قاصدک‌ها حق دارند

سلام. دیروز در خیالِ امیردیوونه‌ی وضعیت‌سفید، سربازانِ عراقی در باغ ریختند و خانمِ شیرین را کشتند! امیر اینطور خانمِ شیرین را فراموش کرد و در ذهنش او را کشت. کاش من هم شبیه به امیردیوونه‌ی وضعیت‌سفید بودم. ان‌وقت همین روزها که تنور داغ است! در خیالاتم موشک یا بمبی بر سرِ شما فرود میاوردم و تمام. نه، در ان‌صورت هم یحتمل تا سالها بالای جسمِ بی‌جانِ خیالی‌تان اشک میریختم. بله. من خوب خودم را میشناسم. شما حتی شبیه به خانمِ شیرین هم نیستی. شما اصلا نیستی. هیچ‌جا نیستی. هیچ‌جا نمیتوان شما را پیدا کرد. یحتمل شما جایی به دور از واقعیت و حتی خیال هستی. شما ان‌قدر دوری که قاصدک هم نشانیِ شما را نمیداند. بچه‌تر که بودیم انگار قاصدک‌ها نشانیِ همه‌چیز و همه‌کس را میدانستند، قاصدک‌ها عوض شده‌اند یا ما؟ نمیدانم. اما خوب میدانم حالا که قاصدک هم جای شما را پیدا نمیکند یعنی "کَشک". معنیِ "کَشک" یعنی من هم نمیتوانم جای شما را پیدا کنم. این روزها بیشتر از هر وقتِ دیگری مسخره شده‌ام. شما تا به حال مسخره شده‌اید؟! این روزها دائما خودم را با امیردیوونه و فلانی و فلانی و فلانی مقایسه میکنم. اما حتی اگر من هم جای یکی از انها باشم محال است شما شبیه به طرف مقابل‌شان میبودید. شما شبیه به هیچکس نیستید. قاصدک‌ها نمیدانند اما من شاید بدانم شما کجا هستی، شما جایی میانِ خواهش و امکانی؟ روی پُلی ایستاده‌ای که هرگز سر و ته ندارد! من شما را روی این پُل گذاشتم، خیلی سالِ پیش. قاصدک‌ها یا به دنیای خواهش میروند و یا به دنیای امکان، حالا شما کجایی؟ ایستاده روی پُلی میانِ خواهش و امکان. نمیدانم تو از این پُل سقوط خواهی کرد؟ به تنهایی؟ یا من هم؟

امروز روزِ شصت و هفتم جنگ است.
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵

- ۵۸