تو که فرشته ای
_ مامان
_ جانم؟
می گفتی جانم و من در پس آن، اقیانوسی از عشق و آرامش می یافتم
_ مامان گرسنمه !
با لبخندی مهربان می گفتی:
_ الان آماده میشه
صدایت، نویدبخش سفرهای پر از مهر بود.
_ مامان تشنمه، برام آب بیار
و بی درنگ می گفتی:
_ چشم.
چشمانت، چشمه ی زلالی از فداکاری بود.
_ مامان درسو ازم بپرس
و هربار با حوصله ی بی کران می گفتی:
_ باشه الان
. صدایت، معلمی دلسوز و همراهی همیشگی بود.
_ مامان؟
_ یامان.
این کلمه ات همیشه مرا به خنده وا میداشت
_ مامان؟
_ جان
مکث میکنم، هیچ نمیگویم. میدانم که تو، بیش از هر کسی، لایق شنیدن آن جمله ی جادویی هستی
میخواهم از اعماق وجودم بگویم دوستت دارم.
اما واژه در گلویم میماسد، نمیچرخد. تشکر کردن، گویی باری سنگین بر دوش این درونگرای خجالتی است
ذهنم آشفته تر از آن است که کلمات را به هم ببافد.
اما امروز، میخواهم بر این صفحه ی سپید، از ژرفای دلم با تو سخن بگویم. با تویی که فرسنگها دور از منی، و حتی آدرس این صفحه ی گمنام را نداری، و اگر هم داشتی، شاید از رمز و رازهایش سر در نمیاوردی.
به یاد داری آن انشای کلاس چهارم که درمورد مادر بود را؟ آن روز که خواندیش و چشمانت از ذوق، نمناک شد، و برق اشک، حکایت از مهر بی حد و حصرت داشت. آن روز، شاید برای اولین بار، توانستم بخشی از عشقی را که در وجودم انباشته بود، به قلم در بیاورم و تو، با تمام وجود، آن را درک کردی.
مادر، به خاطر میاوری آن لحظه ای که میخواستم از پله ها سقوط کنم را ؟ تو مرا از افتادن نجات دادی اما به قیمت نابود شدن پایت . هرچند آن روز متوجه عمق فداکاریت نبودم، اما امروز، با تمام وجود، قدردان آن هستم.
مادر، یادم هست آن روزی که با چشمانی اشکبار به خانه آمدم، و از کادوی همکلاسی ام گله کردم. چه زود گفتی: _ برو پسش بگیر تو لایق تری.
بعد فهمیدم، آن کادو را تو خریده بودی و شباهت اسمی، بهانه ای برای شنیدن آن جمله شد مادر میدانم که تو برای فرزندانت هر کاری میکنی حتی اگر مجبور باشی خودت را از آنچه میخواهی محروم کنی.
مادر، کاش روز وداع با مادربزرگ، من هم اشک میریختم. آن اشکهای فروخورده، اکنون گویی غدهای در گلویم شده اند. آن روز، قدرت درک عمق غم تو را نداشتم، یا شاید هم، خودخواهی کودکانه، مانع از ابراز همدردی واقعی ام شد. اما امروز، وقتی به آن روز فکر میکنم، حسرت و اندوهی عمیق مرا فرا میگیرد.
مادر، کودکی ام و شیطنت هایم را یادت هست؟ هر بار که ناسزایی میشنیدی، به سراغم میامدی. من میگفتم به دیوار گفته ام! شرمسارم، مخاطب حقیقی آن کلمات، تو بودی. تویی که از سر مهر، راهنماییم میکردی، و من، از سر لجبازی ، غصه هایم را اینگونه خالی میکردم.
مادر، آن روز تصادف با موتور را به یاد داری؟ تا سپیده ی صبح، بالای سرم بیدار ماندی. آخرش، سرت بر دست دردناکم افتاد و خوابت برد. من اما، تنها با لبخندی، خیره به صورت چروکیده و گندمگونت بودم. آن شب، تمام دردها و رنجهای جسمی ام، در مقابل نگاه پر از نگرانی و عشق تو، رنگ باخت.
مادر، آن روزی که گفتم اگر تختی برایم بخری، بچه ی خوبی میشوم، در خاطرت هست؟ تو با قرض و قوله آن تخت را خریدی، اما من، هرگز آنقدر که باید، بچه ی خوبی نشدم. این اعتراف، تلخ است، اما واقعی.
کیف میکنم وقتی میبینم مادرم از همه سر است وقتی میبینم که تو با تمام خستگی ها با وجود بیماری ها دست تنگی ها باز هم بسان ملکه هایی ذوق مرگ میشوم هرچند وقتی نگاهم به دستان کار کرده ات می افتد قلبم فرو میریزد
مادر روزی که عمل داشتی را یادم است حاضر بودم به جای تو به آن اتاق لعنتی بروم استرس وجودم را احاطه کرده بود و من فقط دعا میکردم که عملت خوب باشد که بود خداروشکر
مادر من از اول هم آدم بیان احساسات نبودم به قول خودت من کپی برابر اصل پدرم هستم اما اینجا کمی فقط کمی از احساسات نهفته در وجودم را نمایش دادم هرچند تو نمیخوانی
در پایان این نوشته ی طولانی و پر زرق و برق یک جمله را به تو میگویم
_ بال هایت کجاست ؟ تو که فرشته ای :)

مطلبی دیگر از این انتشارات
مثلا خدا
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای کسی که خورشید جهان من بود...
مطلبی دیگر از این انتشارات
سلام عزیزدلم؛