اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبتبار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحهها رجوع کنید!
نامه ای برای روزهای بعد از من
این نامه رو چند روز پیش برای خداحافظی با خانوادهام نوشتم اما امروز که دیدم چالش نامه رو آقای گنجشک راه انداخته تصمیم گرفتم منتشرش کنم:

سلام
احتمالا زمانیکه این نامه رو دارید میخونید، من دیگه پیشتون نیستم. اما روزیکه من این نامه رو براتون نوشتم هم کسی پیشم نبود. من بودم و یه دل غمگین!
یه جفت چشم خیس و یه قلب ترک خورده... اما من هنوزم دوستتون دارم!
میدونم بارها خواستم خودکشی کنم و آخرش سر از آسایشگاه درآوردم. میدونم مرد(عشق) گفته اگه بازم خودکشی کنی رهات میکنم. میدونم که دلتون برام تنگ میشه.
همه اینها رو میدونم اما شما نمیدونید من چه رنجی رو تحمل میکنم.
امروز تصمیم گرفتم که انجامش بدم، برنامهاش رو هم ریختم. فقط از خدا میخوام این بار به جای آسایشگاه برم بهشت زهرا...
دل منم براتون خیلی تنگ میشه مخصوصا برای مرد(عشق)، برای روزهای خوبی که کنار هم داشتیم اما میدونم اون قویتر از چیزیه که همه فکر میکنیم و میتونه دوباره یه زندگی جدید رو شروع کنه.
دلم برای داداشی هم خیلی تنگ میشه. همیشه خودمو تو عروسیش با یه لباس سبز تصور میکردم. حیف...
برادر عزیزم تتویی که ست داریم رو همراه خودم میبرم که هروقت دلم برات تنگ شد به یادت باشم. تو هم هر وقت دلت برای خواهر مغمومت تنگ شد به اون تتو نگاه کن و بدون که تیکه ای از من همیشه همراهته...
مامان و بابا! ما سه نفر قدر یک دنیا همدیگه رو اذیت کردیم. من شما رو بخشیدم لطفاً شما هم منو ببخشید.
و در آخر همسر مهربونم منو ببخش که همراه خوبی برات نبودم، ببخش که تنهات گذاشتم...
دوستتون دارم
مینا
پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵
.
.
.
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای برای تو....
مطلبی دیگر از این انتشارات
امشب همه غمهای عالم را خبر کن
مطلبی دیگر از این انتشارات
بعثت