[تکرار غریبانهی روزهای آنه سرانجام اینگونه گذشت...]
این بزرگترین ضعفم است.

گیلبرت عزیزم!
دیروز سرم پر بود از فکرهایی که نمیتوانستم بر زبان بیاورم و امروز دلم پر است از حرفهایی که فقط کاغذ میتواند تحملشان کند.
هر بار فکر میکنم دیگر بزرگ شدهام؛ احساساتم به من نشان میدهند که چقدر کوچک و ضعیفم. نمیتوانم آنگونه که دیگران مرا فراموش میکنند، بیخیالشان شوم. این بزرگترین ضعفم است. در حالی که آنها حتی به یادم نمیافتند و آسوده زندگی میکنند؛ من اما قلبم هنوز با خاطرهی یک نگاه، یک جملهی نیمه تمام و یا حتی سکوتی طولانی میلرزد.
برگهای پاییزی را ببین! فکر میکنم احساساتم این روزها خیلی به آنها شباهت دارند. باد میوزد و برگها میرقصند، میچرخند، میافتند و بعد زیر پا له میشوند.
گاهی دلم میخواهد همان دختری باشم که همه دوستش دارند؛ شاد و پرانرژی و سرشار از حرفهای شاعرانه. اما دختر کوچولویی که درونم زندگی میکند، گاهی خسته و دلتنگ و پر از سوالهایی است که جوابی برایشان ندارد.
و تو! گیلبرت!
تو تنها کسی هستی که شاید بتوانی این دو دختر را کنار هم ببینی و دوستشان داشته باشی.
۱۴۰۴/۸/۱۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
خبر مرگم را چه کسی به تو خواهد داد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
درسی که هیچ کس به ما یاد نداد
مطلبی دیگر از این انتشارات
نه تسلیم، نه امید؛ نام اثر جنگ