تو حتی نمی‌دانی...

گیلبرت عزیزم!

تو حتی نمی‌دانی که چگونه دوستت دارم. تو حتی نمی‌دانی که چه شب‌ها با فکر تو خوابم برده. تو حتی نمی‌دانی که در تمام خیال‌های روز و شبم حضور داری. نمی‌دانی که چطور گوشه‌ای از خیالم را گرفته‌ای و رهایم نمی‌کنی. نمی‌دانی که حالا هم که می‌دانم این اتفاق‌های خیالی، همگی غیرممکنند؛ نمی‌توانم تو را از ذهنم بیرون کنم.

تو نمی‌دانی که چطور روحم را لمس کردی که هنوز رد انگشتانت بر ساحل خیالم مانده. شاید موج‌های دریای زمان، بالاخره روزی شن‌های خیال مرا زیر و رو کنند و رد انگشتان تو را محو کنند.

تو نمی‌دانی چندین بار در خیالاتم رو به روی من نشسته‌ای و من هنگام نوشیدن قهوه، از روزم برایت گفته‌ام، درد و دل کرده‌ام و در آغوش خیالی‌ات اشک ریخته‌ام.

تو نمی‌دانی چند بار برایت چای بهار نارنج دم کرده‌ام و لیوان چای بی‌آنکه لب‌های تو را روی تنش احساس کند، یخ کرده است.

تو نمی‌دانی چندین بار زیر آسمان تیره‌ی شب نشسته‌ام و ستاره‌ها مرا یاد برق چشمان تو انداخته‌اند. با ماه سخن گفتم که شاید حرف‌هایم را به گوش تو برسانند. به قاصدک‌ها سپردم برایم از تو خبر بیاورند. به آسمان نگاه کرده و تصور کردم که تو هم در همان لحظه چشم‌هایت را به آسمان دوخته‌ای.

تو نمی‌دانی و شاید هرگز نفهمی که چگونه دوستت دارم...