زندگی بی‌رحم واقعی...

گیلبرت عزیزم!

احساس می‌کنم دیگر هیچ چیز برای از دست دادن ندارم. اگر نوشتن را هم از من بگیرند نابود می‌شوم. راستش فکر می‌کنم دارم یکی از عجیب‌ترین بخش‌های زندگی‌ام را می‌گذرانم. حس می‌کنم هر لحظه ممکن است زانوهایم زیر بار این فشار طاقت فرسا خم شود و زمین بخورم. مثل ماهی کوچک قرمزی شده‌ام که بیرون از آب افتاده و با تمام توان تلاش می‌کند و دست و پا می‌زند تا حتی شده یک قطره آب به آبشش‌هایش برساند.

وقتی می‌نویسم، یا بهتر بگویم؛ وقتی برای تو می‌نویسم دیگر انگار همه چیز آن‌قدر عجیب و سخت که به نظر می‌رسید نیست و تا حدی خودم توی سرم به آن‌ها بال و پر داده‌ام و ترسناک‌تر از آن‌چه که بودند تصورشان کرده‌ام. با این حال هنوز هم سخت و غم انگیزند.

واقعیت را هیچ وقت نمی‌شود تغییر داد و هیچ چیز آن‌طور که تو می‌خواهی پیش نمی‌رود. قهوه‌ات را فراموش می‌کنی و سرد می‌شود. درست در بدترین زمان ممکن خوابت می‌برد. کلمات را نمی‌توانی به شکل مد نظرت کنار هم بچینی. کسی را که دوست داری نمی‌توانی ببینی و با این حال هزار بار با کسی که از او نفرت داری رو به رو می‌شوی. توی عکس‌ها خوب نمی‌افتی و وسیله‌ها درست همان زمان که باید به درد بخورند، خراب می‌شوند. لباس مورد علاقه‌ات لکه می‌شود. دوست‌هایت ترکت می‌کنند. کتاب‌هایی که با تک تک کلماتشان زندگی می‌کردی تمام می‌شوند. آدم‌ها بدون شنیدن حرف‌هایت قضاوتت می‌کنند. ذوق می‌کنی، انتظار می‌کشی و بعد همه چیز برعکس اتفاق می‌افتد. با خودت فکر می‌کنی که مگر قرار نبود رویاهایمان به واقعیت بپیوندند و بعد به یاد می‌آوری که این، یک داستان خیالی که در انتهای آن، آدم‌ها تا آخر عمر و در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند نیست. و این زندگی واقعی است. زندگی بی‌رحم واقعی...

1405/1/14