[تکرار غریبانهی روزهای آنه سرانجام اینگونه گذشت...]
روزت مبارک

شهرزادِ مامان!
روزت مبارک:)
دلم میخواهد بدانی که امروز بیش از آنکه به خودم فکر کنم؛ در یاد تو بودم. همین شد که تصمیم گرفتم برایت نامه بنویسم و روزت را تبریک بگویم.
به این فکر میکنم که چقدر خوب میشود که اگر زمانی که این نامه را به تو میدهم همراه با آن یک کتاب هم به تو هدیه بدهم. هنوز نمیدانم چه کتابی اما اگر داری این نامه را میخوانی احتمالا نامه را در دست راستت گرفتهای و کتابی که در کنارش به تو دادهام را با دست چپت نگه داشتهای. شاید هم برعکس. به هر حال تو حالا میدانی که چه کتابی را انتخاب کردهام.
میدانم که گاهی اوقات دختر بودن انگار سختترین کار ممکن است و رفتارهایی که میبینی و حرفهایی که میشنوی تو را آزار میدهد. به هیچ کدام از آنها توجهی نکن. هیچ کس حق ندارد به تو بگوید که چگونه رفتار کنی، چگونه حرف بزنی و چگونه بخندی. اگر دلت میخواهد بلند بلند حرف بزن و از ته دل بخند. از دختر بودن لذت ببر.
نگذار هیچ کس به تو بگوید که از پس کاری بر نمیآیی و چون دختری نمیتوانی این کارها را انجام بدهی. دخترها میتوانند از پس هر کاری که پسرها انجام میدهند و حتی بیشتر از آن بر بیایند.
خودت را دست کم نگیر و برای رسیدن به آرزوهایت تلاش کن. هدفت هر چیزی که باشد از تو حمایت خواهم کرد و قول میدهم که تا روزی که زندهام؛ نمیگذارم هیچ کس، تو و رویاهایت را مسخره کند.
اینکه نامهای مینویسم که حتی نمیدانم چند سال بعد به دستت خواهد رسید به نظر دیوانگی محض است. اما مینویسم تا بگویم که تو را بی آن که ببینم دوست دارم و میدانم که به محض دیدن و در آغوش گرفتنت عشق دوباره سر تا پایم را فرا خواهد گرفت.
برایت شادی، مهربانی، سلامتی و امید آرزو میکنم و امیدوارم که از تک تک ثانیههای زندگیات لذت ببری.
از طرف مامان که تو را بیاندازه دوست دارد:)
1405/1/30
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه
مطلبی دیگر از این انتشارات
هی تو که رفتی !
مطلبی دیگر از این انتشارات
اگر چه میدانم..