نامه ی هرروز من

حوصلم سر میرود بلند میشوم و سری به کتابخانه ی خاک گرفته ام می‌اندازم ، کتاب ها به من نگاه میکنند صدای التماس کردنشان را میشنوم که میگویند خسته شدیم از اینجا موندن توروخدا ما رو حداقل باز کن ببین چی گفتیم یه دستی بهمون بزنم. با حالتی بی حوصله از کتابخانه بیرون میروم حتی دیگر حال کتاب خواندن را هم ندارم ، احساس میکنم شاید دیگر کتاب ها جاذبه ای در دستانم ندارند یا شاید هم من جاذبه ام را از دست دادم و به خلا پیوستم

احساس پوچی مرا در خود نهاده و من احساس غرق شدگی در آن را دارم

حالا که خوب فکر میکنم شاید یه خواب نیاز باشد تا من من قبلی شود

شاید خیلی مشکل را بزرگ کرده ام

شاید روزهای خوب نزدیک است

احسآس میکنم روزهای خوب در ایستگاه به انتظار قطاری به مقصد دنیا نشسته است ان طرف طرف قطار خراب شده و نمی آید چقدر حیف که ما باید منتظر روزهای خوب و روزهای خوب منتظر قطار برای رسیدن به ما باشد

به خودم می آیم با نیشگون به خودم میفهمانم که بسته است زنجیره افکارت را پاره کن و از آن زنجیره بیرون بیا

برو بگیر بخواب

خواب، چقدر خوابم می آید .

پ ن۱:متن غمیگین ولی خودم شاد

پ ن۲:درسا عمونم رو بریدن دلمممم تابستون میخواد

خواب ، چقدر خوابم میآید