واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
از زیرِ اوار، اما میدوار
سلام عزیزکم. این روزها پس از از سر گذاراندنِ غمهای جانفرسا، بزرگترین غم، غمِ از دست رفتنِ تو است. که اگر تو از دست بروی چه؟ تو از دست بروی بهسانِ تمامِ انان که از دست رفتند و ما فقط به تماشایشان نشستیم. امیدوارم این روزها موفق به دزدینِ تو از من نشوند. جانِ کوچکم! اینها یادداشتهای دختری هستند که در تاریکترین و نامطمئنترین روزهای زندگیاش، در نامعلومترین برهه از تاریخ، برای اینکه امید را از دست ندهد، نامِ تو را برای اینده انتخاب کرد. دختری که در این روزها بارها به پایانِ همهچیز فکر کرد، به پایانِ ادمها، به پایانِ خانهها، به پایانِ رویاها و هر بار که ترس از همهسو به جانش افتاد، تو را به یاد اورد. عزیزِ قلبم. تو شکلی از امیدی. چراغ کوچکی که در دورترین نقطهی تاریکی روشن ماندهای. روزنهی نوری که از زیرِ خروارها اوار به چشم میخورد. هر بار که خبری هولناک به گوش میرسد و هر بار که چیزی در جهان فرو میریزد، من به یاد میاوردم که هنوز باید چیزی را برای تو حفظ کنم، اندکی مهربانی و ایمان، اندکی لبخند و محبت و اندکی توانِ ادامه دادن. جانِ دلم. این روزها تنها ایندهی من نیست که من را میترساند، ترسِ من از ایندهای است که شاید روزی سهمِ تو باشد و اگر ان اینده انطور که تو لایقی نباشد چه؟. با اینهمه، این منم که دستهایم را پُر از امید خواهم کرد، امید برای روزی که با دستانِ خالی مقابلت نباشم. امید برای روزی که تو سهمِ من از اینده باشی. پسرکم. اگر روزی دنیا تو را ترساند، اگر روزی احساس کردی همهچیز در حالِ فرو ریختن است، یادت باشد که مادرت در چنین روزهایی زندگی کرده است. و از میانِ همان تاریکیها، نامِ تو را بهمثابهی چراغی کوچک در دست گرفته و تا به اینجا اورده. تا ایندهای که تو در ان ایستادهای.
امروز روزِ صد و پنجم جنگ است.
۲۲ خرداد ۱۴۰۵
- ۲٠
مطلبی دیگر از این انتشارات
بدترین آرزو:بزرگ شدن
مطلبی دیگر از این انتشارات
رزه فولادین
مطلبی دیگر از این انتشارات
از حیاط تا پشت بوم