سیبی، چکیده از بذری، نروییده...
سومین درنگ

درنگ عزیزم، سلام. همزمانِ با نوشتنِ این نامه، نشستنام شبیه سرخوردگیِ پیرزنیست، که در جوانی بافتن را یاد نگرفته است.
در من، دختر بچّهای با قدمهای کوچکش، حیاتِ تنم را میدود. دختری، شاید چهارده ساله، با حسرت، سرخوشیِ کم دوامِ دختر بچّه را پلک میزند. و دختر دیگری، شاید بیست و پنج ساله، غم و شادیِ این دو را، لبخند میزند...
دوست دارم از سرکارم، بیرون بیایم. قصّهها که تمام میشوند، ادامهی نوشتنشان، سابقهی قصّه را گرفتارِ تکرار میکند. امّا میترسم. میترسم آخرین نقطه را، روی برگهای بگذارم، که نباید آخرین برگه باشد...
کاش کمی، و نه بیشتر، کمکم میکردی. کاش نمینوشتی باید سهم مسئولیتم را بردارم. مگر کمک گرفتن، قسمتی از قدرتِ ما نیست؟ و اعترافِ به ناتوانی، شکلی از توانایی؟
دوست دارم کم بیاورم و دستهایی که به سمتم میآیند، ترحمی در حافظهی انگشتهایشان، نباشد. دوست دارم شروع به نوشتنِ قصّهای نو بکنم. نفس کشیدن میان خطوطِ این قصّه را دوست دارم؛ امّا کشفِ شگفتیهایی که نمیدانمشان را، بسیار بیشتر...
یعنی ممکن است در یکی از قصّههایم، هوایی را نفس بکشم، که از ریههای تو برگشته است...؟
دوستدار و ناتوانِ تو، ملیکا، حصارکی.
مطلبی دیگر از این انتشارات
دلتنگی
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو؛
مطلبی دیگر از این انتشارات
مولانا، لانگ دیستنس و عشق