فقط چون میدونم تو هستی ، امید دارم

قول دادم هر بار که بهت فکر میکنم یه ستاره بکشم

و وقتی به خودم اومدم تو یه کهشکشان گم شده بودم

یه اتیکت زدم رو خودمون « محکوم به شکست»

ناراحت نیستم بابتش

ته هر سناریو و حقیقت و خیالی ،این موضوع به جایی منجر میشه که هیچ وقت من و تو ، ما نمی شیم

( تیلور تو پس ذهنم میگه never say never )

احوالاتم روی یک خط ممتد با نوسانات محدودی به سر میبرند که شاید یه کم هیجان به زندگی بی هیجانم اضافه کنند

در اوج بی ثباتی، دارم تثبیت میشم

ناراحت نیستم بابتش

بدترین حالت ها رو در نظر میگیرم، تو بی من خوشحالی ، یکی هست که بیشتر از من میخوایش، احتمالا با نوک انگشتات صورتش و لمس میکنی ،همون دست ها ؟ همون دست ها...

و در کمال تعجب ناراحت نیستم بابتش

(به قول شاعر نترسم که با دیگری خو کنی

تو با من چه کردی که با او کنی؟!!)

طعم قهوه هنوزم نجاتم میده ولی رنگ آبی اتاق دلم و داره میزنه و خب از تکرارِ مکررات خسته م

ناراحت نیستم بابتش

به چشم می بینم ادم ها ( دوست یا غریبه ) در تلاشند که من و ببرند زیر سوال به هر نحوی چه مستقیم چه غیر مستقیم

ناراحت؟ I don’t give a FLYING FUCK بابتش

بذار که پل ها خراب بشن ، به خودم میگم

بذار که دیوار های طویل دور تا دورت ساخته بشن

بذار که سیل بیاد و هر چیزی که از گذشته لای احساساتت گیر کرده رو با خودش ببره

به خودم میگم

ناراحت نباش بابتش

بذار که اون چیزی که باید تموم بشه، تموم بشه

و چیزی که باید شروع بشه، شروع بشه

به خودم میگم

مدام به خودم میگم و نمیگم

ناخوداگاهم هم موافقه که این سری دیگه خودم و گول نمیزنم

حاضرم که وسط اتوبان از ماشینی که من و به احساسات قدیمیم وصل میکنه، خودم و پرت کنم پایین تا قلبم له بشه که بی حس بشه و هیچی یادش نیاد

چون من یادمه وقتی تو قلبم به جای خون

مذاب داغ پمپاژ می‌شد

یادمه که خط احساساتم مثل جای یه زخم چاقوی وحشتناک رو برق چشم هام افتاده بود

من هم آبی ترین غم ها رو تجربه کردم

هم طلایی ترین روزها رو چشیدم

هم کوتاه ترین موها رو داشتم

و خیس ترین بارون ها رو زندگی کردم

من هم بلدم چجوری از گل های رو میزم مراقبت کنم

هم میدونم چه زهری واسه کشتن ریشه های یه درخت خوبه

ناراحت نیستم بابتش

دوگانگی قبلا من و آزار میداد

الان باهاش خو میگیرم

مثلا

من دلم تنگ شده ولی باهات حرف نمیزنم

من از فلفل دلمه متنفرم ولی میخورمش

من بهت حس داشتم ولی رفتم

من دوستت نبودم ولی باهات قهرم

من شوبرت دوست دارم ولی باخ میزنم

من در و بستم ولی قفل نکردم

من منتظر نیستم ولی از لای پنجره بیرون و نگاه میکنم

به چیزی نگاه میکنم که قبلا بهش میگفتم «نور گرم تو زمستون»

الان بهاره

من باید شکوفا بشم چون من بخشی از طبیعتم

مثل معنی اسمم

من باید جوونه بزنم ، چون مثل درخت های خیابونمون منم تو پاییز خشک شدم و ریختم

تو زمستون یخ زدم و لخت موندم

الان باید سبز بشم

الان باید به صدای فروغ گوش بدم که گفت

(دست هایم را در باغچه میکارم، سبز خواهم شد

می دانم

می دانم ، می دانم)

الان نوبت منه؟

الان نوبت توئه، به خودم میگمش

نور کافیه، امید هست و خدا

اینجا نشسته کنارم

روی موهای مامانم و دست های بابام و صدای داداشم ، خودش و بهم تو مهم ترین هام نشون میده

تو ابرها ، هم اونایی که تو آسمون هستند هم اونایی که روی بوم نقاشیشون کردم

میدونم هست که هر وقت بخوام میتونم گریه کنم و خودم و پرت کنم تو بغلش و بگم که

فقط چون میدونم تو هستی ، امید دارم

فقط چون میدونم تو هستی خدا

من لای کلمات گم میشم و پیدا میشم

توی گرد و غبار روی جلد کتاب هام خاک میشم

فرداش با نسیمی که میاد زنده میشم

وقتی که ساز میزنم ، اون صدا منم

وقتی فالش هم میزنم، بازم منم

الان نوبت منه که جوونه بزنم؟

الان نوبت توئه ، به خودم میگمش

من چند تا عدد دیدم و چند تا خواب

چند تا آسمون دیدم و هزار تا رنگین کمون

من هزار بار تموم شدم

هزار بار شروع شدم

الان وقت سبز شدن توئه

به کیانا میگمش