این روزها حالم را نپرس.

گیلبرت عزیزم!

این روزها حالم را نپرس. نمی‌خواهم به تو دروغ بگویم. نمی‌خواهم بگویم خوبم، در حالی که نیستم و می‌دانم که تو هم این را می‌دانی.

تمام دوستانم قرار است به دانشگاه بروند و من احساس کسی را دارم که در دو ماراتون از همه عقب‌تر است و هر چقدر هم که تلاش می‌کند؛ فقط خودش را خسته‌تر می‌کند و بقیه را می‌بیند که از او دورتر و دورتر می‌شوند.

وقتی به این فکر می‌کنم که درمورد تولد ۱۸ سالگی‌ام چه تصوراتی داشتم، دلم پیچ می‌خورد. حالا فکر می‌کنم حتی اگر بخواهم تولد بگیرم و دوستانم را دعوت کنم هم یا در دانشگاه هستند و یا در فکر دانشگاه.

نه! اشتباه نکن! من واقعاً برای تک تکشان از ته دل خوشحالم؛ ولی نمی‌توانم به این فکر نکنم که کاش من هم جایی بودم که آرزویش را دارم.

گاهی بعد از یک اتفاق ناگوار، ناگهان بزرگ می‌شوی. یک شب طولانی و سخت، با خودت فکر می‌کنی هرگز صبح نخواهد شد. صبح می‌شود و می‌بینی دیگر همان کسی نیستی که دیروز بودی.

احساس می‌کنم گذشتن از این روزها برایم مثل گذشتن از یک رودخانه‌ی عمیق است. رودخانه‌ای که در آن باید مخالف جریان آب شنا کنی و فقط کافی است یک لحظه خسته شوی و کم بیاوری تا جریان آب تو را با خود ببرد.

سعی می‌کنم فقط شنا کنم و کمتر به اطرافم اهمیت بدهم. تلاش می‌کنم سریع‌تر شنا کنم و به فریادهای دیگران که از من می‌خواهند خودم را خسته نکنم و رهایش کنم توجهی نکنم.

۱۴۰۴/۷/۲۳