وصیت واژه ها

سال‌ها پیش، پیش از آنکه جهان در غبارِ عادت و خاموشی فرو برود، من «رها» را نه با عقل، که با تمامِ تپش‌های بی‌قرارِ جانم دوست داشتم.

عشقی نبود که از سرِ گذر یا هوس باشد؛ از آن عشق‌هایی بود که در رگ می‌دود، در نفس می‌نشیند، و آرام و بی‌صدا، تمامِ آدم را به تسخیر خود درمی‌آورد.

ما هر دو قربانی بودیم؛

او، اسیرِ سنت‌هایی که چون زنجیر بر دست و پایش آویخته بودند،

و من، اسیرِ حقیقتی که هرگز جرأت نکردم بر زبان بیاورم.

روزی که به اجبارِ خانواده‌اش او را به عقدِ آن مرد درآوردند، من در سکوتی سنگین فرو رفتم؛ سکوتی که از فریاد هزاران درد عمیق‌تر بود.

آن روزها، هر شب برایش نامه‌ای در دل می‌نوشتم؛ نامه‌هایی که بوی اشک می‌دادند و طعمِ ناتمام‌ماندن.

در آن نامه‌ها می‌نوشتم که اگر کسی دلش را به دیگری می‌سپارد، چگونه می‌تواند در برابرِ ویرانیِ پس از آن بی‌مسئولیت بماند.

اما هیچ‌گاه آن نامه‌ها را نفرستادم.

رها پس از ازدواجش از شهر رفت، و من، با این خیالِ تلخ که پرونده‌ی دلْ برای همیشه بسته شده است، در خاموشیِ روزهایم گم شدم.

روزها گذشتند، ماه‌ها و سال‌ها از پی هم آمدند؛

من در مسیرِ درس و کار قدم گذاشتم، و طبیب شدم، شاید برای آن‌که بتوانم دردِ خودم را در هیاهوی دردهای دیگران فراموش کنم.

اما زمان، هرچقدر هم بگذرد، بعضی نام‌ها را از حافظه نمی‌زداید؛ فقط در ژرفای جان پنهان می‌کند.

تا آن شبِ سردِ اورژانس، که برگه‌ی مشخصاتِ بیمارِ تازه‌وارد را دیدم و نفسم برای لحظه‌ای در سینه شکست.

نامش همان نامی بود که سال‌ها در گلویم گره خورده بود.

وارد اتاق شدم.

زنی بر تخت نشسته بود؛

زنی با نگاهی که از دوردستِ خاطره‌ها آمده بود.

همان نگاهِ آشنا، همان معصومیتِ خسته، همان اندوهِ بی‌پناه.

چشم که در چشم شدیم، زمان ایستاد؛

انگار تمامِ سال‌های دور، یک‌باره از قابِ دیوارها فرو ریختند.

نزدیک شدم و بی‌اختیار زمزمه کردم:

«عوض نشدی...»

او مرا نگریست؛

در چشمانش لرزشی نشست، و بعد، لبخندی تلخ و دور، بر لب‌هایش شکفت؛ لبخندی که در خود، تمامِ سال‌های بی‌خبری را حمل می‌کرد.

او هم مرا شناخته بود.

از جیبِ روپوشم، پاکتی زردرنگ و کهنه را بیرون آوردم؛

پاکتی که سال‌ها چون امانتی مقدس، چون طلسمی از درد و دلتنگی، همراهم مانده بود.

دست‌هایم می‌لرزید. پاکت را به سویش گرفتم و گفتم:

«بعد از ازدواجت نوشتم که به دستت برسانم... اما دیگر ندیدمت.

انگار تقدیر می‌خواست این نامه، همین‌جا، در این سردیِ بیمارستان، به تو برسد.»

او نامه را گرفت.

لرزشِ انگشتانش روی کاغذ، صدایِ قلبِ شکسته‌ی من بود.

در آن لحظه، در هیاهوی بیمارستان، گویی فقط ما دو نفر مانده بودیم؛

دو بازمانده از عشقی ممنوعه، دو سایه از روزگاری روشن، که حالا در برابرِ زخم‌های جسم و جان، بی‌پناه ایستاده بودند.

آن نامه دیگر فقط چند خط روی کاغذ نبود؛

اعترافی بود از سال‌ها ترس، حسرت، و تنهایی.

نامه‌ای که سرانجام به مقصد رسیده بود؛

اما درست زمانی که دیگر هیچ دری برای آغازِ دوباره گشوده نبود.

وقتی نامه را خواند، سکوتِ اتاق فقط با صدای منظمِ ضربان‌سنج می‌شکست.

رها، که حالا تنها سایه‌ای از آن دخترِ پرشورِ روزهای دور بود، کاغذ را آرام پایین آورد.

نگاهش دیگر برقِ گذشته را نداشت؛

در چشمانش آرامشی غریب و سنگین نشسته بود، آرامشی که بندِ دلم را از هم گشود.

آرام گفت:

«همیشه فکر می‌کردم شاید فقط من بودم که این‌طور در گذشته مانده‌ام...

ممنون که نوشتی... حتی اگر خیلی دیر بود.»

وقتی پرونده‌اش را ورق زدم، حقیقت همچون پتکی بر جانم فرود آمد:

سرطان، همه‌ی وجودش را در خود بلعیده بود.

ماه‌ها بود که می‌دانست، اما هیچ‌کس نمی‌دانست.

وقتی از او پرسیدم چرا زودتر برای درمان نیامده، نگاهش را به پنجره دوخت و گفت:

«وقتی کسی که دوستش داری در زندگی‌ات نیست و دلیل خودت رو واسه زندگی از دست میدی، ترس از مرگ هم رنگ می‌بازد.

من فقط می‌خواستم همان‌طور که در خاطراتت هستم، بمانم نه شکسته، نه بیمار...» اما تو‌ باز طبیبم شدی اما اینبار نه طبیب روح خستم طبیب بیماری

روزهای بعد، من پزشکِ او بودم؛

اما حقیقت این بود که من تنها تماشاگرِ غروبِ کسی شدم که تمامِ بهارِ زندگی‌ام بود.

او دیگر نمی‌خواست بجنگد؛

نه از سرِ ضعف، که از فرسودگیِ روحی که سال‌ها خاموش مانده بود.

یک روز، وقتی نورِ عصر از پنجره بر تختش افتاده بود، آهسته گفت:

«بگذار بمیرم...

این تنِ خسته دیگر جایِ آن عشقی را ندارد که در نامه نوشتی.

بگذار همان‌طور که هستم، در ذهنِ تو تمام شوم.»

من، که به نامِ زندگی قسم خورده بودم،

کنارِ تختِ او، دست‌هایم می‌لرزید.

او نمی‌خواست در چنگِ درمان‌های سنگین گرفتار شود؛

او می‌خواست رها باشد...

همان‌گونه که همیشه در خاطره‌ام مانده بود: رها، آزاد، دور، و دست‌نیافتنی.

شبِ آخر، وقتی درد بر جانش تاخت و نفس‌هایش به شماره افتاد، دستش را در دست گرفتم.

چشم گشود و با صدایی که بیش از نفس، شبیه به نسیمِ آخرِ پاییز بود، گفت:

«خیلی سخت بود، نه؟

تماشایِ رفتنِ کسی که حتی در دورترین فاصله هم، نزدیک‌ترینِ قلبِ تو بود...»

و آنگاه که چشم‌هایش برای همیشه بسته شد،

من در سکوتِ آن اتاق، معنای واقعیِ جمله‌ای را فهمیدم که سال‌ها پیش نوشته بودم:

*«از چشمانم متنفر شدم که رفتنِ تو را تماشا کردم...»*

او رفت؛

و با رفتنش، بخشی از وجودِ مرا نیز با خود برد.

من ماندم و نامه‌ای که سرانجام خوانده شد،

و جایِ خالی‌ای که هیچ پزشکی توانِ درمانش را نداشت.

رها رها شد؛

از دردِ تن، از بندِ زندگی‌ای که هیچ‌گاه برای خودش نساخته بود،

و من، تنها به این می‌اندیشیدم که میانِ «عشق» و «وداع»،

چقدر فرصت، کوتاه است...

چقدر کوتاه...

در من غروب کردی و در تو،

تمامِ صبح‌های نرسیده مُردند

من نامه‌ها نوشتم

با جوهرِ دل

با اشکِ شب

با لرزشِ دست‌هایی

که هیچ‌گاه

جسارتِ رسیدن نداشتند

تو رفتی

و نامت

مثل یک آهِ قدیمی

در تاریک‌ترین اتاقِ قلبم

جا ماند

ای عشقِ دیررسِ من

ای زخمِ روشنِ من

چه زود

از میانِ هزار فصل

به فصلِ وداع رسیدیم

تو رفتی

و من

هنوز

میانِ «دوستت دارم»

و «دیر شده است»

گم مانده‌ام...

متاسفانه این داستان واقعی بود و منم تصمیم گرفتم بنویسمش