Whatyaldameans@
سیاره من
امروز با میل دانشگاه، نقاشی که از خودمون کشیدهبودم رو برات فرستادم. گفتی که قند تو دلت آب شد. دقیقا همین چندتا کلمه با همین چینش.
امروز از صبح داشتم گالریم رو مرتب میکردم.
مثلا یه عکس پیدا کردم مربوط به مهر ۱۴۰۲. جشن ورودیهای ما بود. من وایسادهبودم و تو با سه تا فاصله نشستهبودی رو زمین. پیرهن آبی با خطخطهای سفید تنت بود و موهاتم فرفری و بلند بود. من و تو اونروز همو ندیدیم. همو تو کلاس مشترکم ندیدیم تا تابستون ۱۴۰۳. تو آزمایشگاه طبقه اول. من برای مصاحبه با استادها میومدم و تو هم اونجا مشغول بودی. بهم سلام کامل نمیدادی. بنظرم شبیه لوفی بودی، خوشگل بودی و حدسایی که از شخصیتت میزدم رو دوست داشتم ولی فکر نمیکردم راهی برای حرف زدن باهات وجود داشتهباشه حتی. و واقعا هم نداشت.
بهمن ۱۴۰۳، دقیقا روز اول ترم، تو کلاس دو، باهم سر اینکه الان کلاس استاد من تشکیل میشه یا تو، بحثمون شد. درواقع تو از یجایی به بعد جوابم رو ندادی. دو هفته بعدش هم بعد حذف و اضافه من ریضمو برداشتم و همکلاسی شدیم.
تابستون ۱۴۰۴، بعد جنگ بود. شرایط رو هوا و افتضاح بود. تو پروفایل من رو دیدهبودی که یه درخت دم سربند رو بغل کردم. بهم پیام دادی و برنامه کوه چیدیم.
یادمه چهارشنبه بود قرارمون درکه. از مترو که اومدم بیرون دیدمت پشت فرمون بدون لبخند منتظرمی. سریع کابل aux رو دادی دستم. آهنگ iris رو گذاشتم.
آخرینبار که دیدمت، تو اتوبان صدر دوباره iris رو گذاشتم و تو یادت بود.
من رابطم با تو رو بخشی از درونیجات خودم میدونم. از تو یاد گرفتم که خودم رو مرکز قرار بدم و دوست دارم تغییری که داری میدی من رو.
وقتی به مرکز بودن فکر میکنم یاد اون نارنگی میفتم. ۳/۴ش برای من و ۱/۴ش برای تو.
۷ سپتامبر ۲۰۲۵، خسوف ماه خونین بود. هنوز نمیدونستیم که بینمون چیه. چندروز قبلش تو تازه برگشتهبودی ایران. صبح که تو راه دیدنت بودم بشکن میزدم، واقعا بشکن زدم و ویدیوهاش رو هم دارم. وقتی سوغاتیم رو دادی میخواستم بغلت کنم ولی راستش روم هم نمیشد. بعد اینکه امتحانها رو دادیم، ۷ سپتامبر رفتیم بام. درحالی که موسیقی interstellar تو گوشمون پلی میشد و نگاهمون به دستهای همدیگه بود، برای اولینبار دست همو گرفتیم و سرمون رو گذاشتیم رو شونه هم.
دستها واقعا جادویین. از همون شب جادوشونو فهمیدم. همون شب که از جامون پاشدیم و بهت گفتم از این به بعد همیشه باید دست همدیگه رو بگیریم. دوماه شده که نمیتونیم دست هم رو بگیریم بخاطر مریضیمون و من واقعا دارم میمیرم برای اینکه باز دستت رو بگیرم.
خیلی دوست دارم باهات برم کوه. تو مدل منی. از اینکه هردفعه باهم میریم طبیعت، میتونم بینهایت مکث کنم و نگاه کنم به درختها و گلها و پرندهها و آسمون و تو هم کنارم داری نگاه میکنی، خیلی خوشحالم.
آخرینبار که رفتیم کوه، دوستامون هم بودن. اونروز رو دقیق یادمه. ما از گروه عقب موندیم که بندای کفشمون رو سفت کنیم. نگاهمون افتاد به کوهای دور. عکس گرفتیم ازشون. بعد باهم عکس گرفتیم. و بعدش تو بینیم رو بوسیدی.
وقتی میای تو بغلم، مثل یه پتوی سنگینی که نمیخوام بری کنار. وقتی موهات رو میگیرم تو بغلم، نمیخوام زمان بگذره.
بدم میاد از کلیشه. من یکبار زندگی میکنم. یکبار اولین دوست داشتنو قراره تجربه کنم. و خوشحالم که تویی اون آدم. چون تو اصلا شبیه کلیشه نیستی. تو یک آدم سراسر خودتبودنی.
یک ترم باهم گذروندیم. روزهای فرد، صبحا دانشکده صنایع بودم. وقتی زمان نهار میومدم پایین. میدیدم توی سایت نشستی. متوجه اومدنم نمیشدی. رو میز هم مثل همیشه لپتاپ و موس و موس پد و کابلها و جامدادی و دفترت و قمقمه سبز و دستبند آسمونت بود. وقتی میزدم رو شونت، برمیگشتی و لبخند میزدی و من میفهمیدم که از دیدنم خوشحالی.
روزهای زوج دوتا کلاس مشترک داشتیم. یادمه اوایل رابطمون یه روز سرکلاس، جفتمون بدنمون رو رول کردیم عقب و وقتی شونههامون خورد بهم، هیچکدوممون تکون نخورد و لبخند زدیم.
شب همیشه ساعت ۸ وسایلمون رو جمع میکردیم که بریم خونه. من همیشه زودتر جمعو جور میکردم و منتظرت رو میز میشستم و بهت نگاه میکردم. از جلوف بدون چراغ رد میشدیم و وقتی از حراست رد میشدیم محکم دست همدیگه رو میگرفتیم و لبخند میزدیم. راهمون جدا میشد تو مترو و دو سمت مختلف خط میرفتیم. تو قشنگترین مدلی که توی زندگیم دیدم، بغل میکنی. گرم و کوتاه هم رو بغل میکردیم و میرفتیم. از دو سمت سکو بهم دست تکون میدادیم یا قلب نشون میدادیم و قشنگتر از تو وقتی با اون پیرهن آبیت تکیه دادهبودی هنوزم ندیدم.
میترسم زودتر از موعد از دست بدیم همو.
مطلبی دیگر از این انتشارات
قرة العین
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه به دختری که به دنیا نیامده
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو........