تو خیلی دوری

سلام. چند سال پیش که مادرجون زنِ عمو را [که انموقع جدید بود] پاگشا کرده بود، من دسر درست کرده بودم، دسرم خراب شد. گریه کردم و سر سفره نرفتم. عمو امد اتاق برق‌ها را روشن کرد گفت "خجالت بکش بزرگ شدی این چیزا که گریه نداره". ان روز یک شومیز گلبهی تن کرده بودم و ارایش کرده بودم و موهایم را دوگوشی بافته بودم.

چند وقت پیش با همان لباس و ارایش و موی دوطرف گیس شده رفتم در همان اتاق و برای خاطر شما مثل ابر بهار گریه کردم. عمو نیامد که بگوید بزرگ شدی و گریه ندارد. هیچکس نمیدانست باید بیاید بگوید بزرگ شدی و گریه ندارد. ولی من خودم میدانستم. از خودم خجالت کشیدم چون بزرگ شده‌ بودم و این چیزها گریه نداشت. میدانستم گریه ندارد. من همیشه خوب میدانم چه وضعیتی‌ست. یعنی فکر کنم اینطور باشد! اما توانِ از عهده‌ی ان وضعیت بر امدن را ندارم. میدانم هیچ‌کجای این وضعیت عاقلانه و عادلانه نیست. خب تو خیلی دوری مثل اهنگِ "تو خیلی دوری" از بمرانی. خیلیییی دوووووووور. با این حال که میدانم چه وضعیتی‌ است، مینویسم: کجای این شبِ هجران، کجای اینهمه راهی؟ که از دریچه چشمت، نمیرسم به نگاهی؟ چرا؟ اینجا که ایستاده‌ام قله‌ی بی‌چاره‌گی‌ست؟ در دستم پرچمِ فتح این قله را دارم؟ چه میخواهم؟ بین روز و شب گیر افتاده‌ام. بین اوهام و حقیقت. بین هر دوگانگی‌ای گیر افتاده‌ام. من که میدانم چه وضعیتی‌ست! چه وضعیتی‌ست؟ چرا وضعیت شما کوچکترین شباهتی به وضع من ندارد؟ عادلانه نیست. هیچ‌چیز اینجا عادلانه نیست. شما تا کجا از این قله‌ی بی‌چاره‌گی دوری؟ از این قله پایین میدوم، تو دوری به دنبال تو میدوم؟ نه. بیشتر از این که بتوانم به تو برسم دوری! خیلی دور. انقدر دوری که صدایم به تو نمیرسد. چه خوب که نمیرسد. چه خوب که دوری. چه خوب که بر سر خیابان‌تان نبودی. چه خوب که نزدیک قله نیایستادی. چه خوب ندیدی‌ام. چه خوب. وای باورت نمیشود چقدر خوشحالم که نمیخوانی. که دوری. که نمیدانی. که نمیبینی. هیچوقت از عدم حضورت خوشحال نبودم! مرا ببخش که این گونه از نبودنت راضی‌ام. راضی‌ام؟

۳۰ دی ۱۴۰۴

ـ ۱۶۳