چیزهایی که همه تجربه میکنیم ولی کسی راجع بهشون نمیگه. با چاشنی روانشناسی! ایمیل: khodnevis9583@gmail.com
شاید، فانوس...
عطر تنت مرا سرزمینی میماند که دلم برایش پر میکشد. گویا تمامی وجودم بوی غربت میدهد. آخر میدانی؟ همین را بلدم!
عطر تنت را نفس میکشم و آن هنگام که پشتم میایستی، پشتم گرم به کوهی میشود که نمیدانم سست است یا که محکم.
دوستت دارم، به تباهی فرشتهای که عاشق ابلیس بود و به جهنم افتاد. به امیدواری ماهی که خورشید را به قیمت اتمام شب میبیند. به ناامیدی ماهیای جا مانده از موج دریا.
دوستت دارم، به جسارت سربازی که بیسپر به جنگ میرود. به سبک باری و سبک بالی و سبک مغزی کسی که رولت روسی بازی میکند.
از دور نگاهم میکنی و چشمم نمیبیندت. چشمم عشق تو را نمیبیند.
چشمم سیاه میبیند. نه چون نابینایی هستم کور، که بینایی هستم که واهمه دارد که به امید نور آفتاب چشم بگشاید و جز تاریکی نبیند.
عصا نمیخواهم.
بگذار در تاریکی بمیرم با امید آن که شاید فانوسی دستت بود و من نشد که ببینم.
دوستت دارم و دستم به جایی بند نیست. دلم از سنگ نیست. در اوج خواستن نمیخواهم. در اوج تمنا نمیخواهم. در اوج عشق… عشق؟
قلبم افسار ندارد. قلبم از آن توست اما زنجیر ندارد.
نه…
از آنت نیست اما کاش بود. شاید که قلب و مغزم یک حکم میدادند و من هزاران بار میان مرگ و زندگی دست و پا نمیزدم.
دوستت دارم، به بره ای که گرگ را. به زندانیای که زندانبان را.
سقوط با تو را به پرواز با غیر ترجیح میدهم.
دوستت دارم به انسانی دیوانه که پی ستاره ی سهیلی میگردد تا آرزو کند!
پانویس: نوشته ی عاشقانه ی اینجانب نه به معنی روال گشتن زندگی روزمره، بلکه به هدف بیان عواطفی ست که در میانه ی مبارزه برای دگرگونی به سوی آزادی اتفاق میفتد و متوقف نمی شود چرا که احساسات افسار ندارند که مهار شوند.
قسم به خون یاران، ایستاده ایم تا پایان.
به امید پیروزی.

مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه صد و بیست و دو ( فقط دو سه ساعت )
مطلبی دیگر از این انتشارات
خیابان نشاط
مطلبی دیگر از این انتشارات
خنزر پنزر