این آخرین نامه است

«این شاید آخرین نامه‌ای باشد که برایت می‌نویسم. چه بگویم؟ ای کاش هنوز هم چیزی باقی مانده بود تا من و تو را به هم پیوند دهد...»*

به تو نگفته بودم، اما دیگر چیزی باقی نمانده بود که ما را به هم پیوند دهد. می‌دانستیم، هر دوی‌مان می‌دانستیم، اما دانستن چیزی است و پذیرفتن چیز دیگر. چطور می‌شود دفتر سال‌ها خاطره و همنشینی را بست؟ هیچ‌کدام نمی‌خواستیم مسئولیت این پایان را بپذیریم...

میان ماجراهای چهارصد و یک، من حال بدی داشتم، تو را نمی‌دانم... هر چه بود سکوت کرده بودیم. تو اما وقتی فکر کردی قائله خوابیده، برایم کلیپی فرستادی و خواستی احوالپرسی کنی و من... من دیگر آن منِ قبلی نبودم و آهنگی برایت فرستادم که می‌دانستم به سلیقه و باور تو نمی‌خورد؛ می‌دانستم، و این را هم می‌دانستم که چطور نقاب‌ها را کنار بزنم. عصبانی شدی، حرف‌هایی پیش آمد... هر دو عصبانی شدیم.

حالا دیگر تو هم خشمگین بودی و مثل همیشه تنها خشمگین ماجرا من نبودم. یادت هست؟ همیشه این من بودم که طرف پاسخگویی ایستاده بودم، و باید بابت باورهایم، پیام‌هایم در گروه و خشمم شرم را تجربه می‌کردم و در خصوصی پذیرای نگاهِ نصیحت‌گرت می‌شدم، و تو همیشه طرف آرام ماجرا بودی؛ خشمت را مثل موم در مشتِ کنترل داشتی، نقدهایت منصفانه بود و پیام‌هایت در گروه، پیام‌آور صلح!

چرا تحمل می‌کردم، با اینکه می‌دانستم؟ می‌دانستم که این تفاوت ناشی از خاستگاه ماست و ما مثل دو خط موازی، به هم نمی‌رسیم... تو هم می‌دانستی؛ چون از زندگی امثال من کاسته بودند تا بر زندگی امثال تو بیفزایند!

چون جای من، جای ما نبودی... تو بهتر از من، بهتر از ما، قوی‌تر، آرام‌تر یا خوددارتر نبودی، تو مقابل ما بودی.

چرا تحمل می‌کردم؟ شاید از ترس تنهایی...

آن روزها هنوز باور نکرده بودم که سال‌هاست تنها هستم.

آن روزها «دیدن در تاریکی» را بلد نبودم و فکر می‌کردم برای گذر از آن همه تاریکی که احاطه‌مان کرده، باید صبر کنم و با گفتگو و شرح صدر، روزنه‌ای از نور بگشایم تا شاید بالاخره میخ آهنین در سنگ کوفته شود... غافل از اینکه قدرت و منافع، سنگی نیست که بشود با میخ هیچ تدبیری نرمش کرد!

حالا به لطف ماریانا** و خیلی‌های دیگر،

به لطف رنج‌های جانکاه و تجربه‌های تلخِ شخصی‌ام، تأمل‌ها، واکاوی‌ها و انزواهای خودخواسته‌ام، به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهم پشت اداهای ریاکارانه‌اش پنهان شود و با نقاب «آدم خوبه ماجرا»، من و هر کس را که خشم دارد و آهِ سوزان، خجالت‌زده کند.

من دیگر نه آن منم و خوشحالم از این کنده شدن، از این رهایی؛ اگر چه راه طولانیِ دشواری آمدم و این من جدید هزینه زیادی داشت... هنوز هم دارد.

منِ امروز، اگر بنا باشد انتخاب کند، حتماً کنار آسیب‌دیدگان و رنجوران خواهد ایستاد و عبور خواهد کرد از هر آنچه سابقه و خاطره که بوده یا فکر می‌کردیم بوده؛ با سرِ بلند و بسی سربلند!... و بسیار استوار.

من بالاخره از پسِ خودم، از پسِ ترس‌هایم و این گذشتهٔ لعنتیِ مانع برآمدم.

این آخرین نامه است دوست قدیمی!

چه خوب که من را از همه جا آنفالو کردی و این آخرین نامه را هم نمی‌خوانی؛

و چه خوب که دیگر چیزی باقی نمانده که ما را به هم پیوند بدهد...

به هر دل‌بستنم عمری پشیمانی بدهکارم...

تو خواب روزهای روشن خود را ببین ای دوست

شبت خوش گرچه امشب نیز من تا صبح بیدارم

*از متن «نامه‌ای به یک دوست قدیمی»، نوشته مرتضی آوینی

**ماریانا الساندری نویسنده کتابِ عزیزِ «دیدن در تاریکی»