اشنا

Ravi - صرفا جهت کاور
Ravi - صرفا جهت کاور

اشنا، غزل، غمگین می گفت:«انسان را هرچه بنامند، همان می شود.» میگفت غزل شد اما هیچکس او را نخواند...اشنا، غصه گوشم را کشید انگاه که این چنین شنیدم، اخر می دانی، اگر غزل نخوانند، عرفان می خوانند؟
ناچار راوی ام و اصراری به عرفان ندارم... به اشنا گفتم شادی من در ان است که در دیگری شادی ببینم، مخصوصا به لب های تو. نفهمید... مرا در غم گذاشت و به شادی رفت... در فاصله ای چندان دور، ان چنان که دستم به او می رسید و من به دستان او نه، ایستاد و ناشیانه گفت:«گفتم چنین نباش.» اما اشنا من چگونه توان بد بودن دارم؟ چگونه به شب قول بیداری دهم و بی او بخوابم؟ چگونه بی تو خواست رفتن کنم؟ هرچه بگویم، اشنا عرفان نمی خواند...
به ناچار راوی شدیم. حالا در چهار دیواری خود، داستان خود را بازگو می کنیم و چهار دیوار به افتخار این روایت نفس گیر، ایستاده، سکوت می کنند... ولیکن من این فریاد تشویق را نمی خواهم، تو را می خواهم ان گونه که تو را می خواهم. اشنا، گویا هرگز خواست در چشمان من را ندیدی و بغض به لب هایم را نشنیدی... نامه هایم را نخواندی و به خیالم نماندی... تنم را بو نکردی و در من به سفر نرفتی...
با خود می گویم گور پدر هر ان کس که مرا بخواند... او که باید، مرا نخواند... اشنا می بینی؟ به هرحال تنها کس که عرفان می خواند غم است و ان کس که غم می خواند عرفان... کاش عرفان نبودم تا شاید تو مرا بخوانی...
اکنون از تلاش برای نیک بودن، تنفر دارم، نیکی سبب فراق شد و عاشقان ظالمند و معشوق ها در هوس ظالمین... اشنا، شاید دیگر نمیخواهم دل شادی را مسرور ببینم، اگر خود در سرور نباشم. نمیخواهم عاشقی را در عشق ببینم، اگر خود معشوق نباشم... شاید دیگر خود را عرفان نمیخوانم...

آشنا بیا دستاتو بده
اینا که رفتن دیگه برنگشتن
آشنا بیا چشماتو بده
اینجا بیننده و نابینا جا به جا میشن
آشنا منم غریبه ی جاده ها
پسر امام همه ی غریبه ها
آشنا اگه میخوای بمونی
بیا بازم بپرس نشونی


نشونی بده قبل اینکه خود من
توو خودم زندونی بشه
سمت حیرونی بره...

Neshouni by Farshad-

راوی-

Ted
Ted