جمله بیقراریت از طلب قرار توست***طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
نامه ای به یار آینده ۴

سلام خدمت دلبر
میگفت خدا ما رو ازمایش میکنه و ما نمیدونیم این ازمایش دقیقا برای چیه؟
من این روز ها نمیدانم دارم امتحان میشوم برای تسلیم بودن یا استقامت و مقاومت کردن. قبلا میگفتم در چنین موقعیت هایی که نمیدانی باید تسلیم باشی یا تلاش کنی ان کاری که سخت تر هست را انجام بده، اما الان حتی نمیدانم کدام سخت تر است تسلیم شدن یا مقاومت کردن؟
تعداد نامه هایی که برایت نوشته ام زیاد شده و محتوای ان از دستم در رفته پس احتمال اینکه محتوای یکسان را هر بار به شیوه های متفاوت یا زاویه دید های متفاوت برایت بنویسم به جان بخر دلبرجان.
واقعیت اش این است که نمیدانم ایا این شیوه ای که پیش گرفته ام و شده مبنای تصمیم گیری هایم درست هست یا نه هوی و هوس و لذت است یا منطق؟
ببین دلبرجان شاید در نامه گذشته به ان اشاره هایی کرده باشم اما این روز ها بسته به موقعیت ها و شرایط و تصمیم گیری های حاد میتوانم حضورش را بیشتر متوجه بشوم.
بگذار ماجرا را از دریچه خاطره ای برایت تعریف کنم.
به یاد دارم زمانی که مادرم کتی را برای من پسند کرده بود و اصرار داشت ان را بخریم به اصرار مادر رفتیم و ان کت را دیدیم رنگش بد نبود اما مسئله این بود که از ان جنس و پارچه و رنگ دو طرح از ان کت بود من یکی و مادر دیگری را پسندید من دلم با ان کتی بود که کمی بیشتر به نظر به اندامم میخود و مادرم کتی را که کمی سایز و مدلش بزرگ تر بود، استدلالش هم این بود که این سنگین تر است و بعدا که چاق بشوم بهتر است.
برای من ان تصمیم گیری در ان لحظه سخت بود دلم عمیقا و واضحا ان کت تنگ ترِ یقه انگلیسی را پسندیده بود و مادر با همراه کردن نظر فروشنده با نظر خودش به خرید ان کت دیگر اصرار میکرد. من نیز بعد از کلی دو دلی و چند باره عوض کردن کت سعی کردم تا دم پرداخت هزینه روی نظر خودم بیاستم اما دقیقا در اخرین لحظه تردید ها ترس های عجیب و غریب و اصرار های فروشنده و مادر به اشتباه بودن نظر من و زیبا تر بودن نظر مادر در نهایت کتی را که مادر انتخاب کرده بود خریدیم یک خرید مصلحتی. از لحظه ای که پایم را از مغازه بیرون گذاشتم پشیمان بودم پشیمان از کتی که انتخابش نکردم و پیشیمان تر بابت تصمیمی که از پس ترس ها و تهدیدها انجام شد و نتوانستم پای انچه عمیقا میخواستم بمانم. البته من سعی کردم هنگام خرید با دلایلی خودم را به ان خرید قانع کنم اما باز هم خوب میدانستم که ان دلایل تنها توجیهی برای سرپوش گذاشتن بر ترس ها و تردید هایم بود.
خرید کت همانا و نارضایتی من همانا و دعوا و مرافه و اشک بعد از ان خرید همان. به یاد دارم شاید ان اولین نشانه های برخواستن من بود زمانی که به ان خرید تن داده بودم اما هر چه حساب میکردم نمیتوانستم به رویکرد مادر تن بدهم اخرش هم عنان از کف بریده و صدای توی گلو و چشم اشکالود اعتراضم از ان رفتار را به پدر و مادر گوش زد کردم کتی که نه انتخاب اولیه اش با نظر من بود و نه انتخاب نهایی اش.
حالا مقصود من از این حرف ها چیست؟
ان کت و لباس ها و تصمیم های خورد وکلان دیگر زندگی چه درست چه نادرست من را به این موضوع هدایت کرد که من از جهان بیرون حمایتی برای تصمیم هایم نخواهم شد اما در نهایت کسی که باید ان کت ولباس را بپوشد و راضی باشد یا ناراضی من خواهم بود پس بگذار به جای مصلحت اندیشی های کاذب و تن دادن به نظر دیگران از روی ترس و تهدید با خودم صادق باشم و انچه دلم میگوید انجام بدهم. من برای تصمیم های زیادی از زندگی ام تسلیم شده ام و با نارضایتی بعد از ان نیز روبه رو شدم. میخواهم بگویم مگر نباید ادمی جور انتخابی را بکشد؟! بگذار این جور کشیدن، جور تصمیمی باشد که خودم گرفته ام. اشتباهش، رنجش، طرد شدن و...اش را دلم میخواهد به تن دادن به تصمیمی که به نظر درست است و نارضایتی بعدش به جان بخرم.
این روز ها که این شیوه تفکر شده باب تصمیم گیری هایم و به واقع نمیدانم چقدر موفق بوده ام یا نه اما چیزی که بیش از پیش میشنوم این است که مادر یا گاهی از دوستان میگویند قد شده ام رفتار هایم را به خودخواهی تعبیر میکنند یا صفاتی از این دست را به من میدهند، خود فکر میکنم این رفتار هاغیر منعطف شدن را نشان میدهد نمیدانم اما هرچه هست این روز ها کمی اعتمادم به خودم بیشتر شده بیشتر نگاهم روی خودم و دلم و صداقت داشتن با خودم هست من از نارضایتی پشت چیزی که دلم میخواد و انجامش نمیدهم بدم می اید خیانت به خودم هست خیانت به اراده و ازادی و ارزشم هست اگر دیگران در زمین من بازی نمیکنند بگذار حداقل خودم در زمین خودم بمانم اگر کسی ان بیرون همراه و تشویق کننده و حامی من نیست بگذار خودم حداقل همراه خودم بمانم نه اینکه از ترس این ماجرا خودم هم به خودم خیانت کرده و پشت کرده به خود بروم در زمین دیگران و پشت دست دیگری بازی کنم من فرزند سوم و اخر هستم نمیدانم چیزی از این موضوع درک میکنی یا نه اما فرزند اخر بودن یعنی یک عمر پشت دست دیگری بازی کردن من دیگر نمیخواهم ادامه بدهم دلم میخواهد کمی با خودم باشم حتی اگر بهایش از دست دادن دیگران باشد بگذار این دیگران باشند که از دست میدهم نه خودم.
نمیدانم خواندن این نامه برایت خوشحال کننده خواهد بود یا نه اما واقعا دلم میخواهد به رضایت خودم بیشتر اهمیت بدهم به تصمیم خودم به انتخاب ها و الویت های خودم من خسته ام از از روی ترس تصمیم گرفتن بگذار روزی هم از روی اعتماد به خودم تصمیم بگیرم.
فقط امیدوارم دنیا و خدا هم از این تصمیم من حمایت کنند چون زورم اگر به اطرافیانم برسد به خدا و دنیا نمیرسد و باید تن بدهم. ان تصمیم ها را نمیدانم ولی خدا کند که خدا کمکم کند.
این نامه بیشتر محتوایش به درد خودم میخورد چیزی خیلی برای تو ندارد امیدوارم من برا ببخشی اما گاهی احساس میکنم من تا زمانی که من نشوم نمیتوانم ما بشوم تا زمانی که ماندن در زمین خودم را یاد نگیرم نمیتوانم با رضایت و بدون ترس در زمین دیگری بازی کنم بگذار اگر قرار است از خود گذشتگی و کوتاه امدنی در زندگیمان باشد از روی علاقه و رضایت باشد نه از روی ترس و تهدید و نگرانی. امید دارم متوجه این حرف هایم بشوی و خیلی انگ خود خواهی به من نزنی اگر هم میزنی اشکالی ندارد به جان میخرم تا مبادا روزی تو را مقصر تصمیم های خودم بدانم. مال خود را سفت میگیرم که مبادا تو را دزد خطاب کنم.
مراقب خودت و ارزو هایت باش و بیا یاد بگیریم که چگونه میتوان با رضایت زندگی کرد و دست دیگری را گرفت و کمکش کرد که رشد کند نه اینکه از روی اجبار و ترس همراه بشود.
20/2/1405
مطلبی دیگر از این انتشارات
💌 چیزی که بعد از رفتنش در من جا موند!
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای برای صندوق پستت:
مطلبی دیگر از این انتشارات
توپبازی با پسرک