شبیه آخرین نامه _نامه(۸)

این شاید آخرین نقش‌هایی باشد که خاطرت بر صفحه ذهنم میزند و انعکاسش را از تکه‌های خوابم به یاد می‌آورم. در این مدت، قدم به قدم از احساسم درباره‌ی افعالی که برای رفتن و نبودنِ تو صرف شد، نوشتم. اما حالا در نامه‌ای که بی‌شباهت به آخرین نامه‌ نیست بیش از هر دفعه‌ای که تا به حال برایت نوشته‌ام، در جای دوری از ذهنم جای گرفته‌ای و بیش از هر زمانی، آخرین فکری هستی که به یاد آن می‌افتم.

خواب‌های پرابهام و وهم‌آلودم همیشه درباره چیز‌هایی در درونم میگویند که خودم هم نمیدانم. از همین تفاوتِ خواب‌های کم و کوتاه و یکنواختی که اخیرا به یادم مانده، با آن قبلی‌ها بود که فهمیدم به جای دوری از ذهنم نقل مکان کرده‌ای. و چیزهای دیگری را هم فهمیدم که نمیدانم به اندازه‌ای اهمیت دارند که کلمه‌ای برایش صرف کنم یا نه؟ چیزهایی مثل چهره‌ات. چهره‌ات در تکه‌هایی از خوابم که به یاد دارم.

آنجا نشسته بودیم. خیلی وقت بود که برگشته بودی و حالا اینجا بودی. اینجا در خانه. اما... چهره‌ات تاریک بود. تاریک و بدون هیچ تصویری. صورت بی‌چهره‌ای از تو میدیدم و با آن حرف میزدم و میخندیدم. رنگ‌های پریده‌ی صورت و موهایت در حال محو شدن بودند. و تو در حال محو شدن بودی. و در دست فراموش شدن. و تو... بله، انگار دیگر شبیه خواب‌های گذشته، ناراحت نبودی. فکر رفتن را از سرت بیرون کرده بودی و از ماندنت راضی بودی. بدگمان و بی‌اعتماد به تو نگاه میکردم. ولی خوشحال هم بودم. از اینکه بالاخره آمده بودی. اما... انگار دیگر دیر بود. این را نمیدانستی اما من میدانستم که دیر شده است. چرا دیر بود و چگونه، نمیدانم.

آری اینگونه‌ بود خوابی که دیده‌ام. تا وقتی که آنرا به کلمات تبدیل نکنم، فقط تصاویر متحرک و وهم‌آلودی بودند که از رشته‌های احساس‌ بافته شده و بی‌مفهوم و انتزاعی، در هم میلولیدند. معنا بخشیدن با واژه کردنشان آنها را به تصویری ثابت تبدیل میکند، برچسبی بر آن میزند و در قفسه‌های مشخصی مینشاند. اما در این فرایند رشته‌های زیادی از دست میرود. چیزهایی که در قالب کلمات نمی‌آیند. همیشه با کلمه بخشیدن به تصاویر، آنها ناقص میشوند. فقط گوشه‌ای از آنها و شاید قسمت کوچکی از آنها، مبالغه‌آمیز گفته میشود و بقیه از حافظه‌ی پذیرفته شده‌ی ذهن پاک میشوند. بله! این باگ بزرگ دنیای کلمات است.

پس اگر احساس کردی حرف‌هایم ناواقعی و عجیب و غریب اند، حس درستی ست. به راستی که من خودم هم نمیدانم چقدر از آنها واقعی و چقدر حاصل تخیلاتم است. میدانم که نامه‌هایم به دستت نمیرسد و آنها را نمیخوانی. این برایم بهتر است. بگذار میان کلماتی که خط‌کشی برای سنجش درستی هیچ کدامشان ندارم، سرگردان باقی بمانم و خیال کنم همگی حاصل تخیلی بیش نبودند.