دختری که از روز های زنده و مرده اش مینویسد...✨️ چنل تلگرام: @Dokhtarak_Nevisandeh
بهار است، لیک ما در زمستانیم
آه بهارم. تو اکنون از پاییز نیز زرد تر و بی جوانه تری. تو که برگ های سبزت هر روز از درختان فرو میافتد و گل های شادان و رنگینت پریشان میشود و پژمرده.
پس چه شد آن عهد و پیمان؟ بانگ آزادی کجاست؟ در توشه ی تو چرا نیست هیچ رویشِ دوباره و جوانه های سبز شده از دلِ تاریکی؟
دست در دستِ زمستانِ بی رحم داده ای و جان برگ ها را میگیری؟
به زمین بنگر. به سرخی زمین از پر پر شدن برگ های سبز.
و به انبوه شان که دیگر جایی برای دفن آن ها نیست!
به خوک های فربه بنگر. همان هایی که با شکم های سیر باز مینوشند و بر روی دوپایشان راه میروند. آیا فرقی است میان آن خوکانِ قاتل و این خوکانِ جانی؟!
به من بنگر. به آن اشک هایی که با هر تشر خوکان از چشم فرو میافتند و اکنون از درد خشک شده است.
چشمانم دیگر نمیدانند برای ریختن برگ های زمستان اشک بریزند یا برای برگ های تو؛ ای بهار همیشه سبز!!
بنگر. بنگر و...
جان مرا نیز با پرواز برگ ها بستان.
سزوار نخواهد بود نفسِ زندگی بی آن ها.
مطلبی دیگر از این انتشارات
جهان موازی
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه هایت را چه کنم ؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
از عشق دست کشیدم