نامه به پسرم.

تمام امروز رو به پسر نداشته‌م فکر کردم که ماه‌ها پیش براش نوشته‌ بودم: "آه پسرِ نداشته‌ام.

چقدر دلم میخواست روزی اسمت را صدا بزنم، برایت از همه چیز بگویم، دلم میخواست اتاقت را بچینم و برایت تمام ماشین‌های فلزی که پشت ویترین خاک خورده‌ی مغازه‌ی کنار میدان دیدم را بخرم، چقدر دوست داشتم برایت از همان شلوار پیشبندی‌هایی که همیشه خودم ارزو داشتم بخرم، دلم میخواست از همان کفش‌هایی که وقتی راه میروی چراغ میزند برایت بگیرم، همیشه دوست داشتم از همان راسته‌ی خیابان بهار که با طاهره پیاده میرفتیم برایت لباس بخرم، چقدر دوست داشتم وقتی از سرسره پایین می‌آیی در اغوش بگیرمت، دلم میخواست به اندازه‌ی تمام روزهایی که ارزو داشتم پسربچه باشم با تو فوتبال بازی کنم، چقدر مشتاق بودم سنگر بگیرم و تو با ارپیجی پلاستیکی مرا هدف بگیری، دلم میخواست در بازی به تو ببازم و مادری برنده باشم، چقدر دلم میخواست صدایت را زمانی که مرا صدا میزنی بشنوم.

چقدر دوست داشتم روزی تو را داشته باشم و زندگی را درون چشمانت ببینم.

حقیقتا دوست میداشتم اگر روزی تو را میدیدم پسرِ نداشته‌ام." امروز فکر کردم بیشتر از هرچیزی نبود پسرم رو احساس میکنم. که تمام مراقبتهایی که باید از پسرم بکنم داره برای بقیه بچه ها خرج میشه و ایکاش پسر داشتم تا مثل امیرعباس که فقط میره بغل زندایی فقط بغل من میموند و هیچ جایی نمیرفت.

پ.ن: اصل این متن که نامه باشه رو ۲۸ خرداد نوشتم.

۲۷ اذر ۱۴۰۴

ـ ۱۹۶