راوی روایت نویسنده...
بدکاره
در عجبم که میتوانید صبح، دلی بشکنید و به هنگام شب، رو در روی آینه بایستید و در چشمان او خیره، از او بخواهید به قربان روی زیبایتان برود… به قربان چشمهای دلفریبتان، گیسوانِ درهمآشفتهتان، گونههای از خجالت سرخکردهتان، مظلومیت مادرزادیتان، معصومیت آزاردهندهتان و روی سیاه معرفتتان… جانِ دستِ چپ را قسم، آن دست که قلمم را همنشین است، دستِ دگر را از جان حرام میکردم، اگر او را برای دستِ یار حرام میکردم…
اکنون، عصمت چشمانتان آزار میدهد مرا؛ گویا دگر معصومیتی معتمد نیست… خود را در حذر میکنم از مغروق شدن در چشمان دیگری… بیش از همیشه چشم به خاک میدوزم و حد مظلومیت او را نمیدانید؛ گویا تمام معصومیت تو را به او بخشیدند. غرقم در وجود خاک و او مرا کفنبهتن دوست دارد… میگویند نافرمانی از دلِ معشوق خطاست…

اما بهراستی چه میشود که خود را به فروش میگذارید؟ خوشا آن بدکارهای که خود را نفروخت… سنگ در دست داشت و تنِ شیشهای را نلرزاند. چه بدکارند باکرههای جانفریب؛ آنها که از انسان بودن، فقط با دو پا زیستن را آموختند…
میگویند مریم را از فردوسِ مقدس محروم میکنند. کنجکاو میپرسد: «چه شد؟» جواب میآید: «دلِ یوسفِ نجار را شکستی.» میگوید: «امرِ خدا بود!» متذکر میشوند: «بندهٔ خدا را دل، برتری دارد به خواستِ او.»
راوی-

مطلبی دیگر از این انتشارات
بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد
مطلبی دیگر از این انتشارات
چَشمهایت ؛)
مطلبی دیگر از این انتشارات
کجا رفتی خب؟..