[تکرار غریبانهی روزهای آنه سرانجام اینگونه گذشت...]
برایت آرزو نمیکنم!

شهرزادِ مامان!
برایت آرزو نمیکنم که هرگز شکست نخوری؛ بلکه آرزو میکنم که بعد از هر شکست، بتوانی دوباره بلند شوی و تلاش کنی.
برایت آرزو نمیکنم که همیشه شاد باشی؛ بلکه آرزو میکنم که بعد از غم، بتوانی دوباره لبخند بزنی.
برایت آرزو نمیکنم که هیچ موقع دلتنگ نشوی؛ بلکه آرزو میکنم که بتوانی احساساتت را لمس کنی و یاد بگیری با آنها زندگی کنی.
برایت آرزو نمیکنم که از دست ندهی؛ بلکه آرزو میکنم که بتوانی با سوگ از دست دادن کنار بیایی و دوباره به دست آوری.
برایت آرزو نمیکنم که تنها نشوی؛ بلکه آرزو میکنم که تنهاییات را دوست داشته باشی و از آن لذت ببری.
برایت آرزو نمیکنم که عاشق شوی؛ بلکه آرزو میکنم که به هیچ کس نفرت نورزی. تنفر بیشتر از همه ساز خودت را ناکوک میکند.
برایت آرزو نمیکنم که بیمار نشوی؛ بلکه آرزو میکنم که بعد از به دست آوردن سلامتیات، قدردان آن باشی.
برایت آرزو نمیکنم که در تاریکیها گم نشوی؛ بلکه آرزو میکنم که در دل تاریکی، نور را پیدا کنی.
۱۴۰۴/۷/۲۶
مطلبی دیگر از این انتشارات
من و مامان و نوشتن!
مطلبی دیگر از این انتشارات
واقعیترین خیال
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه