تو را رها کنم؟

من آموختم که رها کنم، همه‌ی همه‌ی چیز ها را، کارهایی که میخواستم انجام بدهم، رویاهایی که در سر می‌پروراندم، آرزوهای نکرده‌ای که میخواستم آنها را زندگی کنم، کتاب هایی که نخوانده بودم، فیلم‌هایی که ندیده بودم، مکان هایی که میخواستم بروم و شهرها و کشورهایی که آرزوی دیدنشان را داشتم، من همه را رها کردم، تمام آدم‌های جدیدی که با آنها چشم در چشم می‌شدم، تمام کلمات و جمله‌هایی که شنیدم را قبل از آنکه وارد قلبم شوند رها کردم، آن قسمت قلبم را به سوی هیچ‌کس باز نکردم و آن قسمت روحم را هیچ آدمی ندید چون آنها را نیز رها کردم! تمام کارهایی که بلد بودم انجام دهم و تمام کارهایی که میخواستم یاد بگیرم هم رها کردم

گمان می‌کنی جمله بعدی این است که " تصمیم دارم همه‌چیز را پشت سر بگذارم و به روبرو نگاه کنم" ؟ یا منتظر جمله‌ی" تو را نیز رها کردم و در گذشته نگاه‌داشتم" هستی ؟ ‌نه عزیزکم، شاید تو مرا در آن‌روز رها کرده باشی اما من هرگز تو را رها نکردم، من همه زندگی و حتی خودم را رها کردم تا با تو در آن روزها زندگی کنم ، تا در کنار تو باشم و تمام آن روزها را دوباره تجربه کنم، من کوله‌ام را پر کردم با تمام آن خاطرات من تمام چیزهای نویی که می‌توانستم داشته باشم را رها کردم تا نیازی به خالی کردن آن کوله سنگین نداشته باشم. آری من تمامِ خودم را نیز‌ رها کردم تا مبادا نیازی به رها کردنِ ذره‌ای از تو باشد.