نامه‌ای برای تو!

چقدر آرام بنظر میرسی عزیزکم! و این درحالیست که شعله های افکار و درد ها و ... درونت زبانه می‌کشند اما تو داری تلاش می‌کنی برای اندکی آرامش تلاش میکنی حرف دیگران را نادیده بگیری تا وقتی که درزمان درست خودشان سکوت کنند!

چقدر غمگینی،غمگین تر از هم سالانت میدونم همش ته دلت داری میگی چرا من انقد باید سختی بکشم چرا بقیه مثل من نیستن و با خیال راحت میرسن به همه چی! چقدر انتظار انتظار انتظار...

واژه‌ی غریبی نیست نه؟ سراسر زندگی‌ات شده است انتظار! اصلا کی قرار است بالاخره این انتظار به پایان رسد یکبار هم که شده جهان کوتاه بیاد و تو انتظار نکشی...

آرزوهایی که هرروز یکی بعد از دیگری تبدیل به رویا می‌شوند و دور‌در‌دست تر! یادت میاد وقتی کوچیک بودی به این سن که فکر میکردی قند تو دلت آب میشد؟اما عزیزکم متاسفم که هیچ چیز شبیه رویاهای کودکی نشد...

هیچ وقت تو زندگیت معنای واقعی حسرت رو درک نکردی اما در این یکسال طوفانی کلمه‌ی حسرت حرف به حرف برایت معنا شد! انگار زمان ایستاده دقیقا ایستاده تا درد تورا تماشا کند انگار که لذت می‌برد از این درد... و مانده‌ای چشم در راه روزی که این غم ها سرآید؛

شعری از قیصر‌امین‌پور
شعری از قیصر‌امین‌پور