آنچه را نمیتوان گفت، میتوان نوشت...
ازت متنفرم مامان
چطور میشود که آدم از کسی که همیشه عاشقش بوده و برایش فداکاریها کرده، منزجر و فراری شود؟ وقتی آن فرد هیچ فرقی نکرده، چگونه آن حجم از عشق و ایثار، به ناگه به تنفری عمیق تبدیل میگردد؟
مادر! این دقیقا همان احساسیست که من به تو دارم!
از وقتی تو را شناختم دوستت داشتم و حس میکردم تو مظلومترین و پاکترین موجود روی زمین هستی. شدت علاقه و خوشبینیام به تو افراطی و مطلق بود. طوری که نمیتوانستم هیچ قضاوت خلافی را برتابم. تو برایم سفید مطلق بودی.
در مقابل تو، پدر قرار داشت که برایم سیاه مطلق بود. هیولایی که ذره ذره عصارهی جان تو را میمکید. همیشه و همیشه در طول زندگیام، تو و پدر را در مقابل یکدیگر دیدهام. از پیش پا افتادهترین مسائل گرفته تا مهمترینها. در هیچ چیز اتفاق نظر نداشتید. و همیشه تو برندهی میدان نبردی بودی که در ذهنم برقرار بود و پدر همیشه بازندهای تاریک.
اما در واقعیت هر دو بازندههایی بودید که اعتبارتان را در چشم فرزندانتان باختهاید. چون به مرور من و خواهر و برادرم اعتمادمان را به هردونفرتان از دست دادیم و دریافتیم که باید آنگونهای نباشیم که شما بودید. اما این فقط در حد حرف آسان است. سخت است بخواهی بر خلاف آنچه که بر تار و پود وجودت حک شده است، رفتار و زندگی کنی.
مادر از تو متنفرم، از رفتارهای مظلوم نمایانهات، از بدبختیهای بی پایانت، از ضعفهای حال به هم زنت و حتی از صورتت که زیر فشار نقابهای متعددی که بر آن زدهای، زشت و کریه شده است.
آنقدر خشم و نفرتم از تو زیاد است که دلم نمیخواهد حتی صدایت را از پشت تلفن بشنوم. و از اینکه مجبورم فرزند خوبت باشم، بیشتر متنفرم. چه کسی باورش میشود که زیر چهرهی خیرخواه و مهربان من، چنین خشم و نفرتی زبانه بکشد؟ چه کسی باورش میشود که فرزندی چون من از مادری چون تو که آوازهی مهربانی و فداکاریاش گوش فلک را کر کرده است، چنین منزجر و فراری باشد؟
من حتی از این آوازههای دروغینی که برای خودت راه انداختهای تا چهرهی موجهی برای خود ثبت کنی هم بیزارم. من از تمام تلاشهایی که در راه خوب جلوه دادنت کردهای و میکنی، متنفرم. من از اینکه تنها و مهمترین هدفت در زندگی، حفظ وجههات بوده، بیزارم.
من از اینکه همیشه بین تو و بابا سرگردان بودهام، بیزارم. از اینکه با نرمش و لطافت، بابا را در نظرم سیاه کردی، و خودت را سفید مطلق، بیزارم. از اینکه پس از اینهمه بلایی که بر سر خودت و زندگیات و ما آوردی، هنوز هم دست از انکار و نمایش برنمیداری بیزارم. من از همهی خوبیهای پوشالیات بیزارم. من از تار و پود و سرشتت بیزارم. من از اینهمه خشمی که نسبت به تو دارم هم بیزارم.
من از فداکاریهایی که مجبور بودم برایت بکنم، بیزارم. من از اینکه از همان کودکی نگران تو بودم و نمیتوانستم مانند هر کودک سالمی، در دنیای بی قید خویش رها شوم، بیزارم. از اینکه مجبور بودم غمخوار غصههای بیپایان تو باشم، بیزارم. از اینکه اضطراب را همنشین دائمیام کردهای، بیزارم. من از تو بیزارم مادر!
شاید بیش از همه، خستهام. آری مادر. من خسته و فرسودهام. زندگی در جهنمی که یک پدر خودشیفته و مادر منفعل و نمایشی ساختهاند، مرا در جوانی پیر و فرسوده کرده است. و من به همان اندازهای که در تمام کودکیام تو را سفید مطلق میدیدهام، حالا سیاه مطلق میبینم. دست خودم نیست. شاید بزرگترین مشکل شناختیام همین مطلق انگاریام باشد. من از خودم که دسترنج تو و پدر هستم، بیش از همه بیزار و خستهام.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«سیسال انتظار»
مطلبی دیگر از این انتشارات
سما، شروع کردم!
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ی یک گوسفند به خانواده اش !