آخرین نامه‌ای که گرفتم

آخرین نامه‌ای که گرفتم سال ۲۰۰۰ میلادی بود. اگرچه بعد از آن بسته‌های زیادی گرفتم اما هیچکدام نامه نبودند. منظورم از نامه سیمکارت و کارت بانکی و... نیست. نامه به آن شکل اصیل خودش که کسی با دست‌خط خودش چیزی برایت می‌نوشت و چند روز تا چند هفته بعد به دستت می‌‌رسید.

شش - هفت ساله بودم و با آن قد و قواره کوچکم پشت یکی از میزهای تالار عروسی نشسته بودم. وصله «بچه خوب‌بودن»‌ از همان زمان‌ها به دمم چسبیده بود و اصلا شلوغ نمی‌کردم. این ویژگی که به مرور به خجالت هم تبدیل شد، در آن عروسی که اصلا نمی‌دانم وصلت چه کسانی بود هم ادامه داشت. آنقدر شکسته نبودیم و بیشتر آدم‌ها رنگی به رخسار داشتند.

سر میز ما دایی خدابیامرز مادرم هم بود. آدم خوش‌مشربی بود و صورتش با آن چشمان آبی روشن به اروپایی‌ها می‌زد. لهجه گیلانی‌اش از آن دست خاطراتی است که در عمیق‌ترین نقاط حافظه من جاخوش کرده‌ است و مانند خواهرانش از جمله مادربزرگ خدابیامرز خود من، همیشه بویی از خطه شمال به همراه داشت.

آن زمان‌ها که معانی چیزها متفاوت بود و هنوز می‌شد بعه چیزهایی وفادار ماند. المپیک سیدنی در همان ساعات شب عروسی به اوج خودش رسیده بود. هادی ساعی به فینال رفته بود. گوشی و اینترنت که آن موقع نبود. تلویزیون در دسترسی هم پیدا نمی‌شد. ولی آدم‌ها همچنان از شنیدن قهرمان شدن ورزشکاران در المپیک خوشحال می‌شدند و آن را شدیدا پیگیری می‌کردند.

دایی قول داد که اگر هادی ساعی طلا بگیرد، ۱۰۰۰ تومن به من می‌دهد. هزار تومنی که اگرچه خیلی نبود اما خیلی بود! برای من ۶ ساله خیلی بود. و بدتر از همه چیز قولی بود که این وسط داده شده بود. همه رابطه‌‌های امروزی را قول‌ها و مسئولیتی که به دنبال آن می‌آید می‌سازد یا خراب می‌کند. رابطه فرزند با والدین، رابطه کارمند و کارفرما و رابطه دختر و پسر.

شاید اولین باری که فهمیدم قول چیست و آدم‌هایی که به قولشان عمل می‌کنند چه شکلی هستند همان ۲۶ سال قبل بود. سالار ۶ ساله اگرچه شنیده بود که کسی به او قول داده که اگر ساعی طلا بگیرد هزار تومن برایش می‌فرستد اما هنوز معنی قول را نفهمیده بود.

سال‌ها بعد ده‌ها نفر به اشکال مختلف در حق من بدقولی کردند. پدر دوستم در اول دبیرستان، وقتی دید پسر احمقش چیزی یاد نمی‌گیرد، به من قول داد که اگر به پسرش کمک کنم که در فلان درس قبول شود برای من گوشی می‌خرد. آن نادان را قبول کردم اما خبری از گوشی نشد. فقط یکبار خانه خودشان به من ساندویچ کوکوسبزی داد.

از دایی خدابیامرز مدتی بعد، در خانه مادربزرگم نامه‌ای گرفتم. با دست خط زیبایش چیزی برایم نوشته بود و یک برگ اسکناس نوی تانخورده ۱۰۰۰ تومانی هم داخل پاکت بود. دایی فرامرز برای من نوشت:

با سلام. سالار جان بشما قولی داده بودم و با ارسال این نامه به قولم عمل نمودم.

عکس اصلی نامه
عکس اصلی نامه

من عشق را به جز این معنا نمی‌کنم. همان سوزن ته‌گردی که در این چندهکتار انبار کاه پیدا شدنی نیست. قول دادن کار ساده و عمل‌کردن به آن کار سخت و طاقت‌فرسا. چه ارسال ۱۰۰۰ تومن باشد و چه قول به عشق.

اگر بودی برای تو هم می‌نوشتم.