واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
نقطهها میخواهند فرار کنند
سلام. قاصدک به شما نمیرسد، دعا به شما نمیرسد و نذرِ نمک هم گمانم به شما نرسد! من دیگر خیلی خوب میدانم هیچ راهی به شما نخواهد رسید. این نتیجه، نتیجهی مطلوبی که من سالها میخواستم نبود، خب اگر صادق باشیم من دلم میخواست قاصدک و دعا و همهچیز به شما برسد، اما حالا که نمیرسد. کاری نمیشود کرد. من خیلی روزِ پیش با خودم فکر کردم همین حالا است که نقطهها فرار کنند! از دستِ من بگریزند و بیایند جایی کنارِ شما. درست است که شما فرار نکردهاید، از این منظر میگویم که نقطههای این عبارتِ دست و پا شکسته جای دیگری را ندارند، گمانم فقط نشانیِ شما را بلد باشند. خیلی وقت بود که داشتم فکر میکردم این عبارت را دور بیاندازم، گمانم نقطهها از ترس اینکه دور بیاندازمشان میخواهند فرار کنند! چهارتا نقطهی بی سر و سامان اصلا معلوم نیست میخواهند کجا بروند، معلوم نیست چه بلایی بر سرشان خواهد امد، اگر انها هم به شما نرسند و تا کی در خیابانها پرسه بزنند چه بر سرشان میاید؟! اصلا نقطهها به کنار، این عبارتِ بینقطه سرانجامش چه میشود خدا میداند. من دلم نمیخواهد نقطهها فرار کنند، البته من که میخواهم عبارت را به دور بیاندازم، چه فرقی میکند. اصلا کاش تمام عبارت با هم فرار کنند، اما جایی کنارِ شما هم نیایند، بروند جایی دور و به دست کسی برسند که نخواهد دور بیاندازدشان! کاش عبارت فردا از اینجا بگریزد و در یکی از خیابانها به دستِ دخترکی هم سن و سالِ من برسد، مثل قاصدک و دعا و هرچیزِ دیگری که هرگز به شما نرسید.
امروز روزِ شصت و سوم جنگ است.
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
- ۶۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
دلم برات تنگ نشده...
مطلبی دیگر از این انتشارات
او ادمیانِ دورم نیست
مطلبی دیگر از این انتشارات
بِه مو گویی که سَرگردون چِرایی؟