اوّلین درنگ

داشتم به تو فکر می‌کردم. شبیه همیشه. چه پیوندِ قریبِ غریبی‌ست! از این بندها، بیرون نمی‌آیم. تردید دارم دلیلش، نتوانستن باشد؛ نخواستن است. و نخواستنی که در بستر توانستن، به خواب نمی‌رود، مُهری‌ست به صداقتِ یک احساس.

درنگِ عزیزم، سلام. برایت نوشته بودم روزی، نامه‌هایی برایت می‌نویسم، که فکر می‌کنم نمی‌خوانی‌شان. به شمایلِ آسمانی که چشم‌های تو را می‌بیند، فکر می‌کنم. هوای صبحِ شهر تو، گرم است؟ شب‌هایش چه؟

امروز یکی از مشتری‌هایمان، مرا به اسمِ کوچکم صدا زد و پرسید "ملیکا کبریت دارین؟" کبریت نداشتیم. کاش وِردی یادم داده بودی که اشیای ناکارآمد را به کبریت تبدیل کنم. یا وردی، که بخوانمش و شمع بشوم. یک بار بسوزم و چشم‌هایم را در میانِ اشک‌هایم، برای همیشه ببندم.

فروشگاه را که بستیم، توی پیاده‌رو، رو به روی شیوا ایستاده بودم و لبخندِ چشم‌های خسته‌اش، خستگی‌ام را می‌شُست. تو شیوا را نمی‌شناسی. نشد برای تو از او بنویسم.

خواب‌آلودگی، کلماتم را می‌خورَد...

برایت نامه‌های بیشتری می‌نویسم.

دوستدار و بسیار دل‌تنگِ تو، ملیکا، حصارکی.