خانه دوست کجاست؟

شقایق عزیزم سلام. دلم برات خیلی تنگ شده. راستش بین آدمای گذشتم یکی از آدمایی هستی که خیلی برام خاطرات باارزشی به جا گذاشتی.

یادمه تو منو به شعرنویسی تشویق کردی. علاقه‌ای که در نهایت به نوشتن اون آهنگی که روز تولدت سال ۱۴۰۰ برات نوشتم منتهی شد. البته هیچوقت اونو برات نفرستادم. اولین تولدت بعد از اینکه دوستیمون تموم شد توی تیکتاکم گذاشتمش. احتمالا هیچوقت نبینیش.

راستش اینجور روزا که همه چی یکم ترسناکه خیلی یادت می‌افتم. خیلی آدمای متفاوتی نسبت به هم بودیم. دلم برای اون تفاوته تنگ شده. راستش دوستیمون خیلی جالب بود. کسی بودی که می‌تونستم باهاش درباره واقعا همه چیز حرف بزنم و بحث کنم و جالب اینه که توی بحثمون هیچکدوممون ناراحت نمی‌شدیم. انگار از همصحبتی با هم لذت می‌بردیم. قبل از این که تلگراممو حذف کنم یک بار دیگه پروفایلتو نگاه کردم. هنوزم خیلی خوشگلی.

می‌دونم که تقصیر من بود که دوستیمون از هم پاشید. هر کاری کردم نتونستم خودمو قانع کنم که تو رو آدم بَده نشون بدم. ازت معذرت‌خواهی کردم ولی فکر کنم یکم دیر بود چون دیگه مثل قبل نشدیم.

اون آهنگی که برات نوشتم رو هنوز توی دفترم نگه داشتم. بنظرم قشنگترینشونه. یکی دیگه از تفاوتامون دایره دوستیامون بود. من دوستیای زیاد و بی‌ارزشی داشتم و تو واقعا الماسی بودی بین همه‌شون. تو دوستای کم و واقعی داشتی.

تو رفتی ریاضی و من رفتم تجربی. فکر نمی‌کنم این خیلی تاثیرگذار می‌بود تو دوستیمون. بازم ببخشید که اون روز یه جوری رفتار کردم انگار خنگی و روزای قبلش هم نادیدت گرفتم. از قصد نبود. تازه وارد محیط جدید شده بودم. وقتی گفتم این اتحاده چیز آسونیه منظورم این نبود که تو کم‌هوشی که نمی‌فهمی. منظورم این بود که نباید بترسی و به خودت تلقین کنی که چیز سختیه.

راستش همه جا دنبالتم. دنبال یکی که مثل تو باشه. حتی بعضی وقتا آدمای اطرافم وقتی صدام می‌زنن و شبیه تو صداشون بنظر می‌رسه دلم برات تنگ میشه. می‌دونم خیلی نامردی کردم در حقت خیلی وقتا و تو به روم نیاوردی.

توی آخرین پیامکی که بهت دادم همه اینا رو گفتم. می‌دونم. ولی فکر اینکه یکی از فوق‌العاده‌ترین آدمایی که دیدم رو ناراحت کرده باشم مثل خوره افتاده به جونم. امیدوارم سالم باشی و امیدوارم یه بار دیگه ببینمت. شاید بعد کنکورم عزمم رو جزم کردم و بهت پیام دادم. البته آخرین پیامم توی تلگرام رو حتی سین هم نزدی. شاید این نامه رو برات فرستادم. شایدم اومدم شهرتون.

دلم برای اون موقعهایی که کلی زمان می‌ذاشتیم و جوابای هوش مصنوعی رو تحلیل می‌کردیم تنگ شده. دلم واسه اون موقعها که تو روبیکا و شاد چت می‌کردیم تو سال ۱۴۰۱ تنگ شده. دلم واسه اون موقعهایی که فئودور داستایوفسکی رو برام شرح می‌دادی تنگ شده. راستش شب بعد از بلاک شدنم، شروع به خوندن برادران کارمازوف کردم. واسه شروع سخت بود. اسما رو قاطی کردم و در نهایت کنار گذاشتمش. و در نهایت دلم برای شقایقی که بهترین دوستم بود تنگ شده.

نامه‌ام شبیه نامه عاشقانه شد. اشکالی هم نداره. به هر حال هر عشقی که عشق به معشوق نیست. عشق به دوست از دست رفته هم به هر حال عشقه. دلم برات تنگ شده. لطفا برگرد.