نامه‌نوشت‌روزِدوازدهم.

روزِدوازدهم ضجّه‌های بی‌رحم'




صداها، چونان خنجری زهرآلود در بافتِ نازکِ مغزم فرو می‌روند. هر بانگ، زخمی تازه می‌سازد، هر هیاهو، زلزله‌ای درونم می‌افکند. گویی زمین و زمان هم‌قسم شده‌اند تا تیشه بر ریشه‌ی آرامشم بزنند نامه‌ای با عنوانِ دوازدهم ضجّه‌های بی‌رحم'

ضرباهنگِ درهم‌تنیده‌ی جهان، همانند طوفانی بی‌انتها، بی‌وقفه می‌غرّد. فریادهای بی‌پایان، آوار می‌شوند بر پرده‌های گوشم، سکوت، چونان رؤیایی محال، در تاریکیِ صداهای گوشخراش دفن می‌شود. دیوارها می‌لرزند، زمین نفس‌های بریده می‌کشد، و من، در میانه‌ی این جنونِ سمعی، در حالِ احتضارم.
کاش می‌شد فریادها را در گوری بی‌نام دفن کرد، کاش می‌شد هیاهوی سنگین این جهانِ بی‌رحم را در طوفانِ سکوت محو ساخت. اما صداها، همچون دندان‌های گرگی گرسنه، در تار و پودِ لحظه‌ها فرو می‌روند، می‌دَرند، می‌درند، می‌درند… تا جایی که هیچ چیز از من باقی نماند، جز پژواکی دور از آرامشی که هیچ‌گاه نصیبم نشد.


روزجمعه۱۴۰۳.۱۱.۲۶
ساعت۱۲:۰۰دقیقۀ‌ظهر.
به‌قلم:ف.ب