واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
تو در کوپهی هیچ قطاری جا نمیمانی!
بچهتر که بودم، حوالیِ هفت سالگیام دوستی داشتم به اسم مریم که ان را در سفرِ مشهد در کوپهی قطار جا گذاشتیم! دوستِ پدرم که همسفر ما بود، همیشه میگفت مریم در قطار جا مانده و من هم توانستم مریم را در قطار جا بگذارم! هیچکس مریم را نمیدید. مریم اولین دوستِ من بود، دوستِ خیالیام.
طاهرهی عزیزم. سلام. تو اولین دوستِ حقیقیِ منی، و گمانم تنها دوستِ حقیقیِ من! دوستِ حقیقی به این معنا که قابل روئیتی؟ یا به این معنا که نمیشود در کوپهی قطار مشهد به طهران تو را جا گذاشت؟ گمانم تو دوستِ حقیقیِ منی چون دوستیات قابل لمس و روئیت است! تو رشتهی اتصالِ دنیای ارام کودکی به اکنونِ ناارامی. ما تمام این راه را از ارام تا ناارام با هم امدهایم. از گم شدن در خیابانها تا خیابانگردیهای بیمقصد. از خریدِ کتابهای کودک نوجوان تا خرید کفش و لباس. از ان سرِ زمانه تا اینجا امدهایم و تا کجا میرویم؟ شاید منظورِ بابا از نگهداشتنِ تو همین بود. که در میانِ این همه گم شدن، یک نفر باشد که من را به خودم یاداوری کند. ما یاد گرفتهایم در تاریکی چطور چشمک بزنیم؟ درست مثلِ همان ستارهی ریزِ بالای ساختمانِ بلندِ انتهای خیابان؟ گمانم همین چشمک زدنها، همین نوشتنها و همینها، شاید همینها معنای "نگه داشتن" باشند. نه نگه داشتنِ ادمها به زور، که نگه داشتنِ خودمان در برابرِ فراموش شدن. نگه داشتنِ ان نوری که تو در من روشن نگه داشتهای. اگر همهی دنیا سیاه شد، دستِ کم میدانم جایی هست که ستارهی تو هنوز چشمک میزند، هنوز سوسو میزند در عمقِ این اسمانِ سیاه. که تو حقیقیترین ستارهی این اسمان هستی.
امروز روز پنجاه و ششم جنگ است.
۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
- ۶۹
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهای به هفده سال پیش
مطلبی دیگر از این انتشارات
دلداریِ کوچک
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه صد و هجده ( این ۱۰۰ عزیز )