بفرمایید مامان به شما هم مدال بدهد!

من فکر میکنم امروز خدا را دیدم، از پنجره‌ی دستِ چپِ خانه که اسمان را نگاه کنی، یک جایی بین سه تا ابر سیاهِ سیاهِ سیاه، یک نورِ سفیدِ سفیدِ سفید به چشم میخورَد، اگر کُفر نباشد من فکر کنم خدا امروز جایی پشت ان نور نشسته بود. خدا کلی به حرفهایم گوش کرد، برعکسِ تو مامان! نه میان حرفهایم پرید و نه یک دسته گناه به دستانم داد و نه از بالا به پایین به من نگاه کرد! خیلی احمقانه‌ است که تو را با خدا مقایسه میکنم، اما شنیده‌ام از بین انسانها مامان‌ها نزدیک‌ترین رفتار را به خدا دارند. امروز که نبودی باران بارید مامان، وسطِ فرق سرم. دانه‌های باران میخورد به موهایم، فکر کردم شاید بهترین حس دنیا همین باشد. قبل‌ترها فکر میکردم اگر روزی باران به موهایم بخورد خدا که از ان بالا ببیند یک صاعقه‌ی بزرگ میاندازد وسط فرق سرم و به من نشان میدهد اگر راهِ حرفهایش را نروم چه در انتظارم است! اما خدا امروز چیزی بجز قطراتِ نرم باران بر سرم نیاورد. اما هربار که به تو نگاه میکنم صاعقه‌ای بر سرم فرود میاید، صاعقه‌ای که تو هربار قبل از گفتوگویمان برایم میسازی تا بر سرم بزنی. صاعقه میسازی و بر سرم میزنی و کلی مدالِ تقصیر بر گردنم میاویزی. بر گردنِ من، بر گردنِ عابرِ خیابان، بر گردنِ دوستِ دبیرستان، بر گردنِ فامیلِ دور و نزدیک، بر گردنِ بقالِ سر کوچه، بر گردن هرکسی غیر از خودت. تو کلی مدال داری، مدال‌های رنگی و خاکستری. کلی مدال برای تمام ادمیانی که روزی از کنارت گذشته‌اند و یا حالا در کنارت رفت و امد میکنند. خب. یک مدالِ تقصیر برای تو که جلد دخترم را سوراخ کردی. یک مدال برای تو که دخترم را دور کردی. یک مدال برای تو که دخترِ خوبم را بَد کردی. ر نهایت کلی مدال برای شما که همه‌ی تقصیرها به گردنتان است. تو اگر این ادمها را نداشتی اینهمه مدال را چه میکردی مامان؟!

امروز روزِ پنجاه و یکم جنگ است.
۳۰ فروردین ۱۴۰۵

- ۷۴