خاموشیِ ویرانهها زیباست ..
درد نامه ؛
سلام عزیزم ..
الان که دارم این نامه را مینویسم درونم خالیِ خالیست .. نمیدانم چرا نوشتن این نامه با این حالم درآمیخت!
از احوالم مینویسم ، از درونی خالی و جسمی سرد و بیتفاوت ،
از آدمی خو گرفته با زندگی و بازی هایش ، یا همان واقعیتش!
از شدت درد، گیجِ گیجم ، چند لحظه پیش بود که تمام معجزههای جهان برای چندمین بار بر سرم فرو ریختند ..
گیجی ام چند لحظه طول میکشد و فرو میکشد و باز میمانم خالی و بیتفاوت .. چرا که ؛ خو گرفته ام خوب!
باز یادم آمد شرایطِ ناگزیر زندگی را، درد دارد نفس کشیدن در قفسی از جزئیات زندگی که بهت حسِ انزجار میدهند اما تو نمیتوانی آنها را تغییر بدهی، حداقل بیشترشان را ...
راستش بدجور بریده ام از امید و هر آنچه مخلفاتش عزیز!
،
بزرگ شدن دردم میدهد بیش از آنچه طاقتش را داشته باشم ، حقیقت تلخترین مزهی جهان را دارد و پذیرش سرمایی به شدتِ یخچالهای قطب ..
"متاسفم" شده است تنها ابراز وجود و افکارم ،
چرا که تمام راههای زندگی به خاکستری ختم شده اند اینروزها ..
گاهی تقلا میکنم از برای نفسی سبک ..
اما تنها چیزی که زندگی عایدم میکند ؛ درد است و عذاب ..
از درد زیاد مینویسم و زیادتر میخوانم .. گاهی هم حتی نه مینویسم و نه میخوانم بلکه فقط و فقط زندگی اش میکنم ..
کوتاه کنم ؛ جان نمانده برای تقلا ..
جان نمانده برای باور
برای ایمان
برای توکل ..
همهیشان را به باد سپرده ام از بیطاقتی ،
منزجر میشوم از شدتِ سیاهی لحظه هایم و تلاشهای کماکان بیثمر مانده از برای شوق زندگی
..
راستش بگذار روراست باشم ؛ خسته شده ام از اینکه زندگی هی بزند توی دهنم!
و نگذارد لحظه ای آسودگی را آنجور که باید بچشم ..
گویا خدا ما را باز دارد فراموش میکند ؛ مثل اکثر اوقات ؛)
نمیدانم ..
بگذریم که از درد گفتن گویا به دردم میافزاید!
همینقدر بدان که اکنون از زندگی ، باور، اعتقاد و احساس ؛ خالیِ خالی ام !

پ.ن : شرمندهی رسم انتظارم ، جانی که نبود به لب آمد ،)
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای یک و یگانه مادر
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو و من...(شعر)
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهای به سنگفرش انتهای بلوار کوثر