همینجوری می نویسم . همینجوری خوب میشم
در ستایش دلتنگی
تو هیچ ایده ای نداری من چقدر بهت فکر می کنم
چون هر بار که دیدمت روم و کردم اونطرف
تو هیچ ایده نداری
من هزار بار تصور کرده بودم که تو بر می گردی و من می گم اشکالی نداره که دلم رو شکستی ( انگار که یه گلدون روی طاقچه بوده فقط!)
تو هیچ ایده ای نداری که من چند بار تو خواب هام
خال روی صورتت رو بوسیدم
نگاه کن
یه حفره روی قلبمه
تو بهم دادیش
و هیچ ایده ای نداری
من وقتی شمع تولدم و فوت کردم به تو فکر کردم و همون شب باعث شدی اشک بریزم
تو تمام منطق من رو بردی زیر سوال و باعث شدی به ارزش خودم شک کنم
چطور می تونستی تظاهر به دوست داشتنم کنی وقتی تنها دلیل حال بدم خود تو بودی؟
تو تلاش کردی
واسه ی به دست آوردن من تلاش کردی
و وقتی که من و به دست آوردی
رهام کردی
مثل یه مدال طلا
که تلاش کردی تا به دستش بیاری
اما بعد ولش کردی یه گوشه ی اتاق خوابت تا خاک بخوره
و من نمی دونستم آیا باید به تلاش های قبلترت فکر کنم و بمونم؟
یا به بی توجهی های الانت؟و برم
پس من رفتم
دست خودم و گرفتم و رفتم
پشت سرم و؟ اوه عزیزم هزار بار نگاه کردم
هیچ ایده ای نداری چقدر منتظر بودم بیای دنبالم
تو و اون دو تا چشم های بی روح و سردیس داوود تو اتاق خوابم که من و یاد تو میندازه
میکل آنژ اون رو از روی تو ساخته انگار
و من درگیر یه چرخه ی بی پایان شدم
از تشویق کردن خودم که خوب کاری کردم که خودم و انتخاب کردم
تا سرزنش کردن خودم که چرا نموندم؟
و بعد اومدی
پَری های محافظم دست به خودسوزی زدند
ستاره های متعلق به من تو آسمون خاموش شدند
چون من داشتم می لغزیدم
اما نه
هیچ ایده ای نداری چقدر منتظرت پشت در موندم
هیچ ایده ای نداری چقدر دلم می خواست بیای
و وقتی اومدی
من در و روت باز نکردم وای هیچ ایده ای نداری چقدر دلم می خواست که در و باز کنم
ولی تصمیم درست هر چقدرم غم انگیز باشه ، باید گرفته بشه
من دیگه نمی خواستم مدال خاک خورده ی گوشه ی اتاق خواب تو باشم
با اینکه بودن کنارت و دوست داشتم
با اینکه اتاق بوی تو رو میداد و صدای ساز زدنت و می شنیدم
ولی من بیشتر بودم
بیشتر از یه شی خاک خورده
بیشتر از یه اسم تو لیست دخترهایی که باهاشون بودی
من هیچ وقت اجازه ندادم جلوی اسم من تیک بخوره
چون من شبیه هیچ کدوم از اون دخترها نبودم
نه که بگم بدترم! نه که بگم بهترم!
نه نه
فقط شبیه اونا نبودم
تو هیچ ایده ای نداری
وقتی بالای سرم جنگنده بود
من به تو فکر می کردم و اینکه آیا خوبی؟
ولی وقتی بعد از ماه ها دیدمت
نگاهت نکردم
من به خودم افتخار می کنم که نگاهت نکردم
که راهت ندادم
که لغزیدم ولی پرت نشدم
من به خودم افتخار می کنم که زدم تو دهن احساساتم
و به جای این که تو رو بغل کنم
غرورم رو بغل کردم
این عشق نبود
این یه طلسم بود
این احساس چیزی جز یه نفرین نبود
تو برای قلب من شیشه خرده پرت کردی
و من به سمت غرور تو سنگریزه
جفتمون اشتباه کردیم
تو بیشتر
تو خیلی خیلی بیشتر
ولی نه من بدم نه تو
جفتمون دو تا بچه ایم
تو یه پسر بچه ای که فکر می کرد می تونه اجازه بده رد هوسش روی دختر های دیگه خط بندازه و من هم همزمان داشته باشه
منم یه دختر بچه بودم که توجه های قطره چکونیت رو به نام عشق زده بودم
تو می دونستی اما
دیر فهمیدی
که من و تو می تونست یه (ما)ی فوق العاده باشه
که من می تونستم بهت یاد بدم که آدمی که میاد که بمونه یعنی چی؟
ولی دیر بود
بله من خیلی خوابت و دیدم
تو و اون خال و چشم های بی روحت
صورتی که مثلش تو هیچ آلبوم عکسی پیدا نمیشه
الان هم احتمالا خوابی
شایدم داری درس می خونی
شایدم داری با یه دختر دیگه حرف می زنی که نه چشم هاش مثل من مشکی هستند
نه روحش مثل من آبیه
شایدم یه دختر دیگه نه
شاید دو تا یا حتی سه تا دختر دیگه
می دونی من خیلی خوب می شناسمت!
سعی می کنی حفره های درونیت رو با توجه گرفتن از این دختر و اون دختر و... پر کنی
من؟ من همیشه تو حفره های قلبم گل می کارم
نورش و خدا میده و آبش رو زمان
تو اما این شکلی نیستی
و در کل هیچ ایده ای نداری
چقدر دلم برات تنگ میشه
تو دانشگاه
وقتی جایی هستم که اولین بار من و دیدی
وقتی دوستات رو می بینم
وقتی تو درس به مشکل میخورم و نیستی که کمکم کنی
وقتی آهنگ هایی که برام فرستادی رو گوش میدم
وقتی به اون عکس ها نگاه می کنم
به خودم و برق تو چشم هام
وقتی که سردیس داوود رو میزم و می بینم
وقتی که خوابت رو می بینم
وقتی که شب میشه صبح میشه عصر میشه ظهر میشه
دلم برات تنگ میشه
اما
همیشه باید تهش
آدم خودش و انتخاب کنه
و راضیم
مطلبی دیگر از این انتشارات
راستش را بگو! تو هم دلت تنگ میشود؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
اتمام نامه!
مطلبی دیگر از این انتشارات
"حرف های ناگفته"