از نوشتن ، یک ویرگول سهم ما شد
نامه ای از راه دور به کودکم
سلام به آلوچه بابا
من از قلعه ی هری پاتر دارم برایت نامه می نویسم با دیوار های قشنگ و بلند و سرباز های گیج که مدام می چرخند و نمی نشینند به نظرم کونشان می خارد.اینجا خیلی جادوییست حتی یک جارو هم داریم که سوارش می شویم،حتما از خودت می پرسی چرا با جارو نمی آیم پیشت خب هنوز رانندگی با آن را خوب یاد نگرفته ام،فعلا با آن تا دم توالت می روم و بر میگردم طوریکه نوک دمپایی هایم به زمین کشیده می شود.
اینجا همه قبل از خواب از داستان های جادویی خود تعریف می کنند مثلا اینکه چگونه یک شبه به ثروت زیادی رسیدند یا آن را از دست داده اند و من هم ادامه ی تعریف های آن ها را در خواب می بینم و صبح گنجشک ها مرا بیدار می کنند تا از تو برایم خبر بیاورند من هم به آن ها می گویم قبل از ساعت یازده بیدارت نکنند جیک جیک آنها خبرهاییست که من برایت آورده اند.
از مامان و خاله هم بی خبر نیستم نگهبانان قلعه به من گفته اند آنها حالشان از ما بهتر است،هر روز صبح به آنها شکلات صبحانه می دهند ولی به ما فقط کره،پنیر،خرما و چیز های سالم می دهند.
اینجا ما هیچ مشکلی نداریم به غیر از اینکه صندلی غذاخوری من کمی پایه اش لق شده و قیژ قیژ می کند،دایی و عموسعید فکر می کنند این صدا از من است ولی به آنها همیشه گوشزد می کنم این فکر زشتیست.
شاد باشی،زود برمی گردم فقط روی صندلی لق ننشین.
بوس!
بیدار می کنند تا از تو برایم خبر بی
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه؛
مطلبی دیگر از این انتشارات
امشب برف میامد، خیلی زیاد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
پایان داستانی عاشقانه