مدت زیادی نمیشود

من برای تو روزهاست نامه نمینویسم

روزهاست شروع نامه هایم با( حال ریرای تو خوب است)شروع نمیشود

چون حالا ریرا برای تو نیست، حتی اگر نامی هم که برایش انتخاب کردی هنوز سر در ویرگولش یا در زبان دوستانش باشد

بعد از تو مرد بعدی برای من نام دیگری انتخاب کرد

میگفت به معنای ستاره ی منتخب است

راستش مرد بعدی را دوست نداشتم

مرد بعدی هم احتمالا آنقدر ها که میگفت دوستم نداشت و میفهمیدم در ذهنش یک چلنج بزرگ هستم که چون مدتهای مدید به دستش نمی آمدم حرص و ولعِ داشتنم،نگهش داشته بود

مرد بعدی نمیفهمید من از (دخترم) خطاب شدن و مراقبت های دقیقه ای حالت تهوع میگیرم و راستش مرد بعدی اصلا تقصیری نداشت .

من با تمام مردهای بعدی شبیه به آشغال های سرگرم کننده رفتار کردم

دور انداختمشان

و هربار عذاب وجدان گرفتم

و بله تقصیر ها همه گردن من بود.

ریرا
ریرا

روزهاست از ریز کارهای روزمره ام برایت نامه در نیاورده ام که تو به مسخره ترین شان هم افتخار کنی و از کاه هایم کوه بسازی که کم نیاورم.

راستش روز هایم هنوز مسخره است

بیدار میشوم و به سقف طولانی مدت نگاه میکنم و از تصور اینکه مجبور هستم تخم مرغ آب پز به جای شکلات صبحانه بخورم بدنم بند به تخت میشود.

نمیدانم شاید هم از اینکه باز به عنوان یک زن دراین خراب آباد چشم باز کرده ام کلافه باشم‌.

قرص های تیروئدم را میخورم

آهنگ های تکراری لانا را پلی میکنم

ورزش میکنم،

پوست لبم را میکنم،اصطلاحات فرندز را توی دفترم‌مکتوب میکنم،

تماس های تلفنی ام با دوستانم زیادی طولانی میشود

ماگ هایی که همه شان رد کافئین گرفته اند را از روی میزم جمع میکنم که تا شب دوباره رهایشان کنم سر همین میز

کلاس های پشت گوشی و صداهای مدام قطع ووصل شده دیوانه ام میکند و دلتنگ خوابگاه میشوم

توی آینه موهایم را بالا میکشم که به کوتاه کردنشان راضی شوم

با مصیبت به توییتر وصل میشوم و اخبار میخوانم

و راستش احتمالا حالا به ذهنت هم خطور نکند آن نوجوان خشونت ستیز به چه افراطی افتاده و روزها در ذهنش لا به لای اخبار مملکت به چه چیز هایی فکر میکند.

سعی میکنم جزوه ی دارو های قلب را تمیز بنویسم و از خودم عصبانی نشوم اگر نام داروهای سیستم عصبی را مدام به جای هم استفاده میکنم

و وقت گیر اورده ام تا گزارش همه ی مریض هایی که طول یک ترم از پروندشان عکس گرفتم و در گالریم خاک میخورد را باز کنم و مرور کنم

احتمالا برایت باور کردنی هم نیست که بالاخره با بیمارستان آشتی کردم.

پاکت سیگار را جای صعب العبوری جاسازی کردم که برای کشیدنش به زحمت بیفتم و بیخیال شوم

و بله.نتیجه بخش بوده.

تا حد امکان پا از خانه بیرون نمیگذارم

مطمئنم فراموش نکردی که من تا چه حد از این شهر بیزارم

از خیابان هایش

از رانندگی مردمش

از بافت خانه هایش

از هوایی که نمیگذارد درست نفس بکشم

و مطمئنم میتوانی حدس بزنی میان جنگ بمب در شهر دیگری را به آرامش در این شهر ترحیح دادم

این سالها تلاش هایم نتیجه داده و کنترل گر بودنم را کنترل کرده ام و میلیون ها بار برای خودم تکرار کرده ام که مسئول کنترل کردن تمام آدم های اطرافم نیستم

این را هم خوب یادت است که این یکی ارث مامان است و عجالتا من مقصر این یکی نیستم

تا یادم نرفته بگویم رابطه ام را با مامان هزار بار تعریف کرده و نابود کرده ام

پذیرفتم ما تا همیشه بلای جان همیم و جانمان برای هم در میرود

تناقض احمقانه ای دارد

این را میدانم و چاره ای نمیابم

من لابه لای روزمرگیم هایم یادم افتاد مدتهاست برای تو نامه نمینویسم

مدت هاست از دهان تو ریرا خطاب نمیشوم

مدتهاست به دستبند های چرم روی مچ تو زل نزده ام و مدتهاست نوک انگشتت هایت را نبوسیده ام

اما مدت زیادی نمیشود که گلی که برایم فرستاده بودی را همراه تکه کاغذ میانش وحشیانه به سطل آشغال انداختم.

مدت زیادی نمیشود که رها کردن برایم مثل اب خوردن شده

مدت زیادی نمیشود در دوستت دارم گفتنِ غیر واقعی،تبحر پیدا کرده ام

مدت زیادی نمیشود.

مدت زیادی نمیشود.