نامه ای به معشوق خیالی

سلام

نمی‌دانم این نامه را هرگز خواهی خواند یا نه. شاید هم اصلاً وجود نداشته باشی و تنها رویایی باشی که سال‌ها در گوشه‌ای از ذهنم زندگی کرده است. با این حال دلم می‌خواست یک بار، فقط یک بار، تمام حرف‌هایی را که در دلم مانده برایت بنویسم.

این را بدان که دوستت دارم.

هیچ واژه‌ای نتوانسته عمق احساسی را که به تو دارم توصیف کند.

فقط می‌دانم که از میان تمام فکرهایی که هر روز از ذهنم عبور می‌کنند، فکر تو تنها چیزی است که هنوز لبخند را به صورتم می‌آورد.

بارها در خیال خود تو را در آغوش گرفته‌ام. بارها چشمانت را تصور کرده‌ام و ساعت‌ها با تصویری که از تو در ذهنم ساخته‌ام زندگی کرده‌ام. گاهی آن‌قدر این خیال واقعی به نظر می‌رسد که برای لحظه‌ای فراموش می‌کنم میان من و تو فاصله‌ای وجود دارد.

نمی‌دانی فکر کردن به تو چه آرامشی در من به وجود می‌آورد

هر بار که به تو می اندیشم، شلوغی دنیا رنگ می‌بازد. برای چند دقیقه همه چیز ساکت می‌شود و من در جهانی قدم می‌زنم که تو در آن حضور داری. جهانی که شاید هرگز وجود نداشته باشد، اما برای من زیباترین جای دنیاست.

اما صد حیف که نمی توانم تو را داشته باشم.

بعضی آدم‌ها را فقط می‌شود دوست داشت، بی‌آنکه بتوان در کنارشان زندگی کرد. بعضی آرزوها را فقط می‌شود در دل نگه داشت، بی‌آنکه روزی به آن‌ها رسید.

شاید تو یکی از آنها باشی.

آرزویی شیرین که هرگز به واقعیت تبدیل نمیشود، اما ردپایش تا همیشه در قلبم باقی خواهد ماند.

اگر روزی در جایی از این دنیا یا دنیایی دیگر یکدیگر را دیدیم، دوست دارم بدانی که زمانی کسی بود که بی‌هیچ چشم‌داشتی دوستت داشت؛ بی‌آنکه تو را داشته باشد و بی‌آنکه بتواند به تو برسد.

و شاید همین، غم‌انگیزترین و در عین حال زیباترین بخش ماجرا باشد.