دختری نوجوون که آینده ای روشن برای خودش میبینه:)
اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا...
میدونی... من همیشه دلم میخواست به قدری باعث پیشرفت وطنم بشم، که بتونم بیام دیدار خصوصی باهات.
همیشه وقتی تلوزیون رو روشن میکردم و پای شعر های زیبایی که شاعران برات میگفتن می نشستم، مامانم میگفت: برات دعا میکنم انقدر شعرهای قشنگی بگی که دعوتت کنن بری بیت پیش آقا...
وقتی میدیدم اهالی رسانه در اولین صف روبروی تو مینشستند، به این فکر میکردم که چه راهی رو انتخاب کنم که بتونم منم صف اول بیت بشینم...
وقتی روز دانش آموز اومدم پیشت، با ذوق عکاس بیت رو صدا زدم تا از من و رفیقم عکس بگیره تا یادگاری داشته باشمش و روزی که اومدم پیشت، برات از اون روز بگم و عکس رو نشونت بدم تا متوجه بشی من از نوجوونی عاشقت بودم. میدونی... بعد از دوازده آبان امسال، با خودم عهد بستم به قدری تلاش کنم که منم بشم عکاس بیت تو.
میدونی... دیروز، وقتی برای سحری بیدار شدم، مثل همیشه پای میز ناهارخوری نشستم و حین غذا خوردن، مامانم که اونم عاشقت بود و مدام اخبار رو چک میکرد، گفت: خبر ترور آقا قطعیه...!
میدونی چرا مدام اخبار رو چک میکرد؟ چون دیشب وقتی اومدیم بخوابیم، صداهای جیغ از توی کوچه اومد. سریع رفتم پشت پنجره و اون رو باز کردم. اول فکر کردم بعد اون صدای مهیب انفجار، کسی خانواده شو از دست داده و بخاطر شهادتش جیغ میزنه؛ کاش همینطور بود. ولی بعد که دقت کردم، مردمی که براشون فدا شدی، سوت میزدن و شعار هایی میدادن که گفتنش باعث شرمه... اونا داشتن برای تو شادی میکردن.
وقتی خبرگزاری هارو چک کردم، همه خبر از سلامت تو میدادن... میدونی؛ درواقع ما تونستیم با خبر سلامتی تو بخوابیم... اما چه میشه گفت. وقتی سحر مامانم این حرف رو زد، خبر مثل یک سیلی خیلی محکمی بهم کوبیده شد. چیزی نگفتم و فقط منتظر حرف بعدی مامان بودم. منتظر بودم بگه تکذیب شده. ولی اون گفت: تلویزیون اعلام کرد!
دیگه نمیتونم از حالی که داشتم بگم... وقتی تلویزیون روشن شد، صفحه برام محو شد. صحنه ای که مامانم بلندبلند گریه میکرد و میزد روی پاش برام محو شد. وقتی برای اولین بار دیدم صورت بابام انقدر متحیر شده، تازه فهمیدم چه بلایی سرمون اومده. میدونی آقا سیدعلی؟ من هیچ وقت فراموش نمیکنم صدای لرزان مجری رو، نوار پایین تلوزیون که نوشته بود: شهادت قائد امت رو، نوار مشکی بالای صفحه رو...
دیگه سحری به زور از گلوم پایین میرفت. من دختری ام که دوست ندارم به خودم اجازه بدم جلوی دیگران گریه کنم. پس با هر لقمه سحری، بغضم رو میخوردم. من یادم نمیره وقتی که داشتم مسواک میزدم و اشک میریختم، صدای مامانم میومد که با مادربزرگ حرف میزد و با گریه فریاد میزد: ما لیاقت این بزرگ مرد رو نداشتیم...
از وقتی خبر رو شنیدم، نذاشتم جلوی خانواده گریه ام بگیره. برعکس تنهایی هام. دستم رو جلوی دهنم میگرفتم تا صدام از اتاق بیرون نره؛ مثل همین الان که کیبورد کامپیوترم خیس شده...
میدونی چیه؟ برای همه ی مردم طولانی ترین روز، روز اول تیره، ولی برای من ده اسفندماهه؛ آقاسیدعلی!

راستش من نمیتونم به عکسای تو نگاه کنم و گریه نکنم. وقتی توی بیت بهت گفتیم که دوست داریم تو گفتی: خوش به حال ما که تو رو میبینیم و دوست داریم؛ ولی تو ما رو نمیبینی اما خیلی دوستمون داری:)
میدونی رهبر شهیدم... توی جنگ دوازده روزه وقتی برامون پیام تلوزیونی فرستادی، آخرش لبخندی زدی که باعث آرامش همه مون شد. پریروز که دوباره حمله کردن بهمون، من فقط منتظر تو بودم. توی مدرسه همه میگفتن محدوده بیت رو زده ولی شما اونجا نبودی... برای همین هم ما حالمون خیلی خوب بود.
راستی آقاجان، دیدم که برعکس دشمنان بزدلت، به پناهگاه نرفتی و با زبون روزه، توی دفتر کارت شهید شدی. البته نه فقط خودت، بلکه خانواده تو هم فدای این آرمان ها کردی. من دیدم نوه ی قشنگی که داشتی رو، زهراخانم.
قبول داری چقدر تو دل برو بود؟ نوه ی رهبر مملکت بودن، براش سودی نداشت. البته با پارتی بازی، اون تونست شهید بشه...
رهبر شهیدم، دوست ندارم سرت رو درد بیارم. ولی میخوام بهت بگم من هنوز هم از سر عادت توی قنوت نماز هام برای شما دعا میکنم: اللهم احفظ قائدنا سیدعلی خامنه ای...
دیدی حاج محمود هم آخر مراسم بعد دعای فرج امام زمان، حواسش نبود و برای تو دعا کرد؟
خلاصه بگم پدرجان، ما خیلی دوست داشتیم؛ خیلی خیلی زیاد. بیشتر از اونکه فکرشو بکنی! مامانم وقتی پریشب خواب تورو دید، بهش گفتی وضعیتت خیلی خوب نیست. منم دلم خیلی برات سوخت.
خوش به حالت. به آرزوت رسیدی. وقتی دشمن تصمیم بگیره آدم رو حذف کنه، یعنی طرف باید بدونه راهش رو درست رفته، دقیقا مثل تو.
تو الان دیگه شهیدی، برای همیشه زنده ای و دستت باز تره. میشه دست من هم رو بگیری؟ میشه کمکم کنی من هم رسالت ام رو توی دنیا پیدا کنم؟ میشه من رو هم روبهرآه کنی؟
دلم برات خیلی خیلی تنگ میشه. وقتایی که از مادربزرگ میپرسیدم لحظه ی اعلام درگذشت امام خمینی رو یادتونه یا نه و اون برام تعریف میکرد، با خودم میگفتم نکنه روزی بیاد که بچه ی من هم ازم لحظه ی اعلام... ههههه نههه! اصلا! من نمیتونم تصور کنم اون روز رو... ولی دیدی نسل ما چه نسلی بود آقای خامنه ای؟ به قول خودت امسال سال خیلی عجیبی بود...
راستی دیدی بعد این همه ساعت از رفتنت، چقدر مقتدرانه به دشمن مون حمله کردیم؟ دیدی چه بچه هایی تربیت کردی؟ واقعا دمت گرم حضرت آقا...

از نوجوونی که آرزوش عکاس بیت شدن بود، به پدر مظلومش.
یازدهم اسفند ماه هزاروچهارصدوچهار، کمتر از چهل و هشت ساعت بعد از خبر شهادتت...

مطلبی دیگر از این انتشارات
توپبازی با پسرک
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهای برای خودم!
مطلبی دیگر از این انتشارات
آسیاب