حتی اگر درخت بودم

سلام خدای عزیزِ عزیزِ عزیزم. امروز همانطور که مبهوت به ادمهایی که اصرار داشتند خودشان را در قطارِ لبریز از ادم‌های خسته و بی‌حوصله جا بدهند، نگاه میکردم در فکر فرو رفتم، فکرِ اینکه تو در چنته‌ی زندگی چه چیزِ جدیدی برایم گذاشته‌ای؟ این چیزِ جدید چقدر بابِ میل من است؟ چقدر میتوانم با ان همسو شوم؟ چقدر میتوانم مقاومت کنم که نشکنم و باعث شکستنِ دیگری نباشم؟ جمعه‌ای با فکر به ان چیزِ جدیدِ مجهول ساعتها گریستم! چه میدانم چه در چنته‌ی این زندگی‌ست. چمیدانم میتوانم با ان روبه‌رو شوم یا نه. خدای عزیزم. ایکاش من را گلدانِ پُر گلی، کنارِ خانه‌ی پیرزنی تنها میافریدی که هر صبح برایم اوازی قدیمی بخواند و روی برگ‌هایم اب بپاشد و هوش و حواسش به این باشد که پژمرده نشوم. یا پارچه‌ی سفیدی، که خیاطی لباس عروسم کند و عروسی دوستم بدارد و تا سالهای سال من را در کمد خانه‌اش نگه‌دارد و نگذارد نخ‌کش شوم. یا بومی که نقاشی بهترین نقش را بر من بزند و در بهترین جای نمایشگاهش بگذارد و هر روز در مقابل ادمهای جدیدی که برای دیدنم میایند از من محافظت کند. یا شاید اگر مرا درختی در جنگل میافریدی که گه‌گاهی پدری بر شاخه‌ام طنابی بیاویزد و دخترک‌ش را تاب بدهد، حالا اسوده‌تر بودم. شاید هم نه، شاید هم اگر درخت بودم از تابِِ اویزان و سنگین مینالیدم، یا بوم بودم از اینکه هرروز ادمیان به نقشم نظر میدهند مینالیدم، یا پارچه‌ی لباس‌عروس که بودم هرروز گله میکردم که چرا گوشه کمد افتاده‌ام، حتی اگر گلدان هم بودم یحتمل از صدای پیرزنِ تنها مینالیدم، و حالا هم از ادمیانِ اطرافم و روزمرگی و اتفاق‌های احتمالی گله میکنم. خدای عزیزم. هردویمان میدانیم که هرچه و هرکه بودم باز هم شبها برایت از زمین و زمان گله میکردم و صبح‌ها برایت خط و نشان میکشیدم و با هر اتفاقی به دامنت چنگ میزدم.

خدای عزیزم. امیدوارم خسته نشوی که اینهمه گله میکنم. و اینبار مرا همینطور و همین‌سن که هستم بشنو. ممنونم.

۲۸ بهمن ۱۴۰۴

ـ ۱۳۵