یه نویسندم که کلمات، تازه بهش سلام کردن instagram:@ali.heccam_ t.me/Alinssr_ ali.heccam@gmail.com
نامهی نمیدانم چندم ؛)
امیدوارم بدانی مخاطبِ این نامهها کیست!
نظرت چیست در نامهی مثلا ۳۶۵اُم، در کافهای، در یک شهری، روبروی هم بنشینیم و به سلامتیِ تمام کردنِ این مسخرهبازیها، شاتهای قهوهمان را بالا بیاوریم و برخلاف روتینی که از قهوه خوردنم میدانی، لاجرعه، سر بکشیم و با شکلاتهایمان بازی کنیم.
مدتی سکوت کنیم و ناخواسته همزمان بزنیم زیر خنده، جوری که صاحب آن کافه و میزهای بغلدستیمان، چشمهایشان را به ما بسپارند و عوض غر، آنها هم به ویروسِ خندمان دچار شوند، بدون اینکه بدانند چرا! آنها نمیدانند، بخاری که از کلمات بلند میشود، در صفحههای مجازی، قابل مشاهده نیست؛ باز و بسته شدن دهان را باید دید؛ حرفهای بیویرایش؛ نفستَنگیِ حین و بعد از ادا شدنِ جملهای که بارَش از درخت گوجهیبزِ حیاطمان سنگینتر است؛ سرخ و سفید شدن، دیدن دارد و آنها اصلا این را نمیفهمند و ما، خوشحال از این همراهی، چند قطره اشک هم به گونههامان میبخشیم و نوکِ انگشتاهامان را به هم نزدیک میکنیم.
نه اینکه عجولانه، منتظر آن روز باشم، نه، فقط حس میکنم آن روز، روز خوبی میتواند باشد!
اصراری به این ندارم که زورَکی، آن شخصیتِ باب میلم باشی، منتها وقتی که بهت نگاه میکنم، مخصوصا آنجا که با دماغ، در لیوانِ بزرگِ لَتهاَت قایم میشوی و چشمانت با لبهی لیوان، مُماس میشود، دوست دارم با اجازهی کارگردان، یک کاتِ چند ثانیهای بدهم و وسط ابروهایت را ببوسم و بعد، ادامهی داستانمان! به قول اِبی در ترانهی « یه مَردی » که میگوید: « یه مردی به سن من عاشق بشه
با موهای جوگندمی روبروت
چقدر فرق داره نگاهش به عشق... » موهای منم جوگندمیِ...
کولهبارِ ایدهآلهایم را احتمالاً یک کتاب، نوشتن، موسیقی، سفر و مقداری هم کار، برای تواناییِ زندگی بین آدمها و یک یار که « پا » باشد، پر میکند و حاضرم برای زدن در دل جاده.
من حاضرم خندهام را با او نصف کنم، همانطور که حوصلهام را، زمانم را و عوضش، تمام صداقتی که در وجودم میشناسم را، بیشیله و پیله تقدیمش میکنم.
من به یک پا برای گذاشتن سرم برروی آن، بیشتر از بالشتهای نرمِ مادرم نیاز دارم. بالشت احساس ندارد، بیقراریهایم را نمیفهمد. انگشت ندارد، نمیتواند دست کند لای موهایم و نوازشش کند تا قفلِ زبانم باز شود و بعد، چشمانم بسته...
نمیدانم این نامهی چندمیست که به هوای تو، قلمم را روی صفحه، رها کردهام تا شیطنت کند، خودت با حواسِ جمعی که داری، شمارهاش بزن، بایگانی کن تا در همان نامهی معروف، از گنجهی خاطراتمان بیرون بکشی و بگویی: « ببین، اینجا رو، یادته...؟ » و من، مثل همیشه که از ذوقِ زیاد، کلمات را فراری میدهم، به یک لبخند، قناعت کنم و نوک دماغم بسوزد.
تا آن روز، باز مینویسم. جاده، انتظارم را میکشد...
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای تو! ¹
مطلبی دیگر از این انتشارات
دلتنگی🕊️
مطلبی دیگر از این انتشارات
02