ترکینگ بیس کمپ اورست؛ لمس هیمالیا بدون فتح قله

مقدمه

قبل از اینکه وارد جزئیات این سفر بشم، لازم میدونم به یک همراه مهم اشاره کنم؛ پادکستی که اگر قرار باشد ترکینگ بیس کمپ اورست را نه فقط «بخوانید» بلکه واقعاً درکش کنید، بهترین نقطه شروع است.
در پادکست کوه پشت کوه، مفصل و بی‌پرده درباره همین ترکینگ صحبت کرده‌ام؛ از چرایی انتخاب مسیر گوکیو–اورست گرفته تا چالش‌های ارتفاع، تصمیم‌های اخلاقی در گردشگری کوهستان، نقش تغییرات اقلیمی در هیمالیا و حتی جزئیات عملی مثل انتخاب گاید محلی، هزینه‌ها، تجهیزات و اشتباهاتی که نباید تکرار کرد.

این پادکست تلاشی است برای گفتن آن‌چه معمولاً در سفرنامه‌ها جا می‌ماند؛ حس تردید، خستگی، شگفتی، ترس و لذتِ بودن در ارتفاع بالا. اگر این مقاله روایت مکتوب تجربه من از ترکینگ بیس کمپ اورست است، پادکستش نسخه شنیداری همان تجربه است؛ صمیمی‌تر، جزئی‌تر و پر از چیزهایی که گفتن‌شان راحت‌تر از نوشتن‌شان بوده.

پیشنهاد می‌کنم اگر به ترکینگ بیس کمپ اورست فکر می‌کنید—چه برای برنامه‌ریزی سفر، چه فقط برای شناخت عمیق‌تر هیمالیا—قبل یا بعد از خواندن این متن، حتماً به پادکست هم گوش بدهید. این دو کنار هم، تصویر کامل‌تری از سفری می‌سازند که برای من، چیزی فراتر از یک مسیر معروف بود.


https://www.koohpodcast.ir/links

اگر این آخرین سفر زندگی‌ات باشه، کجا میری؟

من قبل از برنامه‌ریزی هر سفر کوهستانی، واقعاً این سؤال را از خودم می‌پرسم. نه از سر اغراق، نه برای شعار. برای اینکه اولویت‌هایم را بشناسم. حالا فکر کن جواب یک کوهنورد آماتور که عاشق عکاسی از کوهستان است به این سؤال چیست؟ برای من، بعد از سال‌ها پرسه‌زنی در البرز و زاگرس، جواب کم‌کم شکل واضح‌تری گرفت و در نهایت رسید به ترکینگ بیس کمپ اورست.

من قصد صعود به هیچ قله‌ای را نداشتم و ندارم. هدفم از همان ابتدا، حضور طولانی در فضای کوهستان‌های بلند بود؛ نفس کشیدن در اکوسیستم ارتفاع بالا، دیدن آدم‌ها، شنیدن داستان‌ها و ثبت لحظه‌ها. نه فتح قله، نه رکورد، فقط تجربه. ترکینگ بیس کمپ اورست دقیقاً همین فضا را می‌دهد؛ لمس هیمالیا بدون ادعای قهرمان بودن.

اوایل مسیرهای مختلف هیمالیا و حتی قراقروم را بررسی کردم. ترکینگ کی۲ وسوسه‌برانگیز بود، اما برای اولین سفر خارجی کوهستانی، بدون گروه، با آن‌همه ریسک امنیتی، کمبود امکانات و هزینه‌های سنگین، انتخاب منطقی‌ای نبود. واقع‌بینانه که نگاه کردم، دیدم باید اولویت‌ها را تغییر بدهم. دوباره همان سؤال را پرسیدم: اگر این آخرین سفرم باشد، کجا می‌روم؟ جواب واضح‌تر از همیشه بود؛ کوهپایه مرتفع‌ترین کوه جهان.

قبول دارم، منطقه اورست سوپرتوریستی است؛ شلوغ و گران.

برای کم‌کردن هزینه‌ها و بالا بردن کیفیت سفر، سراغ پیدا کردن راهنمای محلی رفتم. با وسواس زیاد. صفحات اینستاگرام گایدها، سفرنامه‌ها، قیمت‌ها، جزئیات پشتیبانی پزشکی و حتی نگاهشان به محیط‌زیست را بررسی کردم. قیمت‌ها اختلاف زیادی داشت؛ از هزار دلار تا بالای ۲۶۰۰ دلار. همین مقایسه‌ها کمک کرد بفهمم دقیقاً پول چه چیزی را می‌دهم و کجا می‌شود مذاکره کرد.

در نهایت، با یک تیم محلی به توافقی رسیدیم که هم اقتصادی بود و هم حرفه‌ای. هزینه‌ها شفاف شد، اقامت و غذا را خودمان روزبه‌روز پرداخت می‌کردیم و پشتیبانی فنی و پزشکی سر جایش بود. این‌طوری ترکینگ بیس کمپ اورست از یک رؤیای دست‌نیافتنی، تبدیل شد به تجربه‌ای ممکن و واقعی.

از لحظه‌ای که بلیط هواپیما را خریدیم تا روز پرواز، سه جلسه آنلاین با سیرجان و سودیپ داشتیم. نشستیم درباره چالش‌های پیش رو، تجهیزات، پرواز داخلی نپال و مسیرهای مختلف منطقه اورست حرف زدیم. همان‌جا بود که دوباره فهمیدم ترکینگ بیس کمپ اورست فقط یک مسیر معروف نیست؛ یک مسئله پیچیده است که پای تغییرات اقلیمی، گردشگری انبوه و تصمیم‌های اخلاقی وسطش است.

مسیر کلاسیک بیس کمپ اورست سال‌هاست شلوغ است؛ نه فقط به خاطر کوهنوردهای آماتور، بلکه به‌خاطر تیم‌های حرفه‌ای صعود اورست و لوتسه. از آن طرف، ذوب یخچال‌ها، افزایش دما و فرسایش ناشی از گردشگری باعث شده تقاضا حتی بیشتر هم بشود. مردم می‌خواهند «قبل از ناپدید شدن» یخچال‌ها و مسیرها، آن‌ها را ببینند. و مشکل دقیقاً همین‌جاست: ما برای دیدنِ چیزهایی که در حال از دست رفتن‌اند، فشار بیشتری بهشان وارد می‌کنیم.

اینجا برای من سؤال جدی شد؛ وقتی مقصد در معرض خطر است، گردشگری چه نقشی دارد؟ محافظت یا تخریب؟ به نظرم ترکینگ یا حتی صعود به اورست نمونه واقعی «گردشگری آخرین فرصت» است؛ جایی که کوهستان و تغییرات اقلیمی مستقیم به هم گره خورده‌اند. راهکار هست؛ از محدود کردن تعداد گردشگرها گرفته تا پروژه‌های احیای اکولوژیک و تنوع‌بخشی به مسیرها. دقیقاً به همین دلیل بود که ما به‌جای مسیر کلاسیک، یک مسیر دایره‌ای به اسم گوکیو–اورست با حدود ۴۰۰۰ متر الویشن انتخاب کردیم.

من همیشه عاشق مسیرهای لوپ بوده‌ام؛ مسیرهایی که رفت و برگشتشان یکی نیست. اولین تجربه جدی کوهنوردی‌ام هم یک لوپ بود و هنوز هم معتقدم این مسیرها چیز دیگری‌اند. گوکیو هم همین‌طور؛ مسیر طولانی، پنج روز حضور بالای ۴۵۰۰ متر و عبور از گردنه ۵۴۰۰ متری چولاپس. همه‌چیز تازه بود و نفس‌گیر.

شروع مسیر، اگر خوش‌شانس باشی، از فرودگاه لوکلاست؛ یکی از خطرناک‌ترین فرودگاه‌های جهان. اما ما آن‌قدر خوش‌شانس نبودیم. پروازها به‌خاطر هوا کنسل شد و چیزی که قرار بود ۳۰ دقیقه طول بکشد، تبدیل شد به دو روز رانندگی در جاده‌هایی که بیشتر شبیه کابوس بودند. با این حال، همین اتفاق باعث شد تغییر اکوسیستم جنگلی هیمالیا به کوهستانی را با چشم ببینیم؛ چیزی که اگر مستقیم وارد مسیر کلاسیک ترکینگ بیس کمپ اورست می‌شدیم، تجربه‌اش نمی‌کردیم.

بعد از دو روز، شبانه به اولین تی‌هاوس رسیدیم؛ خسته، خیس و گیج، اما زنده و هیجان‌زده. این‌جا بود که برای اولین بار سیرجان را از نزدیک دیدیم. کسی که سال‌ها پیش آمریکا را رها کرده، ۴۰ کیلو وزن کم کرده و با وجود نداشتن عضله در یک پا، تبدیل شده به راهنمایی که اگر بخواهد، همه را置 می‌گذارد و می‌رود.

روزهای بعد، جنگل، مه، پل‌های معلق، پله‌های بی‌پایان و آرام‌آرام نزدیک شدن به نامچه بازار. جایی که برای من یکی از دلایل اصلی انتخاب این مسیر بود. نامچه، هم تاریخی است هم عجیب لاکچری؛ جایی که می‌شود هم بار ایرلندی دید، هم اسطوره‌ای مثل کانچا شرپا؛ آخرین بازمانده از اولین صعود اورست.

صبحی که در نامچه از خواب بیدار شدم و برای اولین بار تامسرکو را دیدم که انگار به پنجره اتاق چسبیده، فهمیدم چرا با تمام سختی‌ها، ترکینگ بیس کمپ اورست هنوز هم ارزش رفتن دارد. حتی اگر هیمالیا فقط برای چند دقیقه خودش را نشان بدهد و دوباره در مه گم شود.


اورست به‌عنوان مرتفع‌ترین نقطه زمین جذابه، اما اینکه بدونی این نقطه زمانی کف اقیانوس بوده، یه جور عجیبی آدمو می‌لرزونه.

بعد از لغو پرواز و دو روز سفر زمینی، رسیدیم به نامچه بازار. کم‌کم فشار ارتفاع خودش رو نشون می‌داد؛ سردرد، بی‌خوابی، گیجی خفیف. قرار بود دو شب بمونیم برای هم‌هوایی، ولی چون حال عمومی‌مون خوب بود و از برنامه عقب افتاده بودیم، تصمیم گرفتیم ادامه بدیم.
ما وارد مسیری شدیم که برخلاف مسیر کلاسیک بیس‌کمپ اورست، داشتن راهنمای محلی توش ضروری بود. من با عکاسی سرگرم بودم، سیما با تنوع گیاهی. ترک مسیر رو روی اپلیکیشن‌های آفلاین داشتیم، اما نقشه فیزیکی چیز دیگه‌ای بود؛ هم کاربردی، هم پر از اطلاعات جذاب درباره قله‌ها، ارتفاع و دره‌ها. تازه بعضی جاها سیرجان روی زمین برامون مسیر رو نقاشی می‌کرد 😊

با عبور از نامچه، وارد مسیر گوکیو شدیم. کیفیت تی‌هاوس‌ها افت کرد و همون‌جا فهمیدیم از فضای سوپرتوریستی فاصله گرفتیم. مسیر بکرتر شد، زندگی واقعی مردم ملموس‌تر. با رسیدن به دوله از مرز ۴۰۰۰ متر رد شدیم. بعد از این ارتفاع، طبیعت عوض می‌شه؛ گیاهان کوتاه، خزنده و سازگار با سنگ. با این حال، برخلاف کی۲، هنوز تک‌درخت‌هایی دیده می‌شد.

خلوتی مسیر باعث شد بتونم از خروس برفی هیمالیا و تاهور عکاسی کنم؛ چیزی که تو ایران با لنز تله هم به‌سختی ممکنه. در باور تبتی، بز کوهی نماد روح کوهه؛ موجودی بین زمین و آسمون. حیات‌وحش این ارتفاع، سکوت رو می‌شکنه و توان بقا رو به رخ می‌کشه.

بعد از دوله، نور، نفس‌کشیدن و چشم‌اندازها تغییر کرد. مانسون عقب‌نشینی می‌کرد و هیمالیا کم‌کم خودش رو از دل ابرها نشون می‌داد. شب به دوله رسیدیم؛ ماه رو از دست دادیم، ولی صبح با منظره‌ای بیدار شدیم که کمبود امکانات اقامتگاه رو کاملاً شست برد.

غذاها ساده، محلی و خوشمزه بودن. انرژی‌بارهای خونگی، سیب‌زمینی فصل، روتی و پنیر یاک. حس می‌کردم مسئولانه‌تر سفر می‌کنیم. بعد از دوله، به سمت ماچرمو رفتیم؛ دره‌ای لطیف با خانه‌های سنگی و پرچم‌های دعای رنگی که سال‌ها توی ذهن من نماد هیمالیا بودن، بی‌اینکه بدونم چرا.

از ماچرمو گذشتیم، از رود دودکوشی رد شدیم و غروب رسیدیم به دریاچه گوکیو. اولین بار صدای شکستن یخچال رو شنیدیم؛ مهیب و هشداردهنده. دریاچه فیروزه‌ای، انعکاس چوآیو و سکوت ارتفاع. شب، راه شیری طلوع کرد و من بدون سه‌پایه، هرچه توانستم از عظمت شب عکس گرفتم.

صبح، با کوله سبک رفتیم قله گوکیو. عبور از ۵۰۰۰ متر، نفس‌ها کوتاه، قدم‌ها آهسته. بالا، همه‌چیز بود؛ دریاچه، یخچال، رود، دشت و قله‌ها. نیم ساعت فقط نگاه کردیم، بعد مه همه‌چیز رو بلعید.

عبور از یخچال انگوزومپا نقطه‌ای بود که تغییرات اقلیمی رو با تمام وجود لمس کردیم. علامت‌ها ناپدید شده بودن. اینجا بود که معنای واقعی اندوه زیست‌محیطی رو فهمیدم؛ ترکیبی از شگفتی و غم. زیبایی و ترس از اینکه شاید دفعه بعد، چیزی برای دیدن باقی نباشه.

برای شنیدن پادکست کوه پشت کوه در کست باکس کلیک کنید.