تسلیت من به من برای تو

اون جایی که تنها رفتم کافه ای که با هم رفتیم، همون جایی بود که مطمئن شدم این قلب دیگه برای من قلب نمیشه! آخرین بار که تنها سر این میز نشسته بودم همون جایی بود که تازه داشتی فصل جدید ارتباطمون رو باز میکردی (و چقدر دیوانه واره که بوی عطرت رو همین که کلمات رو تایپ میکنم توی مشامم حس میکنم!).

آخرین باری که سر این میز نشسته بودم، به خودم قول داده بودم تو رو جدی نگیرم. واقعا هم جدیت نگرفته بودم. تو فقط انقدر مصمم و قاطع تلاش کردی که من چاره ای نداشتم جز اینکه جدیت بگیرم. من ماشین زمان نمیخوام. اگه ماشین زمان داشتم، فقط بر میگشتم عقب و از تک تک لحظاتم همون قدری لذت میبردم که اون موقع لذت بردم.

چقدر فقدان عجیبه... چند بار دیگه باید به خودم تسلیت بگم برای از دست دادن تو؟

چند بار دیگه باید برگردم عقب و اشک نریزم...؟

اشک که مال گذشته نیست. اشک مال الانه. نه... اشک مال همین الانه... اونجایی که من تو کافه مون نشستم، بوی ادکلنت میاد و من انقدر مطمئنم توهم نزدم که توی جمعیت دنبالت میگردم! نمیدونم من دیوونه م که رفتم یا تو که برنگشتی...

لعنت به زمان. لعنت به زمین. لعنت به من. لعنت به تو. لعنت به چرخ روزگار که به جهت عقربه های ساعت میچرخه و نه برعکس.

چقدر من احساس پیری میکنم.

شاید این احساس پیری کردن دقیقا تاوانیه که سر جوونی کردن با تو دادم. همیشه گفتم، بازم میگم: با تو جوون ترین و سرزنده ترین نسخه ی خودم شدم. با تو توی سن 21 سالگی، نوجوونی کردم! آخه میدونی...؟ من تو سن و سال نوجوونیم همون دختر خوبه و دختر عاقله بودم.

شاید اصلا با تو رفتم که بدون تو برگردم و عاقل شم.

چه بازی خطرناکی بود... چقدر با تو بودن خطرناک بود. کاش تو هم میدونستی که من برای تو همونقدر خطرناکم. شاید هم میدونستی... شاید هم واسه همین بود که الان دیگه نه مایی هست و نه تو!

لعنت به روزگاری که به جهت عقربه های ساعت میچرخه.

اصلا هر چی بیشتر فکر میکنم، بیشتر ازت میترسم. نه... میدونی...؟

از تو نمیترسم. از اینکه برگردی میترسم. من از خودم میترسم. از اینکه منم بهت برگردم. از اینکه بعد از دو ماه یاد گرفتن اینکه بی تو زندگی کنم، باز تو برگردی و شبم رو روشن کنی و روزم رو تاریک!

اگه برگردی چی؟ اگه باز بری چی؟ اگه این سری نتونم خودم رو ببخشم برای اینکه دوباره تو رو راه دادم تو زندگیم چی؟

بعدش چی میشه؟

بعدش چی میمونه از من؟

از آدمها چی میمونه بعد از رفتن؟

چقدر دیگه باید این مسیر رو برم؟ مسیری که بدون تو بی صفاست و با تو بی وفا؟