پیش می‌رود. برای همین اسمش را گذاشتم سرزمینِ عجایب.

زمانی دلم هوس سرزمین عجایب را می‌کند که کمی محتاج می‌شود. نمی‌گویم ، نمی خواهم و نباید هم بگویم محتاج چه چیزی. این رفتار هم ،از منطقِ مثلاً خردمندانه ی ذهنم خارج از سرزمین عجایب است.

اما در آن سرزمین امنیت خاصی دارم. از آن مدل ها که خیالت از هرگونه آزار انسانی آسوده است. از جانب خودت، مورد عشق و محبت واقع می‌شوی.

تحقق اتفاقاتی که در سرزمین عجایب رخ می دهد، نیازمند یک همت الی سه همت است :) شاید هیچوقت آنقدر همت به چشم نبینم.

ولی واقعاً صادقانه بگم، روز به روز دارم به مبدل کردن سرزمین عجایب به واقعیت نزدیک می‌شوم. چون من می‌خواستم با عقل جلو بروم ،ولی دنیا منطق سرش نشد.

همین است که گاماس گاماس از آغوش عقل به کام دِل پناه می برم. دِلَکَم آی دلکم…

شاید هم زیادی از ساعت خوابم گذشته باشد. همین.

شب خوش

۰۴/۱۰/۲۶

برای این نوشته روم نمی شه اسمم رو بنویسم.